تبليغاتX
مصاف عقل و عشق

آنکه سر در در کوی آن نگذاشت آزاده نیست               آنکه جان نفکنده در درگاه او دلداده نیست

نیستی را برگزین ای دوست اندر راه عشق               رنگ هستی هر که بر رخ دارد آدم زاده نیست

راه و رسم و عشق بیرون از حساب ما و توست          آنکه هشیار است و بیدار مست باده نیست

سر نهادن بر در او پا بسر بنهادن است                     هر که خود را هست داند پا بسر بنهاده نیست

سالها باید که راه عشق را پیدا کنی                        ای ره رندان میخانه است راه ساده نیست

خرقه درویش همچو تاج شاهنشاهی است              تاجدار و خرفه دار از رنگ و بو افتاده نیست

تا اسیر رنگ و بویی بوی دلبر نشنوی                  هر که این اغلان در جانش بود آماده نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 6:3 PM  توسط مهدی  | 

مرغ دلم پر میزند اندر هوایت یا حسین

دارد دل بشکسته ام ذوق لقایت یا حسین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 5:50 PM  توسط مهدی  | 

نیستم به هجر تو تنها دو همنشین دارم

دل شکسته یکی و جان بیقرار یکی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 5:24 PM  توسط مهدی  | 

به امام صادق گفتند عاشورا قضا بود یا قدر باید می شد یا می شود که نشود؟

فرمود که قضا بود گفتند ممکن بود که عوض شود فرمود آری گفتند چگونه ؟

فرمود کافی بود جدم سید الشهدا دعا می کرد وضع عوض می شد

گفتند : چرا چنین نکرد؟ فرمود :

عاشق نگاهش در چشم محبوب است وقتی که محبوبش این را

 می خواهد دیگر دعا نمی کند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 5:10 PM  توسط مهدی  | 

 

...باید د ریافت که راه رفتنی عشق راهی است صعب بلکه اصعب که زاد زیاد و توشه خالص و مرشد مشفق خطیر راه دائمی و مرغ سلیمان باقی و لطف ابدی و موهبت محبوب ازلی و کشش معشوق و جذبه مطلوب و طلب محبوب می خواهد و

حدیث عشق حدیث خون و قصه عشق غصه و داد آن درد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 4:47 PM  توسط مهدی  | 

اين جوان عاشق است

 بد جوري عاشق شده بود. سعي مي كرد كسي نفهمد اما از حرف ها و كارهايش فهميده بودم كه گرفتار كسي شده است. محمد هم فهميده بود، به حالش تاسف مي خورد و مي گفت:«بيچاره ناصر، ببين به چه روزي افتاده» بعضي وقت ها ناصر مي آمد پيش من و مي نشستيم و دوتايي كلي حرف مي زديم، وقتي حرف هايمان به عشق مي رسيد مي گفت: «عاشقي عالمي داره، هر كي نچشيده نمي دونه، نمي فهمه...» و بعد هم چشم هايش پر از اشك مي شد. خيلي عاشق بود، اما هيچ وقت فكر نمي كردم كه  به خاطر عشقش حاضر باشد جانش را هم از دست بدهد ... اين آخرين يادداشت ناصر است:

Image Preview 

«تو چه مي داني كه عشق چيست؟ ... ما را به جرم عشق مواخذه مي کنند گويا نمي دانند که عشق گناه نيست. اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا! وقتي فهميدم که عشق به تو پايدار است و ديگر عشق ها دروغين است به عشق تو دل بستم. بعد از چندي که با تو معاشقه کردم  يکباره به خود آمدم و ديدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم. فهميدم که در اين مدت که فکر مي کردم عاشق تو هستم اشتباه مي کرده ام. اين تو بوده اي که عاشق بنده ات بوده اي و هرگاه او صيد شيطان شده، تو دام او را پاره کرده اي ... آري، تو عاشق من بودي و هر شب مرا بيدار مي کردي و به انتظار يک صدا از جانب معشوقت مي نشستي. اما من بدبخت ناز مي کردم و شب خلوت را از دست مي دادم و مي خوابيدم. اما تو دست بر نداشتي و اين قدر به اين کار ادامه دادي تا سرانجام من گريزپاي را به چنگ آوردي و من فکر مي کردم با پاي خود آمده ام. وه چه خيال باطلي! اين کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود.

مرا که به چنگ آوردي به صحنه جهادم آوردي تا به دور از هر گونه هياهو نرد عشق ببازي. کمند عشق را محکم تر  کردي و مرا به خط مقدم عشق بردي و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندي و چه نيکو شرابي بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولين جرعه آن را که نوشيدم مست شدم و در حال مستي تقاضاي جرعه اي ديگر کردم، اما اين بار تو بودي که ناز مي کردي و مرا سر مي گرداندي. پياله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضاي جرعه اي ديگر کردم اما پياله ام را شکستي. هر چه التماس کردم که جامي ديگر بده تا از حجاب جسماني بياسايم ندادي و زير لب به من خنديدي و پنهاني عشوه کردي . اکنون من خمارم و پياله به دست هنوز در انتظار جرعه اي ديگر از شراب عشقت به سر مي برم . اي عاشق من! اي واله ي من! پياله ام را پر کن و مرا در خماري مگذار.  تو که يک عمر به انتظار نشسته بودي، حال که به من رسيده اي چرا  کام دل بر نمي گيري؟ تو که از عشق دم مي زدي چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته اي؟ اگر بدانم که خريدار متاعم نيستي و اگر بدانم که پياله ام را پر نمي کني پياله را خود مي شکنم و متاعم را به آتش مي کشم تا در آتش حسرت بسوزي ...»

چند روز بعد خبر آوردند كه دانشجوي ۱۹ساله، ناصرالدين باغاني در تاريخ ۱۱اسفند ۶۵در منطقه عملياتي شلمچه به شهادت رسيده است.

 

 

طلبه ای از نسل سوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 8:54 AM  توسط مهدی  | 

Go to fullsize image

الهي، اي درمان كننده دردها، اي شوينده گناه از ديوانها اي علاج نسيانها، اي حاكم آشكار و نهانها ، اي نازل كنننده واقعيتها

الهي، اي فرستنده انبيا اي گنج اوليا، اي عشقت كيميا

الهي، در بر ابر ديده دل برگير از جمال نقاب، اي نزد تست ام الكتاب.
الهي ، بكامم ريز از عشق و محبتت شراب دارم به سوي كويت شتاب
اي لطفت تيره شام مرا مهتاب در اندازم بوادي صلح و صواب، اختيارم كن به يكبار خطاب
الهي، اي پديد آورنده سحاب ، اي بر طرف كننده نگراني و اظطراب اي عمارت كننده دل خراب.
الهي، اي فرو ريزنده باران و آب، اي فراهم كننده ابزار و اسباب اي از فراقت جانم معذب ، اي يادت بر دلم كوكب
الهي، اي عشقت مر مذهب ، اي بندگيت مرامكتب، اي راز و نيازم در شب اي ذكرت برلب، اي مرا مالك و رب، معراج معنويم ده در شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 8:44 AM  توسط مهدی  | 
 

"... و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند..."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 8:17 AM  توسط مهدی  |