تبليغاتX
مصاف عقل و عشق
انتخابي سرخ

كجا رفتي تو در ديروز آتش با شتابي سرخ
كجا رفتي به هنگام خطر پا در ركابي سرخ

اگر آن روز در باورت رفتي با نگاهي سبز
غروب اما به روي نيزه ديدم آفتابي سرخ

وداع آخرينت بود يادم هست در آتش
به من گفتي: سماع عشق يعني پيچ و تابي سرخ

شما رفتيد و ما در حسرت پرواز مي ميريم
نمي آيد ز سمت آسمان ديگر خطابي سرخ

زماني از تو پرسيدم: بگو راه شهادت چيست؟
صميمانه به من آن روز گفتي: انتخابي سرخ

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 11:28 PM  توسط مهدی  | 
مرثيه اى بر خاك پاك طلاييه

مرثيه اى بر خاك پاك طلاييه،
همانجا كه هنوز شهيدانش در شهرمان بر دوشها روانند.
شايد آفرينش رود از آن جهت بود كه كرخه آفريده شود. كارون, زاده شود و فرات جارى گردد.
و شايد اينكه تو هرگاه رود را ديدى, در تلاطم اروند گم شوى, يا آنگاه كه آبى و قطره اى .... بگويى: سلام بر حسين...

شايد خاك آفريده شد تا خون در آن ريخته شود. تا بستر عاشقان شود... نميدانم... تا تو در آن سجده كنى...
اگر طلاييه در آسمان بود، لمس نمىشد. اگر بر دوش باد مىبود، ديده نمىشد.
طلاييه همچنين توى خاكي است.
طلاييه از من است تا من نيز با طلاييه باشم.
تا من نيز در طلاييه قنوت گويم و سجده گزارم و الهي بميرم...

در طلاييه تو با فطرتت تنها مىمانى و در انديشه هاى ژرف آن غرق ميشوى.
در طلاييه لشگر شيطان را شكست خورده مىيابي.
در طلاييه تو شيطان را به تمسخر مىگيرى و در بندش مىبينى بر خلاف هرجاي ديگر.
طلاييه تفسير نداى حق است كه فرمود:
امن اعلم مالا تعملون

طلاييه يعنى سجده گاه آسمانيان، يعنى شهادتگاه خاكيان، يعني زندان شيطان، يعنى انسان ... انسان ... انسان.
طلاييه هفت خوان عشق است.
عشق
عشق
عشق
عشق
عشق
عشق
شهادت

طلاييه يعنى طپش، يعنى تلاطم، يعنى خروش، يعنى فرياد.
طلاييه يعنى تب، يعنى تشنگى.
طلاييه يعني علقمه، يعنى فرات ... يعني ضجه ها ... يعنى كربلا.
طلاييه يعني خاك مقدم دوست شدن...

اللهم ارزقنى شفاعت الشهدا

طلاييه يعنى آنقدر ماندن تا حاجت گرفتن، يعني آنقدر ماندن تا دوباره رفتن.
طلاييه يعنى براي دوست زنده شدن و براي خاك مقدس رفتن و دوباره زنده شدن.
طلاييه يعنى رو در روى دشمن ماندن و ماندن و چشم در چشم خصم دوختن...
طلاييه يعنى پشت نكردن به دشمن.

طلاييه يعنى در نزديكترين مسير كربلا بودن و ماندن. يعني به حالت قنوت... يعني به حالت سجده... يعني سر بر خاك نهاده... يعني خاكستر شده... خاك شده... خاك قدم يار گشته... يعنى بىكفن، يعني بىنشان، يعنى... شهيد.

طلاييه يعنى پله اى نزديكتر تاكربلا... پله اى نزديكتر تا قتله گاه.
...

طلاييه يعنى بيعت با 14 قرن عاشورا. بيعت با قرن چهاردهم عاشورا.

چرا كه فاصله ما تا عاشوراى سال 60 هجرى، تنها 14 توسل است. از توسل بر دامان مدينه .... تا توسل به موعود عصر، مهدى فاطمه سلامالله عليها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 11:17 PM  توسط مهدی  | 

مثنوی تازه ای از ها. ا. سایه

روزگارا قصد ایمانم مکن

زانچه می گویم پشیمانم مکن

 

کبریای خوبی از خوبان مگیر

فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر

 

گم مکن از راه پیشاهنگ را

دور دار از نام ِ مردان ننگ را

 

گر بدی گیرد جهان را سر بسر

از دلم امیّد ِخوبی را مبر

 

چون ترازویم به سنجش آوری

سنگِ سودم را منه در داوری

 

چونکه هنگام ِنثار آید مرا

حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا

 

گر دروغی بر من آرد کاستی

کج مکن راه ِمرا از راستی

 

پای اگر فرسودم و جان کاستم

آنچنان رفتم که خود می خواستم

 

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست

جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواست   

 

حشمتِ این عشق از فرزانگی ست  

عشق بی فرزانگی دیوانگی ست       

 

دل چو با عشق و خرد همره شود

دستِ نومیدی ازو کوته شود      

 

گر درین راه ِطلب دستم تهی ست  

عشقِ من پیش ِخرد شرمنده نیست

 

روی اگر با خون دل آراستم

رونق ِبازار او می خواستم

 

ره سپردم در نشیب و در فراز

پای هشتم بر سر ِ آز و نیاز

 

سر به سودایی نیاوردم فرود

گرچه دستِ آرزو کوته نبود

 

آن قدَر از خواهش ِدل سوختم

تا چنین بی خواهشی آموختم

 

 

هر چه با من بود و از من بود نیست

دست و دل تنگ است و آغوشم تهی ست

 

