تبليغاتX
مصاف عقل و عشق

* الم، طس، المص، طه، ق، کهيعص ... *


...حروفی از جنس حرفهای ناب ميان خدا و بهترين مخلوقش. رمزی ميان فاتح و فتاح. قاصدی برای وصال؛
نيک که بنگری درمی يابی که در بارگاه ذات حضرت باری همه مست وصالند و راهی را برای اتصال، برای چنگ زدن به ريسمان عشق می جويند. هيچکس در هيچ زمان و مکانی نبوده و نخواهد بود، حتی با علم وسيع و جامع که بداند معنی اين حروف چيست جز رسول خاتمی که تنها با شرح صدرش محرم راز خدا شد. همه ما تفاسير علما و بزرگان را درباره اين حروف نورانی کم و بيش می دانيم ولی من معتقدم راز حروف نورانی مقطعه فقط مستی در عين هشياری است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 9:51 AM  توسط مهدی  | 

 

«« و كوهها و پرندگان را مُسَخَّر داوود ساختيم كه با او تسبيح (خدا) ميگفتند ، و ما قادر بر انجام اين كار بوديم. »»

سوره اَنبياء / آيه44

---------------------------------------------------------------

«« آيا نديدي كه براي خدا تسبيح مي‎كنند تمام آنها كه در آسمان ها و زمين اند و همچنين پرندگان به هنگامي كه بر فراز آسمان بال گسترده اند ، هريك از آنها نماز و تسبيح خود را مي‎داند ، و خداوند به آنچه انجام مي‎دهند عالم است. »»

 سوره نور/ آيه41

-------------------------------------------------------------------

(( آسمانهاي هفتگانه و زمين و كساني كه در آنها هستند همه  تسبيح او  مي گويند ، وهرموجودي تسبيح وحمد اومي گويد ، ولي شما تسبيح آنها را نمي فهميد او حليم و آمرزنده است. ))

سوره اِسراء / آيه44

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 9:47 AM  توسط مهدی  | 
...عرفا و متصوفان بر اين عقيده اند كه هر انساني داراي دو نوع امتياز است . يكي مشترك با ديگر موجودات ، و ديگري مخصوص انسانها . اغلب عرفا ، اين امتياز را فيض بي واسطه مي خوانند ، چرا كه خداوند ، به انساني كه مستعد است ، فيض مي رساند و اين بخت و اقبال شامل تمام انسانها نيست .
" ذلك فضل الله يوتيه من يشاء " عقل در چنان بارگاهي مجالي براي جولان ندارد ، زيرا عالم عشق ، عالم فنا و نابودي است و عالم عقل ، عالم هستي و بقاء است . در نظر عارفان ، عقل مشتمل و بر گرفته از حواس است و حواس انسان نيز محدود مي باشد ، پس نتيجه مي گيريم كه عقل محدود است ، و به همين علت ، عقل نمي تواند به كمال واقعي مطلق برسد . در اين باره . قول مولوي بسيار به جاست ، آنجا كه مي گويد :
از در دل چون كه عشق آيد برون       عقل رخت خويش اندازد برون
" حافظ نيز " در اين خصوص فرموده است :
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد

" عطار " نيز چنين گفته است :
چو آيد لشكر عشق از كمينگاه     نماند عقل را از هيچ سو راه
گريزان گردد از هر سوي ناكام        چو عشق از در آيد عقل از بام
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 8:33 AM  توسط مهدی  | 
...حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است...

...عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند:
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟

 
...راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. » و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 8:27 AM  توسط مهدی  | 
... آنجا که پای عقل در گِل می ماند، بال عشق گشوده می شود و هنر ناله عشق است نه زبان عقل؛ عقل را که بدین مقامات بار نمی دهند. عقل خاکسترنشین است و اهل مقامات نیست:

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهی که زلف یارکشی ترک هوش کن

 « ترک هوش کن » که « هوشیار » در خودی خود اسیر است و تا خود باقی است یار از تو می رمد. بیهوده نیست این همه که عشاق از عقل می نالد؛ عقل عِقال است و جان را پای بست خاک می کند و تا عقل باقی است، خود از میانه برنمی خیزد. مستان در جست و جوی بی خودی به مستی روی آورده اند، که مستی و بی خودی باهمند؛ مستی زوال عقل است و از این روی همرهِ بی خودی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 8:17 AM  توسط مهدی  | 

کجایید ای شهیدان خدایی


کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 10:27 AM  توسط مهدی  | 

 

ز دست  کوته خود زیر بارم       

که از بالا بلندان شرمسارم      

" مگر زنجیر مویی گیردم دست  

و گر نه سر به شیدایی بر آرم"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 9:49 AM  توسط مهدی  | 

 

 

 

 

 

ساقی امشب باده از بالا بریز                  باده از خمخانه مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده                 زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من                     می چکد نام تو از لبهای من

محو کن در باده ات جام مرا                   کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی بار دگر اعجاز کن                     مشت های کوفیان را باز کن

