تبليغاتX
مصاف عقل و عشق

مراد عشق کشف راز میکرد

که مجنون چون به لیلی ناز میکرد

**

به خاک پای لیلی غبطه میخورد

بدین سان تا افق پرواز می کرد

**

به گردن طوف تیغ عشق می داد

به مرگش زندگی آغاز می کرد

**

دو لب می بست و از چشمان معشوق

به چشمش بوسه ها احرلز می کرد

**

به بزم عشق کامش را چو می بست

به عود عشق سوزش .ساز می کرد

**

در دل را بروی غیر می بست

در باغ شهادت باز می کرد

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 5:24 PM  توسط مهدی  | 

 

عطار نيشابورى تمثيل بسيار زيبايى در خصوص آيينه بودن انسان كامل دارد. وى مى‏گويد: چون هيچ موجودى تاب و توان رويارويى مستقيم با خداوند را نداشته و از طرفى طاقت دورى از او را نيز ندارد، پس بايد به گونه‏اى غيرمستقيم با حضرت معبود در ارتباط باشند، از اين جهت انسان كامل واسطه بين عالم الوهيت و عالم عبوديت است. عطار در اين تمثيل انسان كامل را آيينه خدائى تعبير مى‏كند:

پادشاهى بود بس صاحب جمال

در جهان حسن بى‏مثل و مثال

ملك عالم مصحف آيات او

دلربائى پرچم رايات او

مى‏ندانم هيچكس آن زهره داشت

كز جمال او تواند بهره داشت

هر كه كردى سوى آن برقع نگاه

سر بريدند از تن وى بيگناه

مردن از عشق رخ آن دل نواز

بهتر از صد زندگانى دراز

نى كسى را صبر زو بودى دمى

نى كسى را تاب او بودى همى

هر كه او ديدى جمالش آشكار

جان بدادى و به مردى زار زار

ليك چون كس تاب ديد او نداشت

لذتى جز در شنيد او نداشت

شاه را قصرى نكو بنگاشتند

و آينه‏اندر برابر داشتند

بر سر آن قصر وقتى پادشاه

وآنگهى در آينه كردى نگاه

روى او از آينه مى‏تافتى

هركس از رويش نشان مى‏يافتى

چون كسى را نيست چشم آن جمال

وزجمالش هست صبر ما محال

با جمالش چونكه نتوان عشق باخت

از كمال لطف خود آيينه ساخت

                                                                         منطق الطیر

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 4:42 PM  توسط مهدی  | 

خواجه بيا، خواجه بيا، خواجه دگر بار بيا

دفع مده دفع مده‏اى مه عيار بيا

عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر

تشنه مخمور نگر،اى شه خمار بيا

پاى تويى، دست تويى هستى هر هست تويى

بلبل سرمست تويى جانب گلزار بيا

گوش تويى، ديده تويى، وزهمه بگزيده تويى

يوسف دزديده تويى، بر سر بازار بيا

اى ز نظر گشته نهان‏اى همه را جان و جهان

بار دگر رقص‏كنان بى‏دل و دستار بيا

روشنى روز تويى، شادى غم‏سوز تويى

ماه شب افروز تويى، ابر شكربار بيا

اى علم عالم نو، پيش تو هر عقل گرو

گاه ميا، گاه مرو، خيز به يكبار بيا

اى شب آشفته برو، وى غم ناگفته برو

اى خرد خفته برو، دولت‏بيدار بيا

اى نفس نوح بيا، وى هوس روح بيا

مرهم مجروح بيا، صحت‏بيمار بيا

اى مه افروخته رو، آب روان در دل جو

شادى عشاق بجو، كورى اغيار بيا

                                                                      مولوی

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 4:22 PM  توسط مهدی  | 

چراغ غزل

گفتى كه من از روز ازل سوخته بودم با داغ چراغ غزل افروخته بودم

آرى من از آن بارقه كوكب چشمت دلسوخته، دلسوخته، دلسوخته بودم

با ياد نگاه تو چراغ سحرى را بر قله خورشيد برافروخته بودم

چون لاله به صحراى جنون با تب عشقت پيراهنى از شعله به تن دوخته بودم

پروانه صفت در سفر سوختن اى شمع از تو غزل سوختن آموخته بودم

بر باد شد از جور تو آن كوه تحمل كه اندر گذر حادثه اندوخته بودم

رفتى و به دنبال تو تا صبح قيامت بر باغ نظر ديده جان دوخته بودم

نصرالله مردانى - كازرون

پرچم خورشيد بر بلندى روييد

آمده بودم به لب ترانه بكارم آمده بودم ز دل فسانه بجويم

شاخه تردى شكست و قصه فرو ريخت باده ترديد در گلوى سبو ريخت

مى‏شنوى، اين صداى ضجه شب نيست شب پره‏ها را به آفتاب سپارند

كوچه پر از هاى‏وهوست، هلهله جاريست زورق جان را به دست آب سپارند

خيل ستاره به بام صبح درآويخت نيمه شبان شهر با ستاره سخن گفت

در دل من شاخسار همهمه عشق با نفس قمريان عاطفه آميخت

قمريكان وصف آب و دانه نگوييد شادى خود را ز آفتاب بجوييد

بال و پرى، نغمه‏اى، ترانه عشقى همسفرى تا بلور آب بجوييد

قصر سحر آتش طليعه به خود ديد پرده آتش گرفته بر خود پيچيد

اسب افق شيهه زد، دريد در و دشت پرچم خورشيد، بر بلندى روييد

ماه نه بيگانه و نه محرم راز است شهر نه ديوانه و نه آينه‏ساز است

رونق باز در كلام تو پيدا است دوست‏بنازم كه آفتاب نواز است

جعفر حميدى -

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 3:32 PM  توسط مهدی  | 

آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم

رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم

روى از خانقه و صومعه برگردانم سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم

حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم

گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم

شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت پرزنان پشت‏بر اين خانه بيگانه كنم

                                                                                                              امام خمینی(ره)

                       

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 3:13 PM  توسط مهدی  | 
رباعى

اى دوست ‏بروى دوست‏ بگشاى درى صاحب نظرا به مستمندان نظرى

 ما بى‏ خبرانيم زمنزلگه عشق اى با خبر از بى‏خبر آور خبرى

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 3:10 PM  توسط مهدی  |