تبليغاتX
مصاف عقل و عشق

ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیوارگر صورت بی​صورت معشوق ببینیدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدآن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتیدیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیتبا این همه آن رنج شما گنج شما باد

معشوق همین جاست بیایید بیاییددر بادیه سرگشته شما در چه هواییدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدیک بار از این خانه بر این بام برآییداز خواجه آن خانه نشانی بنماییدیک گوهر جان کو اگر از بحر خداییدافسوس که بر گنج شما پرده شمایید

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 4:6 AM  توسط مهدی  | 
 

... آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 3:51 AM  توسط مهدی  | 

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 3:36 AM  توسط مهدی  | 
 
 
خدای مهربون ................
ديشب رويايی داشتم:
خواب ديدم بر روی شنها راه می روم٬ همراه با خود خداوند .
و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگيم را ٬ مانند فيلمی می ديدم.
همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم٬ روز به روز از زندگی را ٬ دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد٬ يکی مال من و يکی از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت.
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط يک رد پا وجود داشت .....
اتفاقا٬ آن محلها مطابق با سخت ترين روزهای زندگيم بود ٬ روزهايی با بزرگترين رنجها ٬ ترسها ٬ دردهاو....
آن گاه از او پرسيدم :
خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ايام زندگيم با من خواهی بود و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم٬ تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت٬ نه حتی برای لحظه ای ٬ و من چنين نکردم.
هنگامی که در آن روزها ٬ يک رد پا بر روی شن ديدی ٬ من بودم که تو را به دوش کشيده بودم
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 3:3 AM  توسط مهدی  | 

 

آدم ها همه در یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنس اند ؛ هر که در این حیات ، در زیر این آسمان از چیزی به شعف آید از بلاهت جانوری و گیاهی برخوردار است ؛ نمی دانم چرا در هر شعفی ، هر خنده قاه قاهی ، هر بشکنی ، هر احساس خوشی ای موجی از حماقت غلیظ منفور و زشت پدیدار است ، نمی دانم قیافه های خوش و فربه چرا در چشم من ، تا حد استفراق وقیح و قبیح و چندش آورند ؟

... واقعا هم خدا یک جو شانس بدهد ، چه شانسی ؟ خریت ! اوه که چه نعمتی است ، چه سرمایه ای است خوشبختی هر کس به میزان برخورداری او از این نعمت عظمی است و بس . این است تنها راز سعادت آدمی در حیات و بقیه اش همه حرف است و فلسفه بافی .

... چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد . چه تلخ است میوه درخت بینایی !!

... خودخواهی های بزرگ با «آوازه» و«عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 3:0 AM  توسط مهدی  | 
پروردگارا : به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقّع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند (جبران خلیل جبران)
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 2:42 AM  توسط مهدی  |