باز کن چشمان ناز آلوده را                  بنگر این چشم نیاز آلوده را

تشنگی درساغرم لبریز شد                       زخم تنهایی فساد انگیز شد

  آتشی افکند در جان وتنم                     که این چنین بر آب وآتش میزنم

مرهم ما جز تولای تو نیست                     یوسفی اما زلیخای توکیست

ای که هردم دم از مولا زنی                   بر یتیمان علی سر میزنی

  بر یتیمان علی پرداختن                       بهتر از هفتاد مسجد ساختن

 شاهد اقبال در آغوش کیست                    کیسه نان و رطب بردوش کیست 

کیست امشب کز علی یادی کند                   بر یتیمان من امدادی کند  

 دست گیرد کودکان درد را                    گرم سازد خانه های سرد را

ای جوانمردان جوانمردی چه شد              شیوه رندی و شب گردی چه شد

شیعه گی تنها نماز و روزه نیست              آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن زآب معرفت                     تا در آن جوشد شراب معرفت

هر چه هستی جان مولا مرد باش                گر قلندر نیستی شبگرد باش

حیدرا یک جلوه محتاج توام                      دار بر پا کن که حلاج توام

  

شیعه یعنی ؛ یک بیابان بی کسی
غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی ؛ صد بیابان جستجو
شیعه یعنی ؛ هجرت از من تا به او

شیعه یعنی ؛ دست بیعت با غدیر
بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی ؛ وعده ای با نان جو
کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی ؛ عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی ؛ انحنای دوالفقار

شیعه یعنی ؛ تندر آتش فروز
شیعه یعنی ؛ زاهد شب ، شیرروز

شیعه یعنی شیر یعنی  شیر مرد
شیعه یعنی ؛ تیغ عریان درنبرد

شیعه یعنی تیغ ، تیغ موشکاف
شیعه یعنی ؛ ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی ؛ عشقبازی با خدا
یک نیستان تکنوازی با خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 9:17 AM  توسط مهدی  | 

زنده ياد حاج محمد رضا آقاسي

دشت پر از ناله و فریاد بود
سلسله بر گردن سجّاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خیمه‌ی دل بوی محرّم گرفت

زهره‌ی منظومه‌ی زهرا، حسین!
کشته‌ی افتاده به صحرا، حسین!

دست صبا زلف تو را شانه کرد
بر سر نی خنده‌ی مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده‌ات
چشمه‌ای از زخم نمک خورده‌ات

روشنی خلوت شب‌های من
بوسه بزن بر تب لب‌های من

تا ز غم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه‌ات
بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیرها

آه از آن لحظه که سجّاد شد
هم‌نفس ناله‌ی زنجیرها

قوم به حج رفته به حج رفته‌اند
بی‌تو در این بادیه کج رفته‌اند

کعبه تویی، کعبه به‌جز سنگ نیست
آینه‌ای مثل تو بی‌رنگ نیست

آینه‌ی ره‌گذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می‌زدند
شام تو را سنگ جفا می‌زدند؟

کوفه اگر آینه‌ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیر و تبرزین شود
شام اگر یک‌سره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند

آتش پرهیز نبُرد مرا
تیغ اجل نیز نبُرد مرا

بی سر و سامان توام یا حسین!
دست به دامان توام یا حسین!

جان علی سلسله‌بندم مکن
گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند

تربت تو بوی خدا می‌دهد
بوی حضور شهدا می‌دهد

اشعر حق! عزم منا کرده‌ای؟
کعبه‌ی شش گوشه بنا کرده‌ای؟

تیر تنت را به مصاف آمده‌است؟
تیغ سرت را به طواف آمده‌است؟

چیست شفابخش دل ریش ما؟
مرهم زخم و غم و تشویش ما؟

چیست به‌جز یاد گل روی تو؟!
سجده به محراب دو ابروی تو!

بر سر نی زلف رها کرده‌ای؟
با جگر شیعه چه‌ها کرده‌ای...

باز که هنگامه برانگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی

کو کفنی تا که بپوشم تنت؟
تا گیرم دامنه‌ی دامنت...

مرحوم محمّدرضا آقاسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 8:47 AM  توسط مهدی  | 
 دلم تنــگ شهيـدان اسـت امشب

 كه همرنگ شهيدان است امشب

من از خـون شهيـــدان شـرم دارم

 كه خلقي را به خود سرگـرم دارم

زمن پـرسيــد فــرزنـد شهيـــــــدي

 كــه بــابــاي شهيــدم را نـديــدي

به من مي گفت مادر او جوان بود

  دليــر و جنگجـــوي و پـرتـوان بـــود

 نميدانم چه سوداي به سر داشت

 به دوشش كوله باري از سفر داشت

 قــدم در كـوچـه بـاغ عشق مي زد

 به جان خويش داغ عشق مي زد

 چه عشقي؟عشق مولايش خميني

 كـــه بـوسـد تـربـت سبــز حسيني

 بــه اميـدي كـه از آن گِـل كــام گيرد

 بگـريـــد تــا دلـش آرام گيــــــــــــرد

                                                     مرحوم آغاسي

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 8:38 AM  توسط مهدی  |