|
دولت عشق و صولت هنر
نويسنده: عليرضا باونديان عضوهيات علمي دانشگاه فردوسي مشهد منبع: باشگاه انديشه 28/4/1383
چکيده: ازمهمترين مسايلي که همواره ذهن و ضمير هنرپژوهان رابه خود سخت مشغول داشته، نسبت ميان عشق و هنر بوده است. هرچند دراين مقال کتاب مشخصي به رشته تحريردرنيامده است اماخويشاوندي وخوشايندي اين دوارمغان گرانسنگ الهي، درمنظرعارفان ومتفکران متاله چندان بارزومشهود بوده که هرگاه بخواهيم ازتبارهنر پرسش کنيم بايد به مقاطعي ازسخنان گرمتاب آنان بذل توجه نماييم که ازعشق، سخن به ميانه آورده اند. هنر و عشق هردوارمغان کنش معرفت حضوري انسان است ؛ انساني که به دنبال حُسن مصاحبت باعالم است ونه محاسبه عالم. انساني که مي خواهد با" اصل تجلي" بااستفاده از" نتايج تجلي" ( محسوسات ) به گفتگويي مشفقانه بپردازد. هنر؛ ابزاري براي ابراز ِ زيباشناسانه شعفِ عاشقانه انسان درمواجهه باعين تجلي است. واژگان کليدي: هنر/ عشق / عقل / معرفت حضوري / معرفت حصولي شناخت وگونه هاي آن ذهن همواره به گونه اي خود انگيخته، يافته هاي شناخت حضوري راثبت مي كند و صورتهاي ذهني يا مفاهيم خاصي را از آنها مي گيرد تا به تجزيه و تحليل و تعبير و تفسير درباره آنها بپردازد. مثلا هنگامي كه دچار ترس مي شويم ذهن ما از حالت ترس تصويري مي گيرد كه بعد از رفع شدن آن حالت مي تواند اين تصوير رادوباره مروركند كه درنتيجه مي گوييم توانسته ايم ترس گذشته را به خاطر بياوريم. ذهن همچنين مفهوم كلي آن را درك مي كند و با پيوست و الحاق مفاهيم ديگري آن را به صورت جمله "من مي ترسم "منعكس مي سازد.نيز ذهن انسان باقدرت عجيبي پديد آمدن اين حالت رواني را بر بنياددانستههاي گذشته اش تفسير مي كند و علت پيدايش آنرا تشخيص مي دهد. همه اين كنش ها و واكنش هاي سريع غير از يافتن حالت ترس و شناخت حضوري نسبت به آن است، اما همزماني آنها با شناخت حضوري در بسياري از اوقات موجب اشتباه مي شود و شخص مي پندارد كه چون خودِ ترس را با شناخت حضوري يافته پس علت آن را هم با همين نوع شناخت دريافته است حال آن كه آنچه با شناخت حضوري فهم شده، امري بسيط و عاري از هر گونه صورت و مفهوم وتهي از هر گونه تعبير و تفسير بوده است ؛ و به همين جهت ردپايي ازخطا درآن نمي بينيم. در صورتي كه تفسير همراه آن از قبيل ادراكات حصولي بوده است، ادراكي كه خود بخود ضمانتي براي صحت و مطابقت با واقع ندارند. گاه در مورد پارهاي از شناخت هاي حضوري خطاهايي پديد مي آيد: مثلا گاهي احساس گرسنگي مي كنيم و مي پنداريم كه نياز به غذا داريم؛ در صورتي كه اشتهاي كاذبي درمابه وجودآمده است و در آن حال براستي نيازي به غذا نداريم. رازاين مطلب آن است كه آنچه با شناخت حضوريِ خطا ناپذير درك شده همان احساس ناب بوده است ولي همراه آن احساس تفسيري به وسيله ذهن ما، بر اساس مقايسه آن با ساير احساسهاي گذشته انجام گرفته كه علتِ اين احساس نياز به غذا است.درحالي كه اين مقايسه صحيح نبوده و بدين وسيله خطايي در تشخيص علت و تفسير ذهني پديد آمده است.خطاهايي هم كه در مكاشفات عارفانه پديد مي آيد نيز از همين قبيل است. بنا بر اين لازم است در تشخيص علم حضوري كاملا دقت كنيم و آنرا از تفسيرهاي ذهني مقارن آن جدا كنيم تا دچار لغزشها و انحرافات ناشي از اينگونه خلط مبحث ها نشويم. ش ناخت هاي وصالي (حضوري ) آدمي از نظر شدت و ضعف يكسان نيستند. اختلاف مراتب شناخت حضوري گاهي معلول اختلاف مراتبِ وجودِ شخص درك كننده است. هراندازه نفس، از نظر مرتبه وجودي ضعيفتر باشد علوم حضوري اش ضعيفتر و كمرنگتر است و بالعكس. شناخت حضوري انسان به حالات رواني نيز به صورت ديگري قابل شدت و ضعف است. مثلا بيماري كه از درد خاصي رنج مي برد و درد خود را ازرهگذرشناختي حضوري يافته است هنگامي كه يار عزيزي را مي بيند و همه توجهش به سوي او معطوف مي شود ديگر شدت درد را درك نمي كند؛ به گفته سعدي: من از آن روزكه دربند توام آزادم پادشاهم كه به دست تواسيرافتادم همه غمهاي جهان هيچ اثرمي نكند درمن ازبس كه به ديدارعزيزت شادم خرم آن روزكه جان مي روداندرطلبت تا بيايند عزيزان به مبارك بادم علت ضعفِ ادراك درد، ضعف توجه است. براي همين است كه بيماتران در هنگامه شب، ودرزماني كه كسي بربالينشان نيست همه توجه شان معطوف درد خود مي شود. حال آن كه اين نيست جزشدت توجه به اصل درد. اختلاف مراتب شناخت حضوري مي تواند در تفسيرهاي ذهني آنها مؤثر باشد. مثلا جان آدمي درمراتب اوليه بااينكه شناخت حضوري به خويشتن خود دارد ولي ممكن است در اثر ضعف اين شناخت، ارتباط خود را با جسمانيت خود به صورت رابطه عينيت تصور كند و چنين بپندارد كه حقيقتِ جان انسان، تنها همين بدن مادي يا پديدهاي مربوط به آن است. دراين جاست كه به دام خودنگري و خودپرستي مي افتد. مولوي درديوان شمس، همين لطيفه ارزشمندرا، اين گونه بامعرفت ذوقي اش تبيين مي كند: آن نفسي كه باخودي، يارچوخارآيدت وان نفسي كه بي خودي، يارچه كارآيدت آن نفسي كه باخودي، خودتوشكارپشه اي وان نفسي كه بي خودي، پيل شكارآيدت آن نفسي كه باخودي، بسته ي ابرغصه اي وان نفسي كه بي خودي، مه به كنارآيدت انسان نسبت به آفريدگار خويش شناخت حضوري دارد ولي در اثر ضعف مرتبه وجودي و نيز در اثر توجه مفرط به مطالباتِ بدن و آغشته شدن به ريب و رياي جهان مادي، اين شناخت به سستي مي گرايد؛ اما با تكامل نفس و كاهش توجه به اصنام و آلام،وتقويت توجهات قلبي نسبت به خداوند متعال همان شناخت به مراتبي از وضوح و آگاهي ژرف مي رسد ؛ واين اهتمام تا به آنجا پيش مي رود كه سالك مي گويد: همه هست آرزويم كه ببينم ازتورويي چه شود كه اين دل من برسد به آرزويي همه موسم تفرج به چمن روند و بستان تو قدم به چشم من نه بنشين كنارجويي همه خوشدلند مطرب بزند به تار چنگي من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تارمويي شايدمهمترين تفاوت ميان شناخت وصالي (حضوري) و شناخت حصولي درتأثيري باشد كه برروي صاحب معرفت باقي مي گذارد: چون معرفت حضوري با دل ( قلب ) انسان سر و كار دارد و دست اراده و اختيار درآن تأثير ندارد عميقاً شخصيت فرد را متأثر مي كند. اين نوع معرفت همچنين بر قوه خيال و ساحت عمل، تأثيري تعيين كننده دارد. تنها راه نيل به اين نوع معرفت، سير و سلوك ( گردش و روش ) است كه صد البته داراي مراتب و مراحلي است. كسي كه نسبت به چيزي معرفت حضوري پيداكند، آثار و تبعات اين وصال، سراپاي وجود [1] اورا در برمي گيرد: گربگويم كه مراباتو سروكاري نيست رنگ رخساره خبر مي دهد از سر ضمير البته معرفتها گاه ممكن است صادق باشند، وگاه كاذب. يعني معرفت و شناخت گاه مطابق واقع است ( معرفت صادق يا معرفت حقيقي) وگاه مطابق با واقع نيست (معرفت كاذب يا غير حقيقي ). ابزارهاي معرفت ابزارهاي معرفت عبارتند از: حس، دل و عقل هريک ازاين نيروها نيازهاي خاص خودرادارند؛ ماهم بايد باآنها بازبان نيازشان مواجه شويم. آنچه به نيازهاي دل پاسخ مي دهد، عرفان است.