صبر ِتلخم گر بر و باری نداد

هرگزم اندوه ِ نومیدی مباد

 

پاره پاره از تن ِخود می بُرم

آبی از خون ِ دل ِخود می خورم

 

من درین بازی چه بردم ؟ باختم

داشتم لعل ِ دلی ، انداختم

 

باختم، اما همین بُردِ من است

بازیی زین دست در خوردِمن است

 

زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست

راست همچون سرگذشتِ یوسف است

 

از دو پیراهن بلا آمد پدید

راحت از پیراهن سوم رسید

 

گر چنین خون می رود از گُرده ام

دشنه ی دشنام دشمن خورده ام

 

سال ها شد تا برآمد نام ِ مرد

سفله آنکو نام ِمردان زشت کرد

 

سروبالایی که می بالید راست

روزگار ِکجروش خم کرد و کاست

 

وه چه سروی، با چه زیبی و فری

سروی از نازک دلی نیلوفری

 

 

ای که چون خورشید بودی با شکوه

در غروبِ تو چه غمناک است کوه

 

برگذشتی عمری از بالا و پست

تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست

 

خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت

رهزنت ناگه سر ِخرمن گرفت

 

توبه کردی زانچه گفتی ای حکیم

این حدیثی دردناک است از قدیم

 

توبه کردی گرچه می دانی یقین

گفته و ناگفته می گردد زمین

 

تائبی گرزانکه جامی زد به سنگ

توبه فرما را فزون تر باد ننگ

 

شبچراغی چون تو رشکِ آفتاب

چون شکستندت چنین خوار و خراب؟

 

چون تویی دیگر کجا آید به دست

بشکند دستی که این گوهر شکست

 

کاشکی خود مرده بودی پیش ازین

تا نمی مردی چنین ای نازنین

 

شوم بختی بین خدایا این منم

کآرزوی مرگِ یاران می کنم

 

آنکه از جان دوست تر می دارمش

با زبان ِتلخ می آزارمش

 

گر چه او خود زین ستم دلخون تر است

رنج ِ او از رنج ِمن افزون تر است

 

آتشی مُرد و سرا پُر دود شد

ما زیان دیدیم و او نابود شد

 

آتشی خاموش شد در محبسی

دردِ آتش را چه می داند کسی

 

او جهانی بود اندر خود نهان

چند و چون ِ خویش به داند جهان

 

بس که نقش ِ آرزو در جان گرفت

خود جهان ِ آرزو گشت آن شگفت

 

آن جهان ِ خوبی و خیر ِبشر

آن جهان ِ خالی از آزار و شر

 

خلقتِ او خود خطا بود از نخست

شیشه کی ماند به سنگستان درست

 

جان ِ نازآیین ِ آن آیینه رنگ

چون کُند با سیلی ِ این سیل ِسنگ؟

 

از شکست او که خواهد طرف بست؟

تنگی ِدستِ جهان است این شکست

 

 

 

پیش ِ روی ما گذشت این ماجرا

این کری تا چند و این کوری چرا

 

ناجوانمردا که بر اندام ِ مرد

زخم ها را دید و فریادی نکرد

 

پیر ِ دانا از پس ِهفتاد سال

ازچه افسونش چنین افتاد حال؟

 

سینه می بینید و زخم ِ خون فشان

چون نمی جویید از خنجر نشان؟

 

 

بنگرید ای خام جوشان بنگرید

این چنین چون خوابگردان مگذرید

 

آه اگراین خوابِ افسون بگسلد

از ندامت خارها در جان خلد

 

چشم هاتان باز خواهد شد زخواب

سرفروافکنده ازشرم ِ جواب

 

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن

سینه ها از کینه ها انباشتن

 

آن چه بود؟ آن جنگ و آن خون ریختن

آن زدن، آن کشتن، آن آویختن

 

پرسشی کان هست همچون دشنه تیز

پاسخی دارد همه خونابه ریز

 

آن همه فریادِ آزادی زدید

فرصتی افتاد و زندانبان شدید

 

آنکه او امروز دربندِ شماست

در غم ِ فردای فرزند ِ شماست

 

راه می جستید و در خود گم شدید

مردمید، اما چه نامردم شدید

 

کجروان با راستان در کینه اند

زشت رویان دشمن ِ آیینه اند

 

آی آدمها صدای قرن ِماست

این صدا از وحشتِ غرق ِشماست

 

دیده در گرداب کی وا می کنید؟

وه که غرق ِخود تماشا می کنید.

                                                 مجله شعر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 4:21 PM  توسط مهدی  | 

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با عشق و رغبت قربانی حق کنيم .

خدايا آن چنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين کن که در وجودت محو شويم.

خدايا ما را از گرداب خودخواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا کن .

خدايا در اين لحظات سخت امتحان، نور ايمان را بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.

خدايا ما را قدرت ده که طاغوت خود پرستی را به زير پا افکنيم و حق و حقيقت را فدای منفعت های شخصی نکنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 3:57 PM  توسط مهدی  | 

"در تلاوت مناجات لذتي است وراي جميع لذتها و خوشي ها ، و حلاوتي در تلاوت آيات و ترنم كلمات الهي است كه نهايت آرزوي مومنان است و منتهي رجاي عاشقان." (ترجمه) عبدالبهاء

 

"عاشق را لذتي اعظم از مكالمه با معشوق نيست و طالب را نعمتي بهتر از موانست با مطلوب نه .اين است هر نفس منجذب به ملكوت الهي آرزويش كه وقتي  فراغت يابد و به محبوب خويش تضرع و زاري كند ، طلب الطاف و عنايت نمايد و مستغرق در بحر خطاب و تضرع و زاري گردد." عبدالبهاء

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 3:51 PM  توسط مهدی  |