|
مراد عشق کشف راز میکرد که مجنون چون به لیلی ناز میکرد ** به خاک پای لیلی غبطه میخورد بدین سان تا افق پرواز می کرد ** به گردن طوف تیغ عشق می داد به مرگش زندگی آغاز می کرد ** دو لب می بست و از چشمان معشوق به چشمش بوسه ها احرلز می کرد ** به بزم عشق کامش را چو می بست به عود عشق سوزش .ساز می کرد ** در دل را بروی غیر می بست در باغ شهادت باز می کرد
عطار نيشابورى تمثيل بسيار زيبايى در خصوص آيينه بودن انسان كامل دارد. وى مىگويد: چون هيچ موجودى تاب و توان رويارويى مستقيم با خداوند را نداشته و از طرفى طاقت دورى از او را نيز ندارد، پس بايد به گونهاى غيرمستقيم با حضرت معبود در ارتباط باشند، از اين جهت انسان كامل واسطه بين عالم الوهيت و عالم عبوديت است. عطار در اين تمثيل انسان كامل را آيينه خدائى تعبير مىكند: پادشاهى بود بس صاحب جمال در جهان حسن بىمثل و مثال ملك عالم مصحف آيات او دلربائى پرچم رايات او مىندانم هيچكس آن زهره داشت كز جمال او تواند بهره داشت هر كه كردى سوى آن برقع نگاه سر بريدند از تن وى بيگناه مردن از عشق رخ آن دل نواز بهتر از صد زندگانى دراز نى كسى را صبر زو بودى دمى نى كسى را تاب او بودى همى هر كه او ديدى جمالش آشكار جان بدادى و به مردى زار زار ليك چون كس تاب ديد او نداشت لذتى جز در شنيد او نداشت شاه را قصرى نكو بنگاشتند و آينهاندر برابر داشتند بر سر آن قصر وقتى پادشاه وآنگهى در آينه كردى نگاه روى او از آينه مىتافتى هركس از رويش نشان مىيافتى
چون كسى را نيست چشم آن جمال وزجمالش هست صبر ما محال با جمالش چونكه نتوان عشق باخت از كمال لطف خود آيينه ساخت منطق الطیر
خواجه بيا، خواجه بيا، خواجه دگر بار بيا دفع مده دفع مدهاى مه عيار بيا عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر تشنه مخمور نگر،اى شه خمار بيا پاى تويى، دست تويى هستى هر هست تويى بلبل سرمست تويى جانب گلزار بيا گوش تويى، ديده تويى، وزهمه بگزيده تويى يوسف دزديده تويى، بر سر بازار بيا اى ز نظر گشته نهاناى همه را جان و جهان بار دگر رقصكنان بىدل و دستار بيا روشنى روز تويى، شادى غمسوز تويى ماه شب افروز تويى، ابر شكربار بيا اى علم عالم نو، پيش تو هر عقل گرو گاه ميا، گاه مرو، خيز به يكبار بيا اى شب آشفته برو، وى غم ناگفته برو اى خرد خفته برو، دولتبيدار بيا اى نفس نوح بيا، وى هوس روح بيا مرهم مجروح بيا، صحتبيمار بيا اى مه افروخته رو، آب روان در دل جو شادى عشاق بجو، كورى اغيار بيا مولوی
|
|