آنچه به حوائج عقل پاسخ مي دهد، انديشه است وآنچه به خواسته هاي حس جواب مي دهد، تصاحب است. دل مي خواهد با پَرعرفان خودرابه وصال دلدار( معشوق ) برساند. عقل مي خواهد باپلکان انديشه خودرابه " شناخت" دلداربرساند. حس؛ مي خواهد خودرابه حد معشوق بکشاند تابتواند اورابه تصرف خوددرآورد. همين حس است که ازآن درفرهنگ عرفاني ما به " حجاب " نام برده اند: حجاب چهره جان مي شود غبارتنم خوشادمي که ازاين چهره پرده برفکنم عقل و عشق ؛ صف آرايي يا وفاداري درخصوص ارتباط ميان عقل و عشق آراو نظرات مختلفي ابرازشده است كه به طوركلي مي توان آن ها را به سه گروه عمده تقسيم كرد: 1. برخي از متكلمان و فلاسفه اصالت را دردست عقل مي سپارند و معتقدند تنها ارزشي كه انسان را به سرمنزل مقصود مي رساند عقلاست. بيان هاي عاشقانه، سخناني موهوم و عبارات باطلي است كه به علتسوء مزاج بر انسان عارض مي شود. اگر هدف معرفت الهي و عبادت است، عقل تنها ابزارشناخت پرستشگري به شمار مي آيد و عشق گم كردن راه است [2]. 2. برخي از عرفا اصالت را به عشق مي دهند و بر اين اعتقادند كه عشق به معناي فنا در معشوق است و با منفعت و حسابگري هاي سود پرستانه ( كه رسم و سنت عقل است )سازگار نيست; بنابراين، «عقل را با عشق دعوي باطل است» ; زيرا عقل، انسان را به تعلق فرامي خواند و عشق به پرهيز. عقل، آدمي را دعوت به ماندن مي كند و برخورداري ولي عشق، اورا به رفتن صلا مي زند و چشم بر گرفتن. [3] 3. در مقابل اين دو گروه، عرفاي محقق و حكماي عارف قرار دارند كه معتقدند عقل و عشق هرگز بايكديگر برسر نزاع و جدال نيستند و بسان تقابل تناقض عمل نمي كند كه چون اين آمد،آن ديگري لاجرم بايد از ميانه برخيزد. ازقضا انسان براي پرواز در سپهر تقرب به حضرت حقتعالي به اين هردو سخت نيازمند است. براي تنويراين سخن ناگزيراز تعريفي اجمالي از ماهيت و كارويژه خاص عقل و عشق هستيم: شايد اين ادعا صحيح باشد كه تعريف هيچ واژهاي به اندازه تعريف عقل مشكل نيست; زيرا پي بردن به حقيقت عقل بسيار مشكل است. در طول حيات بشري تعاريف مختلفي از عقل ارائه شده است كه چه بسا در مقابل هم قرار دارند. عقل [4]، در لغت به معني منع و نهي است. از اين جهت به اين نام خوانده شده است كه شبيه افسار شتر است. زيرا عقل صاحب خود را از عدول از راه راست باز مي دارد، همان طور كه عقال ( افسار ) شتر را از بدي ها دور مي كند. نوعاً مردم عقل را به سه معني به كار مي برند: به معني وقار و هيأت ؛ بنابراين تعريف آن اين است كه عقل، انسان را در گقتار و حركات و سكنات و اختيار محدود مي كند.احكام كلي اكتسابي ؛ پس تعريف آن اين است كه عقل عبارت از مجموعه اي از معاني است كه در ذهن گرد مي آيد و بسان مقدماتي است كه اغراض و مصالح به وسيله آن ادراك مي شود.صحت فطرت اوليه در انسان ؛ بنابراين تعريف آن اين است كه عقل، نيرويي است كه خوبي و بدي و نقص و كمال اشيا را درك مي كند.در نظر متفكران اسلامي، عقل به دو بخش نظري و عملي تقسيم مي شود: عقل نظري عبارت است از قوهاي در آدمي كه به واسطه آن تفكر مي كند و سخن مي گويد و مطالب را از هم تميز مي دهد [5] ; به عبارت ديگر، عقل نظري قوه درك كليات است. عقل عملي قوه تدبير زندگي و سعادت اخروي يا قوه تميز خوب و بد است. عقل به اين معنا دو مرتبه دارد: يكي آنچه فقط به تدبير امور زندگي دنيوي مي پردازد و عقل مصلحتانديش (فردي يا جمعي ) است و از نظر حكماي ما، به تبع قرآن و حديث، عقل بدلي، نيرنگ و شيطنت است [6] نه عقل حقيقي; و دوم عقل ايماني كه شهوات و تمايلات باطل را در بند مي كشد. عقل ايماني چو شهنه عادل است پاسبان و حاكم شهردل است... عقل در تن حاكم ايمان بود كه ز بيش نفس در زندان بود... عقل ضد شهوت است اي پهلوان آنكه شهوت مي تند، عقلش مخوان (مولوي ) بنابراين، در يك نگاه كلي، عاقل كسي است كه داراي قدرت فهم و تجزيه و تحليل است; عنان زندگي خود را به دست عقل داده و شهوات و نفسانيت را در بند كرده است [7]. آتش ِ آرش عشق آن انگيزه اي كه به كهنسالي عمربشر وبه ديرينگي جهان هستي است عشق مي باشد. عشق، همان سائقه اي است كه هيچ ذره كاينات ازدايره فرمان او بيرون نيست و نمي تواند باشد ؛ واقعيت و موهبت جاويدي كه ذره واربرگردن عالم وجود افتاده وآن رابه گردشي گرم ودلخواه واداشته است. براستي مفهوم كيفيت گسترده و مسلمي كه نظام ذرات جهان را به ريسمان محكم وجاويد خويش كشيده بسيار بزرگترازآن است كه دراين سه حرف بگنجد. گويي همه موجودات جهان هستي، گام به گام و لحظه به لحظه درخط اوامر اويند و خواه وناخواه ازدستورهاي اوپيروي كرده و مي كنند. آدمي از همان هنگام كه به مرحله اي از رشد فكري و مدنيت رسيد وازابعاد حيواني خود دورشد پيوسته تلاش كرد تا مايه وماهيت اين نيروي پرشوررابشناسد وانگيزه هاي را كه دراوعالمي شوروشعف وشوق بپاكرده است دريابد. كوشش بشربراي شناختن اين نيروي مرموزهرگز به پايان نرسيد واونتوانست به معني راستين عشق پي ببرد. ودراينجاست كه بايد گفت اگر عشق زبان مي داشت باحنجره ملاي روم چنين مي سرود كه: هركسي ازظن خودشديارمن ازدرون من نجست اسرارمن هربرگي ازپديده هاي برتر و نمونه هاي انساني دفتر بشريت به گونه اي درتفسير اين مطلب رنگين است. هرچند كه گاهي ميان اين مفاهيم همگوني ديده مي شود، آنچنان كه ميان بي نهايت رنگ واقع بين دورنگ اصلي به چشم ظاهرشباهتي جلوه گرمي شود، اما حقيقت جزاين است و ارزيابي درست، تفاوت آنهاراهراندازه هم ناچيزباشدنشان خواهدداد. به هرتقدير، عشق، كيفيت حيات هستي است. شايددرخصوص عشق بهترآن باشد كه بگوييم: آن هيجان و شوري كه هرپديده رادرهستي به جانب كمال هدايت مي كند وآن تلاشي كه براي اعتلاورسيدن به اوج هركيفيتي درمتن طبيعت موجود است سببي جزعشق ندارد. نام اين همه شوريدگي وجهش وكمال يابي، عشق است. هستي وبودن، كمال رامي طلبد ؛زيرا هربودي درلحظه پديد آمدن ناقص است. هرعنصري درپي كمال است و اين كمال جويي و تلاش آگاهانه و ناآگاهانه همه درقلمرو مفهوم وسيع