|
* الم، طس، المص، طه، ق، کهيعص ... *
«« و كوهها و پرندگان را مُسَخَّر داوود ساختيم كه با او تسبيح (خدا) ميگفتند ، و ما قادر بر انجام اين كار بوديم. »» سوره اَنبياء / آيه44 --------------------------------------------------------------- «« آيا نديدي كه براي خدا تسبيح ميكنند تمام آنها كه در آسمان ها و زمين اند و همچنين پرندگان به هنگامي كه بر فراز آسمان بال گسترده اند ، هريك از آنها نماز و تسبيح خود را ميداند ، و خداوند به آنچه انجام ميدهند عالم است. »» سوره نور/ آيه41 ------------------------------------------------------------------- (( آسمانهاي هفتگانه و زمين و كساني كه در آنها هستند همه تسبيح او مي گويند ، وهرموجودي تسبيح وحمد اومي گويد ، ولي شما تسبيح آنها را نمي فهميد او حليم و آمرزنده است. )) سوره اِسراء / آيه44
...عرفا و متصوفان بر اين عقيده اند كه هر انساني داراي دو نوع امتياز است . يكي مشترك با ديگر موجودات ، و ديگري مخصوص انسانها . اغلب عرفا ، اين امتياز را فيض بي واسطه مي خوانند ، چرا كه خداوند ، به انساني كه مستعد است ، فيض مي رساند و اين بخت و اقبال شامل تمام انسانها نيست .
" ذلك فضل الله يوتيه من يشاء " عقل در چنان بارگاهي مجالي براي جولان ندارد ، زيرا عالم عشق ، عالم فنا و نابودي است و عالم عقل ، عالم هستي و بقاء است . در نظر عارفان ، عقل مشتمل و بر گرفته از حواس است و حواس انسان نيز محدود مي باشد ، پس نتيجه مي گيريم كه عقل محدود است ، و به همين علت ، عقل نمي تواند به كمال واقعي مطلق برسد . در اين باره . قول مولوي بسيار به جاست ، آنجا كه مي گويد : از در دل چون كه عشق آيد برون عقل رخت خويش اندازد برون " حافظ نيز " در اين خصوص فرموده است : حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد " عطار " نيز چنين گفته است : چو آيد لشكر عشق از كمينگاه نماند عقل را از هيچ سو راه گريزان گردد از هر سوي ناكام چو عشق از در آيد عقل از بام ...حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است... ...عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند: ... آنجا که پای عقل در گِل می ماند، بال عشق گشوده می شود و هنر ناله عشق است نه زبان عقل؛ عقل را که بدین مقامات بار نمی دهند. عقل خاکسترنشین است و اهل مقامات نیست:
کجایید ای شهیدان خدایی
ز دست کوته خود زیر بارم که از بالا بلندان شرمسارم " مگر زنجیر مویی گیردم دست و گر نه سر به شیدایی بر آرم"
ساقی امشب باده از بالا بریز باده از خمخانه مولا بریز باده ای بی رنگ و آتش گون بده زان که دوشم داده ای افزون بده ای انیس خلوت شبهای من می چکد نام تو از لبهای من محو کن در باده ات جام مرا کربلایی کن سرانجام مرا یا علی بار دگر اعجاز کن مشت های کوفیان را باز کن باز کن چشمان ناز آلوده را بنگر این چشم نیاز آلوده را تشنگی درساغرم لبریز شد زخم تنهایی فساد انگیز شد آتشی افکند در جان وتنم که این چنین بر آب وآتش میزنم مرهم ما جز تولای تو نیست یوسفی اما زلیخای توکیست ای که هردم دم از مولا زنی بر یتیمان علی سر میزنی بر یتیمان علی پرداختن بهتر از هفتاد مسجد ساختن شاهد اقبال در آغوش کیست کیسه نان و رطب بردوش کیست کیست امشب کز علی یادی کند بر یتیمان من امدادی کند دست گیرد کودکان درد را گرم سازد خانه های سرد را ای جوانمردان جوانمردی چه شد شیوه رندی و شب گردی چه شد شیعه گی تنها نماز و روزه نیست آب تنها در میان کوزه نیست کوزه را پر کن زآب معرفت تا در آن جوشد شراب معرفت هر چه هستی جان مولا مرد باش گر قلندر نیستی شبگرد باش حیدرا یک جلوه محتاج توام دار بر پا کن که حلاج توام
شیعه یعنی ؛ یک بیابان بی کسی
دشت پر از ناله و فریاد بود فصل عزا آمد و دل غم گرفت زهرهی منظومهی زهرا، حسین! دست صبا زلف تو را شانه کرد چیست لب خشک و ترک خوردهات روشنی خلوت شبهای من تا ز غم غربت تو تب کنم آه از آن لحظه که بر سینهات آه از آن لحظه که بر پیکرت آه از آن لحظه که اصغر شکفت آه از آن لحظه که سجّاد شد قوم به حج رفته به حج رفتهاند کعبه تویی، کعبه بهجز سنگ نیست آینهی رهگذر صوفیان کوفه دم از مهر و وفا میزدند کوفه اگر آینهات را شکست کوفه اگر تیر و تبرزین شود مرگ اگر اسب مرا زین کند آتش پرهیز نبُرد مرا بی سر و سامان توام یا حسین! جان علی سلسلهبندم مکن عاقبت این عشق هلاکم کند تربت تو بوی خدا میدهد اشعر حق! عزم منا کردهای؟ تیر تنت را به مصاف آمدهاست؟ چیست شفابخش دل ریش ما؟ چیست بهجز یاد گل روی تو؟! بر سر نی زلف رها کردهای؟ باز که هنگامه برانگیختی کو کفنی تا که بپوشم تنت؟ مرحوم محمّدرضا آقاسی دلم تنــگ شهيـدان اسـت امشب
كه همرنگ شهيدان است امشب من از خـون شهيـــدان شـرم دارم كه خلقي را به خود سرگـرم دارم زمن پـرسيــد فــرزنـد شهيـــــــدي كــه بــابــاي شهيــدم را نـديــدي به من مي گفت مادر او جوان بود دليــر و جنگجـــوي و پـرتـوان بـــود نميدانم چه سوداي به سر داشت به دوشش كوله باري از سفر داشت قــدم در كـوچـه بـاغ عشق مي زد به جان خويش داغ عشق مي زد چه عشقي؟عشق مولايش خميني كـــه بـوسـد تـربـت سبــز حسيني بــه اميـدي كـه از آن گِـل كــام گيرد بگـريـــد تــا دلـش آرام گيــــــــــــرد مرحوم آغاسي
|
|