
بادل تنگ به سوی توسفربايدکرد
ازسرخويش به بتخانه گذر بايد کرد
پير ما گفت زميخانه شفا بايد جست
از شفـا جـستن هر خانه حذر بايد کرد
آنکه ازجلوه رخسارچوماهت پيش است
بــی گـمـان مـعـجـزه شـق قـمـر بايد کرد
گــر در مـيـکـده را پـيـر بـه عـشـاق گـشـود
پـس از آن آرزوی فــتــح و ظـفــر بــايــد کــرد
گردل ازنشئه می دعوی سرداری داشت
بـه خـود آيـيـد کـه احـسـاس خطر بايد کرد
مژده ای دوست که رندی سر خم را بگشود
بــاده نـوشـان لـب از ايـن مـائـده تـر بـايـد کرد
در ره جـسـتـن آتــشـکــده ســر بــايــد بــاخـت
بــه جــفــا کــاری او سـيــنــه سـپــر بــايــد کـرد
ســر خــم بــاد ســلامــت کــه بــه ديــدار رخــش
مــســت ســاغـــر زده را نــيــز خــبـــر بــايـــد کــرد
طــره گـيــسـوی دلــدار بــه هـر کــوی و دری اسـت
پـس بـه هـر کــوی و در از شـوق سـفــر بــايــد کــرد
هوالمذکور

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1384ساعت
2:35 PM  توسط مهدی
|