عشق قراردارد. عشق، شوري است براي نيل به سرور. سائقه عشق براي حصول اين معني ازتمام حواس انسان كمك مي گيرد. براي فهم زيبايي به معناي گسترده آن، با همه نيروهايي كه دراختيار دارد مي كوشد و به آنها توسل و تمسك مي جويد. زيرا آنچه زيبايي خوانده مي شود همان كيفيت متعالي وپسنديده پديده هاست ودرهرپديده اي به صورتي متجلي است. از آنجا كه براي هركيفيتي مراحلي ازابتدايي ترين مراتب آن تااوج كمال وجود دارد براي عشق به جمال هم چنين درجاتي وجود دارد. عشق [8]، عبارت است از شدت محبت. ابن سينا دررساله عشق مي نويسد: " كسي كه خير را درك كند طبعاً عاشق آن است و هريك از موجودات به طور غريزي عاشق خير مطلق است. " اگرفهم مختصر انسان دربرابرزيبايي بي كرانه قرارگيرد، عشق پديد مي آيد ؛اما فهم بي پايان، زماني كه دربرابرزيبايي بي كرانه قرارگيرد عشق بي پايان رارقم مي زند. عارفان عقيده دارند كه " عشق، جوهري الهي است در وجود انسان كه چون از آلودگي هاي ماده بپالايد مشتاق شبيه خود مي شود و به ديده عقل، خير اول محض را مشاهده مي كند و به سوي آن مي شتابد. در اين هنگام نور اين خير بر او افاضه مي شود وبااو متحد مي گردد و لذتي را درك مي كند كه هيچ لذتي رابرابر آن نيست . اين مرتبه بالاترين مرتبه وصول است و افزايش و كاهش نمي پذيرد." [9] عشق از ماده «عَشَقَ » بر گرفته شده است و در عربي نام گياهي است كه به هر چيز برسد در آن مي پيچد; آن را تقريبا محدود و محصور مي كند و در اختيار خود قرار مي دهد. اين گياه در فارسي پيچك خوانده مي شود. در انسان حالت محبتشديد كه او را منحصرا متوجه محبوب مي كند ونوعي يگانگي بين فرد و محبوبش به وجود مي آورد و همه چيز فرد را در اختيار محبوبش قرار مي دهد، عشق خوانده مي شود [10]. عشق دو مرتبه دارد: يكي عشق مجازي كه شايد ترجمه آن به دلبستگي مناسبتر باشد; يعني عشقي كه نفساني و غريزي است و با رسيدن به معشوق و مقصود و اطفاي غريزه خاموش و ساكت مي شود; و ديگر عشق حقيقي و روحاني كه روح انسان و حقيقت انسان با آن همراه است; زيرا انسان عاشق خدا است و همواره مي خواهد به عشق او متحد شود; و اين همان معناي فنا في الله است [11]، محي الدين ابن عربي در تعريف عشق مي نويسد: «العشق و هو افراط المحبة و كني عنه في القرآن «بشدة الحب» في قوله الذين آمنوا اشد حبا لله و هو قوله «قد شفقها حبا» اي صارحبها يوسفي قلبها كالشفقان و هي الجلدة الرقية التي تحتوي علي القلب فهي ظرف له محيطة [12] عشق عبارت از افراط در محبت است و قرآن از آن به محبت شديد ياد كرده است: «الذين آمنوا اشد حبا لله» [13] (كساني كه ايمان آوردند، شديدترين محبت را به خدا دارند) و [همچنين از آن بشفاق (پرده دل) و حالتشيفتگي] نام برده است. در بيان علاقه زليخا به يوسف مي فرمايد: " قد شقفها حبا " [14] (عشق اين جوان [يوسف] در اعماق قلب او [زليخا] نفوذ كرده است) و معناي آن به اين است كه حُب همانند پرده و پوستهاي نازك قلب زليخا را در برگرفت. عارفان، فقط برعشق حقيقي نام عشق مي گذارندكه همان فناء في الله و عشق به معشوق حقيقي است و هيچ گاه خاموش نمي شود. اين هر دو تعبيراز عشق در روايات ما آمده است. در عشق مجازي كه شديداً انكار و تقبيح شده، روايات متعدد است: ازحضرت امام صادق (ع) درباره عشق سؤال شد. ايشان فرمود: «دلهايي كه از ياد خدا خالي است، خداوند دوستي ديگري را به آنها مي چشاند.» [15] اميرمؤمنان (ع) نيز فرمود: «عشق بيماري است كه نه اجر دارد و نه بدل.» [16] درباره عشق حقيقي و پنديده در روايات آمده است: «قال رسولالله (ص) افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه " با فضيلت ترين مردم كسي است كه به عبادت عشق مي ورزد و دست به گردن آن مي آويزد و آن را با قلبش دوست دارد " [17] روشن است كه عبادت وسيله تقرب وابزارِ ابراز عشق به معبود است ؛ و عشق به عبادت، بسترساز عشق به اوست . البته شكي نيست كه نه مي توان به كُنه عشق حقيقي رسيد و نه مي توان آن راچنان كه بايد بيان كرد. براي همين است كه هنرمندان ما به دامان بلند تمثيل [18] روي آورده و كوشيده اند تا خَم ابرويي از مواجيد و احوال عاشقانه خود را از راه آفرينش صورتهاي خيالي بيان كنند: زتو هرهديه كه بردم به خيال تو سپردم كه خيال شكرينت فر و سيماي تودارد هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل مانم از آن (مولوي ) «اي درويش، از عشق حقيقي - آن چنان كه حق عشق است – نمي توانم نوشت، كه مردم فهم نكنند و كفر دانند؛ اما از عشق مجازي چيزي بنويسم تا عاقلان از اين جا استدلال كنند.» [19] "توليد رقت و رفع غلظت و خشونت ازروح، وبه عبارت ديگر تلطيف عواطف، و همچنين توحد و تأحد و تمركز و از بين رفتن تشتت و تفرق نيروها و درنتيجه قدرت حاصل از تجمع، همه از آثار عشق و محبت است. درزبان شعر و ادب، درباب اثر عشق، بيشتر به يك اثر بر مي خوريم وآن الهام بخشي و فياضيت عشق است: بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه درمنقارش عشق، الهام بخش است " [20] و الهام، علت فاعلي بروز آثار هنري است. مادام كه هنرمند از نظام احسن خلقت وزيبايي هاي برتراويده از آن ملهم نشود چگونه مي تواند به آفرينش بپردازد. درواقع آثار هنري بازآفريني ذوقي وزيباشناسانه الهام هاي هنرمندان است. " شاهكارهاي دنيا مولود دوعامل عشق و مصيبت است. وباز در مورد عشق گفته شده زماني مي تواند شاهكار بيافريند كه با درد و فراق همراه بوده و وصال كامل دركار نباشد. شاعر، بهترين شعرها را زماني گفته است كه در مصيبت يا فراق كامل بوده است و اين مطلب در ادبيات و مطلق ابداعات فوق العاده صادق است." [21] " مكتب عشق، مكتب حركت است ؛ اما حركتي صعودِي و عمودي ونه تنها حركتي افقي " [22] هردلي كوبه عشق مايل نيست حجره ديوخوان كه آن دل نيست زاغ گو: بي خبربميرازعشق كه زگل عندليب غافل نيست دل بي عشق چشم بي نوراست خودبدين حاجت دلايل نيست بيدلان راجزآستانه عشق درره كوي دوست منزل نيست هركه مجنون نشد دراين سودا اي عراقي بگو كه عاقل نيست ! (فخرالدين عراقي ) عشق، عبارت است از شدت محبت. در تاريخ فرهنگي ما، عشق به دو وجه عزيزي و الهي تقسيم شده است. عشق غريزي، حركت آفرين طبيعي همه موجودات است. هر موجودي نسبت به كمال خودش، نوعي عشق غريزي دارد. مثل عشق بعضي از مواد شيميايي به يكديگر. عنصر x مي خواهد به عنصر x ديگري كه كامل تر از اوست پيوند خورد (ميل تركيبي ). حيوانات بر حسب عشق غريزي خود به خوردن و