تبليغاتX
مصاف عقل و عشق

 

راه علم و عقل با ديوانگى از هم جداست

بسته اين دانه‏ها و دامها ديوانه نيست

مست‏شو ديوانه شو از خويشتن بيگانه شو

آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست

دیوان امام خمینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 9:51 AM  توسط مهدی  | 
  مشكلى كه به طور خاص در مورد عقل مطرح مى گردد اين است كه اين گوهر شريف براى درك ماهيت خود ناچار بايد خود را موضوع ادراك خود قرار دهد اين مساله نيز مسلم است كه آنچه موضوع ادراك واقع مى شود به عنوان يك شيئ مطرح مى گردد و چيزى كه به عنوان يك شيئ مطرح مى گردد نمى توان آن را عقل به شمار آورد. عقل در حد ذات خود شناسانده است و شناسندگى با شيئى واقع شدن سازگار نيست در اين صورت چگونه مى توان از عقل به عنوان يك شيئ كه موضوع ادراك واقع مى شود سخن گفت؟


  درك ماهيت عشق نيز مشكل خاص خود را دارد كه البته با مشكل درك ماهيت عقل متفاوت است . درك ماهيت عشق از آن جهت مشكل است كه عشق وقتى شعله ور مى گردد جايى براى عقل باقى نمى گذارد.


 به عبارت ديگر مى توان گفت عشق همانند آتش است كه شعله هاى سوزان آن همه چيز را طعمه حريق خود ساخته و جايى براى غير خود باقى نمى گذارد چنان كه عارف معروف گفته است:


عشق آن شعله است كو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت


 بيشتر كسانى كه عشق را در مقابل عقل قرار داده اند سخنانى قريب به اين مضمون ابراز داشته و معتقدند عقل نمى تواند به جهان آتش وش و شگفت انگيز عشق، احاطه و اشراف داشته باشد. از آنچه در اينجا ذكر شد اين نتيجه به دست مى آيد كه اگر درك ماهيت عقل مشكل است درك ماهيت عشق نيز خالى از اشكال نيست. اين مسئله نيز مسلم است كه وقتى ماهيت هر يك از اين دو امر بنيادى معلوم و مشخص نباشد درباره تفاوت ميان آنها نيز به آسانى نمى توان سخن گفت. مشكل درك ماهيت عقل و عشق به مشكل درك ماهيت انسان مربوط مى گردد و اين همان مسئله بغرنج و پيچيده اى است كه از روزگار باستان مورد توجه فلاسفه و انديشمندان قرار گرفته است.

                                                                                                 مأخذ : دفتر عقل و آيت عشق ص۹


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 9:47 AM  توسط مهدی  | 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 9:30 AM  توسط مهدی  | 

 

عاشقم، عاشق روى تو، نه چيز ديگرى

بار هجران وصالت‏به دل شاد كشم

فاش است‏به نزد دوست راز دل من

آشفته دلى و رنج‏بى‏حاصل من

طوفان فزاينده‏اى‏اندر دل ماست

يارب، ز چه خاكى بسرشتى گل ما

***

غم دلدار فكنده است‏به جانم شررى

كه به جان آمدم و شهره بازار شدم

به كمند سر زلف تو گرفتار شدم

شهره شهر به هر كوچه و بازار شدم

                                                                                    دیوان اشعار امام خمینی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 9:27 AM  توسط مهدی  | 
 

«اگر من به زبان آدميان و فرشتگان سخن گويم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سنجی پُرطنين و چون طبلی توخالی ام * و اگر پيامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش های گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نيروی ايمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هيچم * و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود * عشق شکيباست، عشق مهربان است، برانگيخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نيست، خشمگين نمی شود و کينه ی کس به دل نمی گيرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقيقت شادی می کند. عشق هرگز پايان نمی گيرد، آنگاه که سخنان پيامبرانه به انتها می رسند، زبان ها خاموشی می گيرند و دانش ها به سر می آيند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پيامبرانه ی ما جزء، و چون امر کل درآيد اينها تمام از ميان برخيزند.

