|
اقلیم عشق چشم دل باز کن که جان بینی آن چه نادیدنی است آن بینی گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی بر همه اهل این زمین به مراد گردش دور آسمان بینی آن چه بینی دلت همان خواهد وان چه خواهد دلت، همان بینی بی سر و پا گدای آن جا را سر ز ملک جهان گران بینی هم در آن، پا برهنه جمعی را پای بر فرق فرقدان بینی دل هر ذره را که بشکافی آفتا بیش در میان بینی جان گدازی اگر به آتش عشق عشق را کیمیای جان بینی از مضیق حیات در گذری وسعت ملک لامکان بینی آن چه نشنیده گوشت، آن شنوی وان چه نادیده چشمت، آن بینی تا به جایی رساندت که یکی از جهان و جهانیان بینی با یکی عشق ورز از دل و جان تا به عین الیقین عیان بینی که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو یار بی پرده از در و دیوار در تجلی است یا اولی الابصار شمع جویی و آفتاب بلند روز،بس روشن و تو در شب تار چشم بگشا به گلستان و ببین جلوه ی آب صاف در گل و خار زاب بی رنگ، صد هزاران رنگ لاله و گل نگر در آن گلزار پا به راه طلب نه از ره عشق بهر این راه توشه ای بردار شود آسان زعشق کاری چند که بود نزد عقل بس دشوار تا به جایی رسی که می نرسد پای اوهام و پایه ی افکار باریابی به محفلی کان جا جبرئیل این ندارد بار این ره، آن زاد راه و آن منزل مرد راهی اگر، بیا و بیار هاتف، ارباب معرفت که گهی مست خوانندشان و گه هشیار از می و بزم و ساقی و مطرب و زمغ و دیر و شاهد و زنار قصد ایشان نهفته اسراری است که به ایما کنند گاه اظهار پی بری گر به رازشان دانی که همین است سر آن اسرار که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله ال هو |
|