نوشيدن علاقه مند هستند: آدمي فربه شود از راه هوش گاو و خر فربه شود از راه نوش در مرحلة عشق غريزي، انسان « خير » را درك مي كند. خير، يعني خوبي. خير، اسم تفضيل است. مثلاً مي گوييم زندگي بهتر از مرگ و نشاط بهتر از افسردگي است. بنابراين خير به چيزي دلالت دارد كه هر موجودي دوستدار آن است و بدون آن وجودش كامل نمي شود. پس ايمان، صحت، ثروت حلال، همه و همه براي انسان خير است. زيرا داراي منفعت مادي و معنوي است. اين تنها انسان است كه مي تواند خير را درك كند. بنابراين مشتاق خير است. خير بر دو نوع ذاتي ( مطلق) و عارضي (نسبي) است. خير مطلق براي همگان داراي خيريت ( سودمندي) است اما خير عارضي براي افرادي خاص اين مهم را در بر دارد. هنر؛ خير ِآمدني است، نه خوي آموختني هنر، خير عارضي است كه افراد خاصي را در برمي گيرد و همگان نمي توانند از اين موهبت برخوردار شوند. به عبارتي آفرينش انديشه و انتقال زيبا شناسانه آن به نحوي بي سابقه، از آن همگان نيست بل از آن همگنان است: همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد در فرهنگ اسلامي، « وجود » را خير و عدم را شر گفته اند. در ايران باستان، اهورا مزدا همواره در صدد آشكار سازي خير و اهريمن در فكر پنهان كردن خير است. در قصه ها و افسانه ها نيز « پروتاگونيست » ها (قهرمانان ) به دنبال خيرند و « آنتاگونيست » ها ( ضد قهرمانان ) شرطلبي مي کنند. هنر آفريني، يك كار خير است و بنابراين در حكمت هنر اسلامي، هنرمند حقيقتاً خيّر است: زيرا هنر، فرآيندي است كه حُسن را نمودار مي سازد و هنرمند هم ستاينده حُسن است و هم آفريننده آن.او از اين رهگذر به سروري كم نظير دست مي يابد كه سرمايه روح پرسان اوست.او به دنبال ايجاد احسن صور است. فضاي احسن، رنگ احسن، صوت احسن و... . حُسن يعني زيبايي توأم با سودمندي. بنابراين آفرينش زيبايي از آنجا كه براي انسان خير به همراه دارد پيوسته در اسلام شايسته تكريم بوده است و به ايجاد، درك و ترويج آن توصيه شده است: ديده را فايده آن است كه دلبر بيند ورنبييند چه بود فايده بينايي را لهم قلوب لا يفقهون بها ولهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها 23 در قصه هاي حِكمي ايراني آمده است: عشق، دختري كور بود. همه از شفاي او عاجز بودند. كسي نشان خانه زيبايي را به او مي دهد. وقتي عشق پرسان پرسان به خانه زيبايي وارد مي شود او دستي از سر لطف بر چشمان عشق مي كشد و وي شفا مي يابد. و از همان روز تا كنون عشق و زيبايي هم خانه يكديگر مي شوند. اما عشق الهي، محبت خاص و ناب است. عارفان عقيده دارند كه به وسيله اين وديعه الهي ( عشق ) است كه انسان از آلايش اجسام و اصنام و از خشونت تباهيآور ماده پاك مي شود و از زنجير تكلف و تعلق نجات مي يابد: تكلف گر نباشد خوش توان زيست تعلق گر نباشد خوش توان مرد وقتي انسان از درون پاك شد ( تهذيب ) فطرتاً به سوي كمال ( عنصري كه كاملتر از اوست ) ميل مي كند. در اينجا او بر حسب ميزان و درجة پالودگي ( تهذيب ) خود از خيري به خير ديگر پرواز مي كند تا آنكه به « خير اول محض » مي رسد. با شهود خير محض طبعاً به او دل مي بندند. بر اثر اين دلدادگي است كه نور خير محض بر او افاضه مي شود و با وي متحد مي گردد. در اثر غرقه شدن در نور اين خير، همة وجودش غرق در لذتي دروني و پايدار (سرور ) مي گردد و مست ميشود: چنان مستم كه هشياران آگاه زمن پرسند راه خانه ماه به وسيله اين مستي است كه او از تنگناي مرام ماده مي رهد: من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه صد بار تو را گفتم كم خور دو سه پيمانه در شهر يكي كس را هشيار نمي بينم هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه در اين مرحله است كه نه عارفي باقي مي ماند و نه معروفي. نه عاشقي و نه معشوقي: من بي دل و دستارم در خانه خمارم يك سينه سخن دارم اين شرح دهم يا نه بي دل و دستار شدن، يعني شعله كشيدن عشق واحد مطلق در جان عطشان عارف. يعني همه او شدن: ترسم اي فصّاد اگر فصدم كني نيشتر را بر رگ ليلي زني هنرمند، آن عاشقي است كه حرارت اين عشق را در آتشين ترين ( عاطفي ترين ) بيان ممكن انتقال مي دهد چنان كه همه را به تجربه كردن اين عالم فرا خواند. ديد مجنون را يكي صحرا نورد در ميان باديه بنشسته فرد ساخته بر ريگ زانگشتان قلم مي زند حرفي به دست خود رقم گفت:اي مفتون شيدا چيست اين مي نويسي نامه سوي كيست اين ؟ هر چه خواهي در سوادش رنج برد تيغ صرصر خواهدش حالي سِتُرد كي به لوح ريگ باقي ماندش تا كس ديگر پس از تو خواندش؟ گفت: شرح حُسن ليلي مي دهم خاطر خود را تسلي مي دهم مي نويسم نامش اول و زقفا مي نگارم نامه عشق و وفا نيست جز نامي از او در دست من زان بلندي يافت قدر پست من ناچشيده جرعه اي از جام او عشق بازي مي كنم با نام او (عبدالرحمن جامي ) هنرمند، شارح حُسن ليلي اصل است: تو پنداري كه من ليلي پرستم؟ من آن ليلاي ليلا مي پرستم نكته مهم در هنر امروز، روشن نبودن خاستگاه عشق است ؛ كه اگر آن روشن شود تا بدين حد واژه عشق، دستمالي و مستعمل نمي شود و در كف بي كفايت هر لولي كذاب مشوّش نمي افتد. خاستگاه عشق، قلب انسان است نه ذهن او. چرا كه ذهن عرصه تصوير و تصور است. دانشي كه ما درباره اشيا و اشخاص و امور متداول داريم ( مثلاً الكتريسيته ) يك ذات تصويري دارد. بنابراين يك امر مفهومي است. براي همين است كه محتوا و جوهر ندارد. و چون « جوهري » نيست و « مفهومي » است پس قادر به شورآفريني نيست. عشق وقتي جوهري نباشد بر اثر اولين بي وفايي معشوق تبديل به تنفر مي شود: ما اطيب فيه جل باريك كم تزجرني و كم ادرايك [23] اما عشق واقعي هرگز تغيير پذير نيست. زيرا بر اساس مناسبتي و غرضي بنا نشده است و چون غرضي در كار نيست، عوضي هم در كار نيست. بنابراين عاشق براي مطالبه چيزي از معشوق به او دل نداده است. دوستي ذهني، تصوير بدون جوهر است. يعني براي بروز آن مناسبتي لازم است: مثل اين است كه بگوييم: من آن فرزند وزيرم را از آن فرزند راننده ام بيشتر دوست دارم. در اينجا دوستي من به يك مناسبت ( موضوع بيروني ) يعني وزارت او باز مي گردد نه خود او. بنابراين موضوع بيروني مهم شده است نه دوستي. حال آنكه عشق حقيقي، هرگز شأن ابزاري ندارد. يعني از آنجا كه بر اساس مناسبتي بنا نشده است ما نمي توانيم آمدن و نيامدن او را به خلوتگه جان خود تعيين كنيم. نمي توانيم آن را بياموزيم و به ديگران ياد دهيم: براي همين است كه گفته اند عشق در مدرسه نيست، عشق