                                                                        (کتاب عهد جديد. نامه ی اول پولس، بخش 13).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 8:56 AM  توسط مهدی  | 
 

 سقراط در «فايدروس» می گويد: «نه، اين سخن راست نيست که غير عشق را بر عشق برتری بايد نهاد؛ چون عشق مبتلای ديوانگی است. اگر ديوانگی بد بود، در درستی آن ترديد نمی داشتم، ولی راستی اين است که ما آدميان بزرگترين نعمت ها را در پرتو ديوانگی به دست آورديم و مراد من آن ديوانگی است که بخشش الهی است... از اين رو فقط اين نکته را يادآوری می کنم که پيشينيان ما که به هر چيز نامی داده اند، ديوانگی را ننگين نشمرده اند... زيرا ديوانگی بخششی است الهی در حال آنکه هشياری جنبه ی انسانی دارد».

(فايدروس. دوره ی آثار افلاطون. ترجمه محمدحسن لطفی. تهران 1367 صص 1311 تا 1312)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 8:50 AM  توسط مهدی  | 

 

 

حافظ چون عارفان ، در عشق آن امانت الهی را می بيند که - آنچنان که در سورهء احزاب آيه 72 آمده است -

خداوند نخست بر آسمان ها و زمين عرضه کرد و چون آنها از تحمل آن سر باز زدند و بار اين امانت بر دوش نتوانستن کشيد،

آنگاه به انسان عرضه داشت:

 

آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه ی کار به نام من بيچاره زدند

 

و در جای ديگر می گويد:

 

عاشقان زمره ی ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همانست که بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 8:42 AM  توسط مهدی  | 

 

تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد

از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل

 

حلاج در اين ابيات نمودار عرفان است، و شافعی نماينده علم کلام و اجماع فقه. مشکلی که اينجا مطرح است ايثار نفس است از سر عشق؛ درخواستی که در بيت پايانی نخستين غزل ديوان حافظ نيز نمايان می شود:

 

حضوری گر همی خواهی از و غايب مشو حافظ

متی ماتلق من تهوی دع الدنيا و اهملها

 

«حضور» اشاره ای می تواند باشد به «علم حضوری» که سهروردی آنرا در برابر «علم حصولی» عقل قرار می دهد. «علم حضوری»، يا معرفت شهودی و اشراق حضوری، تنها آنگاه حاصل می شود که انسان روح را از قيود جوهر مادی برهاند. اما «خود» که همان نَفْس باشد، مانع راه است:

 

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

تو خود حجابِ خودی حافظ، از ميان برخيز

 

اين «خود» نمی خواهد دريابد که مسئله بيش از عالَم ناسوت و قلمرو جهان ماده است:

 

ای که دايم به خويش مغروری

گر ترا عشق نيست، معذوری

گِرد ديوانگان عشق نگرد

که به عقل عقيله مشهوری

مستی عشق نيست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

 

از اين رو که عشق مشکل می افتد. اما اگر نَفْس را رها کنی، حياتی تازه و زندگی حقيقی پاداش توست:

 

منِ شکسته ی بدحال زندگی يابم

در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول

 

و در جای ديگر:

 

طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليک

چو درد در تو نبيندکه را دوا بکند

 

هر که به عشق زنده نيست، مُرده است:

 

هر آن کس که در اين حلقه نيست زنده به عشق

بَرو نمرده به فتوای من نماز کنيد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 8:34 AM  توسط مهدی  | 

 

عشق ناسوتی گذراست و مشخصه ی آن ناکامی؛ ناکام ماندن شوق وصال لازمه ی عشق ناسوتی است. تنها مرگ و يا ترک نفس است که کاميابی غايی را با خود دارد. اما آموختن اين امر مشکل است؛ آن چيزی است که عقل حاضر به قبولش نيست. اهميت اين موضوع به حدی است که ديوان حافظ آشکارا با اين مشکل آغاز می شود:

الا يا ايهاالساقی ادرکأساً و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 8:28 AM  توسط مهدی  | 

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاکِ عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کانديشه اين است / همه صاحب دلان را پيشه اين است

جهان عشقست و ديگر زرق سازی / همه بازی است الا عشقبازی

اگر نه عشق بودی جان عالم / که بودی زنده در دَورانِ عالم

 

                                                                       نظامی

 

 

عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ای

او صد دليل آورده و ما کرده استدلال ها

از عشق گردم مؤتلف، بی عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف؛ بی عشق الف چون دال ها

 

                                                                 جلال الدین رومی

 

 

جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانیّ عالم را طفيل عشق می بينم

 

                                              مولانا

 

 

عشق ناسوتی رمزی است برای شوق وصال حق...

 

***

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 8:24 AM  توسط مهدی  |