
آنکه سر در در کوی آن نگذاشت آزاده نیست آنکه جان نفکنده در درگاه او دلداده نیست
نیستی را برگزین ای دوست اندر راه عشق رنگ هستی هر که بر رخ دارد آدم زاده نیست
راه و رسم و عشق بیرون از حساب ما و توست آنکه هشیار است و بیدار مست باده نیست
سر نهادن بر در او پا بسر بنهادن است هر که خود را هست داند پا بسر بنهاده نیست
سالها باید که راه عشق را پیدا کنی ای ره رندان میخانه است راه ساده نیست
خرقه درویش همچو تاج شاهنشاهی است تاجدار و خرفه دار از رنگ و بو افتاده نیست
تا اسیر رنگ و بویی بوی دلبر نشنوی هر که این اغلان در جانش بود آماده نیست

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت
6:3 PM  توسط مهدی
|