در مسجد و معبد است. زيرا آمدني است نه آموختني. يك چند در اين مدرسه ها گرديدم از اهل نظر نكته ها پرسيدم يك مسأله اي كه بوي عشق آيد از آن در عمر خود از مدرسي نشنيدم عشق، جوهر هستي و شور زندگي است؛ زيرا: كيميا گر است: يعني مِسِ نفس انسان را به طلاي مهذب بي غش تبديل مي كند. درمانگر است: يعني انسان را از خشونت ماده مي كَند و او را به مستي مي كشاند تا جان هستي را شهود كند. پايدار ساز است: پس هر سخني كه با عشق آميخته شد و هر عملي كه در عشق مستحيل شد جاويدان مي گردد. برخوردار از كيفيتي خودجوش و غير قابل انتقال است. براي همين است كه به عرصة داد و ستد كشيده نمي شود و نمي توان بر آن قيمتي نهاد. عشق مانند تنفس است: هرگز انسان براي نفس كشيدن خود نيازمند گدايي كردن از تنفسِ آن ديگري نيست. بنابراين به تنفس ديگران رشك نمي برد. اين جوششي دروني و فطري است كه انسان را به سوي معشوق فرا مي خواند نه عمل به يك قرارداد اجتماعي. عشق ذهني ( تصويري ) بر خلاف عشق فطري به صورت يك ارزش اجتماعي به انسان عرضه مي شود. حاصل کلام از آنجا كه عشق، علت فاعلي بروز آثار هنري تلقي ميشود و تنها جانِ عاشق است كه به فهم وسيع وفصيح زيبايي وهم ايجاد زيبايي توفيق مي يابد وازآن روي که هنر نيز فرآيند خلاقانه و روشمند آفرينش زيبايي است پس با عشق پيوندي دروني و معنوي دارد. هنر نيز مانند عشق: كيميا گر، درمانگر و پايدارساز است و شأن غير ابزاري دارد ( يعني آمدني است نه آموختني ) و فراتر از قدر و قيمت مادي است. هنر چون از وادي عشق مي آيد پس امري يافتني است و نه بافتني. پي نوشت: [1] - وجود هر چيزي عبارت از آن امري است كه در بيرون ذهن انسان مستقر است. آنچه منشا اثر است، وجود است. اگر آتشي وجود داشته باشد داراي سوزندگي و روشني و گرما ست ؛ وگرنه چنانچه سرخي آتش را برروي ديواري بيافكنيم هيچ يك از اثرات لازم را نخواهد داشت. شيخ شهاب الدين سهروردي در اين باره عقيده دارد كه: وجود ما در ادراك حضوري بسط پيدا مي كند و فراگير وجود ديگري مي شود. حتي حكماي اگزيستانس كه جملگي به نوعي تحت تأثير مكاتب شرق هستند معتقدند كه: انسان وقتي قصد دارد تا نسبت به چيزي ادراك حضوري پيدا كند بايد در آغاز با آن انس برقرار كند. [2] -تمهيد القواعد، ابن تركه اصفهاني، ص 49; بحارالانوار، ص 67، ص 253 و 254. [3] - انسان كامل، استاد مطهرى، ص 50 و 51. [4] - reason / intelligence /intellect / understanding / intellectualpawers [5] - رسائل اخوان الصفا، ج 3، ص 228 [6] -. اصول كافي كليني، ج1، ص 11. [7] - براي توضيح بيشتر معناي عقل به اصول كافي «كتاب العقل و الجهل» جلد اول و شروح آن، اشارات و تنبيهات ابن سينا، نمط سوم، علم الطبيعيات، فصول 9- 15 و ترجمه و شرح فارسي آن، دكتر ملكشاهي، ص 177- 204، فرهنگ معارف اسلامي، سيد جعفر سجادى، جلد 3، ص 300- 322 و نشان از بي نشانها، علي مقدادي اصفهاني، ج 1، ص 201- 209 مراجعه كنيد. [8] - amoure [9] - صليبا، جميل ؛ فرهنگ فلسفي، ترجمه منوچهر صانعي دره بيدي،تهران، انتشارات حكمت [10] - مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 3، رساله في حقيقة العشق، ص 286 و 287; فطرت، استاد مطهري، براي تعريف تفصيلي عشق و نظرات درباره آن به كتاب عشق در ادب فارسي، دكتر ارژنگ مدي، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي مراجعه شود. همچنين به كتاب نشان از بي نشانها، ج اول ص 220- 229 و والانسان الكامل، عزيز الدين فمني، ص 118- 112. [11] -فطرت، استاد مطهري، ص 91- 95. [12] -الفتوحات المكيه: ج 2، ص 323. [13] - بقره (2): 165. [14] -يوسف: 30. [15] -علل الشرايع، شيخ صدوق، ج 1، ص 140. [16] - شرح نهجالبلاغه، ابن ابي الحديد، ج 20، ص 253 [17] - الكافي: 2، ص 83. 18 - symbol In programming, a name that represents a register, an absolute value, or a memory address (relative or absolute) identifier, operator [19] -الانسان الكامل، ص 115. [20] - مطهري، مرتضي ؛ جاذبه و دافعه علي (ع) [21] - همان [22] - همان [23] - ديوان سعدي نويسنده: دكتر صاحبعلى اكبرى - عضو هيئت علمى دانشگاه تربيت معلم سبزوار
منبع: وب سايت نراقي
معرفى احمد بن حاج ملا مهدى يا محمد مهدى، معروف به نراقى، از اكابر دانشمندان و فقهاى اماميه قرن سيزدهم هجرى است. وى اشعار عرفانى فراوانى با تخلص «صفائى» سروده است. كتابهاى زير به وى نسبت داده شده است: 1- اجتماع الامر و النهى. 2- اساس الاحكام. 3- اسرار الحج. 4- حجية المظنة. 5- خزائن. 6- ديوان شعر فارسى. 7- سيف الامة. 8- شرح تجريد الاصول. 9- طاقديس (شامل مثنويات او) . 10- عين الاصول. 11- مستند الشيعة في احكام الشريعة. 12- معراج السعادة. 13- مفتاح الاحكام. 14- مناهج الوصول. وى در وباى عام قريه نراق به سال 1245 قمرى درگذشت. منابع و مراجعى كه از وى ياد كردهاند، عبارتند از: ريحانة الادب، روضات الجنات، هدية الاحباب، مستدرك الوسائل، قصص العلماء، اعيان الشيعة، رياض العارفين و... (1) كلمه طاقديس اسمى است مركب به معناى طاق مانند زيرا «ديس» به معناى مانند است و تختخسرو پرويز را كه از فريدون به وى رسيده بود، طاقديس مىگفتند. گويند جميع حالات فلكى و نجومى در آن ظاهر مىشده و آن سه طبقه بوده و در هر طبقه جمعى از اركان دولت او جا به جا قرار مىگرفتهاند و خسرو پرويز بر آن تخت ملحقات و تصرفات كرده بود. طول آن يك صد و هفتاد ذراع و عرض آن يك صد و بيست ذراع و مزين به جواهر بود. (2) در «لسان العرب» آمده است: «العشق: فرط الحب و قيل: هو عجب المحب بالمحبوب يكون في عفاف الحب» . (3) در مورد عشق و حب از ابو العباس احمد بن يحيى سؤال شد كه كدام يك پسنديدهتر است؟ جواب داد: «الحب، لان العشق فيه افراط» . در مورد وجه تسميه عاشق نيز وى مىگويد: «سمي العاشق عاشقا; لانه يذبل من شدة الهوى كما تذبل العشقة اذا قطعت والعشقة: شجرة تخضر ثم تدق و تصفر» . (4) در فرهنگ معين نيز عشق، به حد افراط دوست داشتن، دوستى مفرط و محبت تام معنا شده است. (5) عشق يكى از عواطف است كه مركب مىباشد از تمايلات جسمانى، حس جمال، حس اجتماعى، تعجب، عزت نفس و غيره، علاقه بسيار شديد و غالبا نامعقولى است كه گاهى هيجانات كدورتانگيز را باعث مىشود. به عقيده صوفيان اساس و بنياد جهان هستى بر عشق نهاده شده و جنب و جوشى كه سراسر وجود را فرا گرفته به همين مناسبت است. پس كمال واقعى را در عشق بايد جستوجو كرد. (6) افلاطون گويد: روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنيا، حقيقت زيبايى و حسن مطلق، يعنى خير را بدون پرده و حجاب ديده است. پس در اين دنيا چون حسن ظاهرى و نسبى و مجازى را مىبيند، از آن زيبايى مطلق كه سابقا درك نموده ياد مىكند، غم هجران به او دست مىدهد و هواى عشق او را بر مىدارد، فريفته جهان مىشود و مانند مرغى كه در قفس است مىخواهد به سوى او پرواز كند. عواطف و علائم محبت همه، همان شوق لقاى حق است، اما عشق جسمانى مانند حسن صورى، مجازى است و عشق حقيقى سودايى است كه به سر حكيم مىزند و هم چنان كه عشق مجازى سبب خروج جسم از عقيمى و مولد فرزند و مايه بقاى نوع است، عشق حقيقى هم روح و عقل را از عقيمى رهايى داده، مايه ادراك اشراقى و دريافتن زندگى جاودانى، يعنى نيل به معرفت جمال حقيقت و خير مطلق و حيات روحانى است و انسان به كمال علم وقتى مىرسد كه به حق واصل و به مشاهده جمال او نايل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد. (7) در يك تقسيم عشق را به عشق اكبر و اوسط تقسيم كردهاند: اشتياق به لقاى حق تعالى و معرفت ذات و شهود صفات در ذات، عشق اكبر ناميده مىشود. فلاسفه و عرفا مىگويند: اگر عشق عالى نمىبود، موجودات همگى نابود مىشدند و آن چه حافظ ممكنات و معلولات نازله است، عشق است كه در تمام ممكنات و موجودات جهان هستى مساوى مىباشد; زيرا همه موجودات عالم، طالب و عاشق كمالاند و غايت اين مرتبه از عشق، تشبه به ذات خداى متعال است. عشق حكما و علماء به تفكر و تعمق در صنع خداى متعال، حقايق و موجودات را عشق اوسط مىگويند. (8) در دائرة المعارف القرن العشرين عشق به سه دسته تقسيم شده است: حب الذات، حب الانسانية، و حب الخالق. از قول «سيمون» فيلسوف فرانسوى نقل شده است كه هيچ غرضى در عواطف و خصايص ما جز ذات مخلوقات و خالق وجود ندارد. (9) گويند: عشق مرضى است از قسم جنون كه از ديدن صورت حسن پيدا مىشود و گويند كه آن ماخوذ از عشقه است و آن نباتى است كه آن را «لبلاب» گويند. چون بر درختى بپيچد، آن را خشك كند. همين حالت عشق است كه بر هر دلى طارى شود، صاحبش را خشك و زرد كند. عشق آتشى است كه در دل آدمى افروخته مىشود و بر اثر افروختگى آن، آنچه جز دوست است، سوخته گردد. عشق مهمترين ركن طريقت است كه آخرين مرتبت آن، عشق پاك است. (10) نوعى از عشق، عشق عفيف است كه همان عشق پاك مىباشد. شيخ الرئيس ابو على سينا پس از آن كه عشق انسانى را به حقيقى و مجازى تقسيم مىكند، در وصف نوع دوم مىگويد: «والثاني ينقسم الى نفساني والى حيواني. والنفساني هو الذي يكون مبدؤه مشاكلة نفس العاشق لنفس المعشوق في الجوهر ويكون اكثر اعجابه بشمائل المعشوق لانها آثار صادرة عن نفسه. والحيواني هو الذي يكون مبدؤه شهوة حيوانية وطلب لذة بهيمية ويكون اكثر اعجاب العاشق بصورة المعشوق وخلقته ولونه وتخاطيط اعضائه لانها امور بدنية» . (11) شيخ در ادامه بحث توضيح مىدهد كه منظور از عشق عفيف (پاك) نوع اول عشق مجازى (نفسانى) است. در مورد عشق حقيقى، يعنى محبتشديد به خداوند متعال سخنها زياد گفته شده و محبتبه خداوند عالم در شرايع الهى و مخصوصا در شريعت مقدس اسلام، مسلم و محرز است، به طورى كه گفتهاند: «الدين هو الحب والحب هو الدين» . (12) براى رسيدن به عشق حقيقى نياز به يك پل ارتباطى است و آن پل، همان عشق مجازى مىباشد، مىگويند سالك پس از اين كه در وادى عشق به حسان الوجوه و غلمان قدم زد، اين عشق او را از ساير شواغل دنيويه بازداشته و همش را در معشوق واحد منحصر مىنمايد و چون با اين عشق مجازى، توجه و همتسالك از اشياى ديگر قطع و به يك نقطه متوجه شد انقطاع او از معشوق واحد صورى و اقبال بر معشوق واحد حقيقى (خدا) آسان مىگردد، لذا گفتهاند: عشق صورى و مجازى قنطره حقيقت است. (13) در مورد عشق زياد سخن گفتهاند و بسيارى از عرفا و شعرا در وصف عشق تعبيراتى را به كار بردهاند، اما از آن جا كه تعبير هر شاعر ويژگىهاى خاص خود را دارد، در اين بخش، به وصف عشق از ديدگاه ملا احمد نراقى نگاهى خواهيم داشت و در شرح و توضيح نيز ابياتى از حافظ، مولانا، جامى، عطار، و... براى مقايسه ذكر خواهيم كرد: 1- وى عشق و دوستى را مانند تيغ فولادين مىداند: دوستى تيغى بود فولاد دم صد طناب رشته را برد ز هم (14) 2- عشق مانند آتشى است كه خس و خاشاك را مىسوزاند و هر هوا و هوسى را به جز عشق نابود مىكند: آتشى باشد خس و خاشاك سوز هر هواى و هر هوس را پاك سوز (15) مولوى نيز اين معنا را چنين بيان مىكند: عشقهايى كز پى رنگى بود عشق نبود، عاقبت ننگى بود (16) چنين توصيفى را عطار نيشابورى نيز آورده است: عشق اين جا آتشست و عقل دود عشق كامد درگريزد عقل زود (17) 3- عشق و دوستى خانه و كاشانه را به تاراج مىبرد: دوستى تركى بود تاراجگر نى گذارد خانه نى سامان نى سر (18) 4- عشق و دوستى مانند خورشيد است: هرچه غير از دوست چون اختر بود دوستى خورشيد غارتگر بود (19) همان طورى كه بى وجود خورشيد، هيچ موجودى زنده نمىماند، بدون عشق نيز آدمى زنده نيست اين معنا را از زبان جامى مىشنويم كه گفت: بى عشق نشان ز نيك بد نيست چيزى كه ز عشق نيستخود نيست (20) 5- دوستى و عشق باد مراد، موج طوفان و گرداب بلاست: دوستى باد مراد است و هوا موج طوفان است و گرداب بلا (21) عشق با دل ارتباط دارد و هر دو مانند آينه هستند. عطار نيشابورى مىگويد: دو آيينه ست عشق و دل مقابل كه هر دو روى در روىاند از اول ميان هر دو يك پردهست در پيش وليكن نيستبى پرده يكى بيش ببين صورت در آبى بى كدورت كه يك چيزستبا هم آب و صورت ز دل تا عشق راهى نيست دشوار ميان عشق و دل موييست مقدار (22) 6- عشق هم لطف دارد هم جور: طور عشق اى جان وراى طورهاست عشق را هم لطفها هم جورهاست لطف عشق از جان شيرين خوشتر است جور او از لطف او شيرينتر است (23) عشق بى رحمتر از آتش است و آهنگ جان عاشق دارد و عاشق خود درد عشق را به جان خريدار است; زيرا كه او صورت و معشوق جان است، عشق درد و معشوق، درمان است. عطار نيشابورى نيز مىگويد: عشق تو بى رحمتر از آتشست كآتشم از عشق ضمان مىكند آتش سوزنده به جز تن نسوخت عشق تو آهنگ به جان مىكند (24) 7- عشق با رسم و عادت كارى ندارد: عشق را با رسم و عادت كار نيست بسته اين عالم پندار نيست (25) مولوى اين معنا را به صورتى ديگر بيان كرده و گفته است: ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست (26) عطار نيشابورى نيز اين معنا را چنين بيان كرده است: عشق را امروز و فردا كى بود كفر و