|
تقدیم به آنانی که با عشق زندگی می کنند... اتل متل يه بابا،كه اون قديم قديما،حسرتشو ميخوردن،تمامي بچهها اتل متل يه دختر،دردونهي باباش بود،بابا هرجا كه ميرفت،دخترش هم باهاش بود اون عاشق بابا بود،بابا عاشق اون بود،به گفتهي بچهها،بابا چه مهربون بود يه روز آقتابي،بابا تنها گذاشتش،عازم جبههها شد،دخترو جا گذاشتش چه روزاي سختي بود،اون روزاي جدايي،چه سالهاي بدي بود،ايام بي بابايي چه لحظهي سختي بود،اون لحظهي رفتنش،ولي بدتر از اون بود،لحظهي برگشتنش هنوز يادش نرفته،نشون به اون نشونه،اون كه خودش رفته بود،آوردنش به خونه زهرا به او سلام كرد،بابا فقط نگاش كرد،اداي احترام كرد،بابا فقط نگاش كرد خاك كفش بابا را،سرمهي تو چشاش كرد،بابا جونو بغل زد،بابا فقط نگاش كرد زهرا براش زبون ريخت،دو صد دفعه صداش كرد،پيش چشاش ضجه زد،بابا فقط نگاش كرد اتل متل يه بابا،يه مرد بي ادعا،براش دل ميسوزونن،تمامي بچهها زهرا به فكر باباست،بابا تو فكر زهرا،گاهي به فكر ديروز،گاهي به فكر فردا يه روز ميگفت كه خيلي،براش آرزو داره،ولي حالا دخترش،زيرش لگن ميذاره يه روز ميگفت:دوست دارم،عروسيتو ببينم،ولي حالا دخترش،ميگه به پات ميشينم ميگفت:برات بهترين،عروسي رو ميگيرم،ولي حالا ميشنوه،تا خوب نشي نميرم وقت غذا كه ميشه، سرنگ را بر ميداره،يك زردهي تخم مرغ،توي سرنگ ميذاره گوشهي لپ بابا،سرنگ رو ميفشاره،براي اشك چشمش،هي بهونه ميياره غصه نخور باباجون،اشكم مال پيازه،بابا با چشماش ميگه،خدا برات بسازه هر شب وقتي بابا رو،ميخوابونه توي جاش،با كلي اندوه و غم،ميره سر كتاباش حافظ رو بر ميداره،راه گلوش ميگيره،قسم ميده حافظو،خواجه!بابام نميره دو چشمشو ميبنده،خدا خدا ميكنه،با آهي از ته دل،حافظو وا ميكنه فال و شاهد و فال و،به يك نظر ميبينه،نميخونه چرا كه،هر شب جواب همينه اون شب كه از خستگي،گرسنه خوابيده بود،نيمه شب چه خواب،قشنگي رو ديده بود تو خواب ديدش تو يك باغ،تو يك باغ پر از گل،پر از گل و شقايق،ميون رودي بزرگ نشسته بود تو قايق،يه خرده اون طرف تر،ميان دشت و صحرا،جايي از اين جا بهتر… بابا سوار اسبه،مگه ميشه؟محاله…بابا به آسمون رفت،تا پشت يك در رسيد… دفتر آبی+مرحوم ابوالفضل سپهر |
|