|
این تصویر آنهایی است که عاشقانه رفتن را به ذلیلانه ماندن ترجیح دادن آنهایی که زمزمه لبانشان حروف عشق بود و حرکت لبانشان جبهه لبنان آنهایی که عشق را با عمل اثبات می کنند مانند امام عارفان خمینی کبیر آنهایی که عشق را فقط در ابیات حافظ و مولانا جستجو نمی کنند عشق را به رفتن معنا میکنند که بحق معنای ناب عشق همین است ...
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم سايه اي بودم ز اول بر زمين افتاده خوار راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم در ره عشقش قدم در نه، اگر با دانشي لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم چون همه تن مي بايست بود و كور گشت اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بيدل و شيدا شدم
باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند صبحــــگاهان که برآرم نفــــــس از سوز جگر من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم چشم از افتاده ترین عاشق خود باز مگیر
|
|