دين اين جا و آن جا كى بود (27) 8- دل هر ذره را كه بشكافى در آن عشق را آشكارا مىبينى: گر دل هر ذره بشكافى در آن آتشى از عشق مىبينى عيان ذره ذره از ثريا تا ثرى جسته جسته از سمك تا هم سما آتشى از عشق يار مهربان در سويدا جمله باشد در نهان (28) جلالالدين رومى نيز مىگويد: آفرين بر عشق كل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد (29) اين سخن را از زبان جامى نيز مىشنويم كه گفت: چون صبح ازل ز عشق دم زد عشق آتش شوق در قلم زد از لوح عدم قلم سر افراشت صد نقش بديع بى كران كاشت هستند افلاك زاده عشق اركان به زمين فتاده عشق (30) 9- هر معشوقى عاشق نيز مىباشد. وى در داستان طوطى و شاه مىگويد: با كسى جز شاه طوطى رام نى شاه را بى او دمى آرام نى هر دو تن در عاشقى گشته سمر هر يكى معشوق و عاشق آن دگر جمله معشوقان عشاق اى پسر حالشان را اين چنين دان سر به سر هر كه شد معشوق عاشق نيز هست در دل او عشق شورانگيز هست (31) در ادامه داستان مىگويد: حسن خوبان پرده شد بر عشقشان عشقشان بر حسنشان آمد نهان ورنه عشق دلبران افزونتر است ليلى از مجنون بسى مجنونتر است عاشقان را عشق اگر باشد يكى عشق معشوقشان بود صد بيشكى (32) مولوى نيز مىگويد: عاشق و معشوق را در رستخيز دو به دو بندند پيش آرند تيز (33) 10- عشق عاشق از جذب عشق خدا است: عشق عاشق هم ز جذب عشق اوست گشته پيدا وين كشاكش هم ازوست كهربا عاشق بود ليك اى عمو كاه را بنگر كه آيد سوى او اين سخن را گر همى خواهى بيان رو يحبهم و يحبونه بخوان (34) وى معتقد است كه خداوند، عاشق بندگان است و بندگان نيز عاشق او و با اشاره به آيه قرآنى كه مىفرمايد: «فسوف ياتى الله بقوم يحبهم ويحبونه» (35) اين مطلب را بيان كرده است. براى نمونه مىتوان عشق مولاى متقيان امام على عليه السلام را مثال زد. زمانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم پرچم فتح را به دست وى داد فرمود: «لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله» . (36) 11- عشق آتش مزاج و بىحيا است: آرى آرى عاشقان بر حسن يار عاشقاند و حسن باشد پرده دار عشق معشوقان ولى بر عشقهاست عشق خود آتش مزاج و بىحياست (37) عاشق در بيان عشق بى پروا سخن مىگويد و ترسى به دل راه نمىدهد. حافظ نيز اين معنا را چنين بيان مىكند: فاش مىگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم (38) 12- عشق خصلتخون خوارى دارد: حسن را جان بخشى و دل دارى است عشق را خصلت همه خون خوارى است (39) راه عشق بسيار دشوار است و براى پيمودن آن بايد خون دل خورد.اين معنا را عطار نيشابورى نيز چنين بيان كرده است: درد و خون دل ببايد عشق را قصه مشكل ببايد عشق را ساقيا خون جگر در جام كن گر ندارى درد از ما وام كن عشق را دردى ببايد پرده سوز گاه جان را پرده درگه پرده دوز ذرهاى عشق از همه آفاق به ذرهاى درد از همه عشاق به عشق مغز كاينات آمد مدام ليك نبود عشق بى دردى تمام (40) 13- راه عشق، راه درهم و دينار نيست، بلكه راه فنا، عزم، وفا و غم و اندوه است: اى برادر اين ره بازار نيست زاد اين ره درهم و دينار نيست راه عشق است اين نه راه شهروده ترك سر كن پس در اين ره پاى نه هست اين ره راه اقليم و فنا شرط اين ره توبه از ميل و هوا مركب اين راه عزم است و وفا توشه آن رنج و اندوه و عنا آب عذبش اشك اندوه و غم است عجز و زارى هر چه بردارى كم است (41) جامى نيز مىگويد: هر چند كه عشق دردناك است آسايش سينههاى پاك است (42) 14- عشق واقعى وفا دارى مىطلبد. وى در حكايت عاشقى كه معشوق او را از بام افكند، به وفا دارى اشاره كرده و مىگويد: عاشقى كه نسبتبه معشوق خود وفا دارنباشد، او عاشق واقعى نيست: بر لب بامى يكى عاشق نشست ديده بر ديدار آن معشوق بست محو شد در يار و از خود بى خبر گفت معشوقش كه آن سو كن نظر بين جمال آن نگار نازنين كن تماشا قدرت حسن آفرين خوب رو گر اوست پس من چيستم بلكه او گر هست پس من نيستم عاشق مسكين نظر آن سو فكند تا ببيند آن نگار ارجمند دست زد معشوقش افكندش ز بام گفت رو رو عاشقى بر تو حرام نام عشق و عاشقى بر خود منه تو هوسناكى سرت بر خاك نه گر تو بر من عاشقى اى بى وفا من برابر بودمت نى از قفا (43) 15- عشق آتش الهى است: عشق نار الله باشد موصده مطلع بر جانها و افئده (44) وى در اين بيتبه فرموده خداوند متعال اشاره دارد كه در قرآن كريم چنين بيان شده است: «نار الله الموقدة . التي تطلع على الافئدة . انها عليهم مؤصدة» (45) . 16- عشق: آب خضر، آتش موسى، لحن داود، دم عيسى و براق احمد است: آب خضر و آتش موسى است عشق لحن داود و دم عيسى است عشق شكر خاك از مستى ميناى عشق شور چرخ از نشاه صهباى عشق عشق احمد را براق و رفرف است ز آن چه گويم عشق از آن اشرفست (46) عطار نيشابورى نيز عشق را براق جان مىداند و مىگويد: عشق استبراق جان درين راه تن كيست؟ طفيلى به فتراك (47) مولوى نيز صعقه موسى عليه السلام را از شدت عشق مىداند و مىگويد: شاد باش اى عشق خوش سوداى ما اى طبيب جمله علتهاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما اى تو افلاطون و جالينوس ما جسم خاك از عشق بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسى صاعقا (48) 17- عشق مظهر اسرار پنهانى، مطلع انوار الهى و ترياق هر سم است: مظهر اسرار پنهانى است عشق مطلع انوار ربانى است عشق بى سخن ترياق هر سم است عشق فارج الهم كاشف الغم است عشق (49) بنابراين، راز عشق را همگان نمىفهمند; زيرا گوهر عشق از كانى ديگر است. عطار نيشابورى هم مىگويد: عشق را گوهر ز كانى ديگرست مرغ عشق از آشيانى ديگرست هر كه با جان عشق بازد اين خطاست عشق بازيدن ز جانى ديگر است عاشقى بس خوش جهانى است اى پسر وان جهان را آسمانى ديگر است كى كند عاشق نگاهى در جهان ز آنكه عاشق را جهانى ديگر است در نيابد كس زبان عاشقان ز آنكه عاشق را زبانى ديگر است (50) 18- عشق را بايد از پروانه آموخت و جان همانند پروانه فداى دوست كرد: عاشقى كو ترسد از شمشير و تيغ عشق نبود اى دريغا اى دريغ عشق از پروانه بايد ياد داشت ورنه خود از عاشقى آزاد داشت عاشقان را جسم و جان در كار نيست جسم و جانشان جز براى يار نيست در ره او جسم و جان را خار كن خويش را از جسم و جان بيزار كن جان فروشانند در بازار عشق از وراى عقل باشد كار عشق جان من گر عاشقى مردانه باش پيش شمع روى او پروانه باش زآب و آتش بهر او پروا مكن ورنه رو در عاشقى پروا بكن اين ذغال تن در آن آتش فكن تا شود روشن از آن صد انجمن (51) همين معنا را عطار نيز چنين بيان مىكند: چو از شمعى رسد پروانه را نور در آيد پرزنان پروانه از دور ز عشق آتشين پروا نماند بسوزد بالش و پروا نماند (52) 19- عشق كوه قاف را از جا مىكند: عشق را خود اين نخستين كار نيست كودلى كز دست عشق افكار نيست رشته تسبيح بس زنار كرد عابد صد ساله را خمار كرد عشق اندر هر دلى ماوا كند شور محشر اندر آن بر پا كند عشق كوه قاف را از جا كند آتش سوزنده در دريا زند (53) قدرت عشق آن چنان است كه در وصف نمىگنجد. مولوى اين سخن را چنين بيان مىكند: هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل باشم از آن گرچه تفسير زبان روشن گر است ليك عشق بى زبان روشنتر است چون قلم اندر نوشتن مىشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت (54) 20- عشق در گنجينه، مانند خاتم و در ميدان رستم است: عشق در گنجينه آيد خاتم است چون به ميدان پا گذارد رستم است (55) ارزش عشق آن چنان است كه در شرح و عبارت نمىگنجد. عطار مىگويد: خاصيت عشقت كه برون از دو جهان است آن است كه هر چيز كه گويند نه آن است برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است بيرون ز ضمير دل و انديشه جان است (56) نيز مىگويد: سخن عشق جز اشارت نيست عشق در بند استعارت نيست دل شناسد كه چيست جوهر عشق عقل را ذرهاى بصارت نيست در عبارت همى نگنجد عشق عشق از عالم عبارت نيست (57) 21- عشق مس را زر مىكند و خاك را گوگرد: خويش را بر مس زند زر مىكند خاك را گوگرد احمر مىكند (58) مولوى نيز همين معنا را به صورت ديگرى بيان مىكند: از محبت تلخها شيرين شود از محبت مسها زرين شود از محبت دردها صافى شود از محبت دردها شافى شود از محبت مرده زنده مىكنند از محبتشاه بنده مىكنند (59) نيز مىگويد: حنظل از معشوق خرما مىشود خانه از همخانه صحرا مىشود تلخ از شيرين لبان خوش مىشود خار از گلزار دلكش مىشود (60) 22- عشق مانند كيميا است و گدا و سلطان نمىشناسد: نزد بيماران رسد عيسى ستى پيش فرعونان يد و بيضاستى سنگ باشد موم اندر دست عشق مىشكافد چرخ تير شست عشق مىنداند عشق سلطان و گدا مىنفهمد اين روا آن ناروا ناروا هم گر ز عشق آيد رواست آرى آرى عشق جانان كيمياست (61) حافظ شيرازى نيز در اين معنا مىگويد: در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست (62) نيز مىگويد: همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد و چه كنشت (63) 23- عشق مجازى انسان را به عشق حقيقى مىرساند. وى در داستان جوان خاركن كه مايل به دختر پادشاه بود، مىگويد: عشق شيرين كار شد او را دليل بردش از آتش به گلشن چون خليل عشق شيرين كار بنمودش مجاز پس ببردش تا حقيقت تركتاز بل بود عشق مجازى اى عمو تا حقيقت مىروى بى گفت و گو عشق باشد ليك اگر سوداى تو نى هواهاى هوس پيماى تو... عشق باشد ليك اگر نى صد مرض در مرض هم نفس دون را صد غرض آن چه باشد صد غرض در آن نهان عشق باشد آن مرض نبود بدان عشق خوانى آن مرضها را عجب شرم كو و كو حيا و كو ادب از چه نام حق گذارى بر وثن اين ورمها را چرا گويى سمن عشق باشد گر حقيقت گر مجاز از غرضها هست پاك و بى نياز نبود اينها عشق ناپاكى بود خودپرستى و هوسناكى بود (64) 24- عشق از ناپاكىها جدا است: عشق پاكست و ز ناپاكىها جداست اين جهان كشتى و عشقش ناخداست عشق خود آلوده اقذار نيست با حقيقتيا مجازش كار نيست گر هوايى هم بود اندر سرى چون كه عشق آيد كند سر را برى عشق باشد آتش و هرجا فتاد پاك سازد هر پليدى را فساد گر بود در جان تو سيصد مرض يا به دل باشد تو را هفت صد غرض چون كه عشق آيد بسوزد سر به سر از غرض نى از مرض ماند اثر عشق پيشاهنگ راه جنت است كاروان سالار ملك و دولت است هر مسافر را كه عشق آمد دليل رخت او را مىكشد تا سلسبيل (65) مولوى نيز مىگويد: علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست (66) آن چه گفته آمد، قطرهاى بود از درياى عرفان و عشق در اثر گران سنگ طاقديس از مرحوم ملا احمد نراقى. پرداختن به وصف عشق تنها در يك اثر وى نياز به تاليف كتاب مستقلى دارد و در اين فرصت نمىگنجد. مثنوى طاقديس، دريايى است مملو از عشق مخصوصا عشق به اهل بيت عليهم السلام كه زينتبخش قسمت پايانى اين كتاب ارزشمند مىباشد. 1- قرآن كريم. 2- ابن سينا، ابو على حسين بن عبد الله، الاشارات والتنبيهات، دفتر نشر الكتاب. 3- ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب، چاپ اول: بيروت، دار احياء التراث العربي، 1408 ق، 1988 م. 4- تهرانى، جواد، عارف و صوفى چه مىگويند؟ ، چاپ هشتم: بنياد بعثت، 1369. 5- جامى، نور الدين عبد الرحمان، مثنوى هفت اورنگ، تصحيح و مقدمه مرتضى مدرس گيلانى، چاپ دوم: انتشارات كتاب فروشى سعدى. 6- دهخدا، على اكبر، لغت نامه. 7- رومى، جلال الدين (مولوى)، مثنوى معنوى، تصحيح رينولد نيكلسون، ترجمه مقدمه محمد عباسى، چاپ سوم: انتشارات شرق، 1372. 8- شيرازى، حافظ، ديوان، چاپ اول: انتشارات غلامعلى شعبانى، 1362. 9- صارمى، سهيلا، مصطلحات عرفانى و مفاهيم برجسته در زبان عطار، پژوهشگاه علوم انسانى، 1373. 10- فريد وجدى، محمد، دائرة معارف القرن العشرين، چاپ سوم: بيروت، دار المعرفة، 1971 م. 11- مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، چاپ دوم: تهران، دار الكتب الاسلامية. 12- معين، محمد، فرهنگ معين، چاپ هشتم: انتشارات امير كبير، 1371. 13- نراقى، ملا احمد، مثنوى طاقديس، به اهتمام حسن نراقى، چاپ دوم: انتشارات امير كبير، 1362. پىنوشتها: 1) على اكبر دهخدا، لغت نامه. 2) همان. 3) ابن منظور، لسان العرب، ماده عشق. 4) همان. 5) فرهنگ معين، ماده عشق. 6) همان. 7) همان، به نقل از سير حكمت در اروپا. 8) ر.ك: همان. 9) محمد فريد وجدى، دائرة المعارف القرن العشرين، ج6، ص 456. 10) لغتنامه دهخدا، ماده عشق. 11) ابو على سينا، الاشارات والتنبيهات، ج3، ص 383. 12) جواد تهرانى، عارف و صوفى چه مىگويند؟ ص 54. 13) همان. 14) ملا احمد نراقى، مثنوى طاقديس، ص 14. 15) همان. 16) جلال الدين رومى (مولوى)، مثنوى معنوى، ص 54. 17) سهيلا صارمى، مصطلحات عرفانى و مفاهيم برجسته در زبان عطار، ص 433. 18) مثنوى طاقديس، ص 14. 19) همان. 20) جامى، هفت اورنگ، ص 758. 21) مثنوى طاقديس، ص 14. 22) سهيلا صارمى، همان، ص 430. 23) مثنوى طاقديس، ص 14. 24) سهيلا صارمى، همان، ص 427. 25) مثنوى طاقديس، ص 14. 26) مثنوى معنوى، ص 304. 27) سهيلا صارمى، همان، ص 426. 28) مثنوى طاقديس، ص 14. 29) مثنوى معنوى، ص 392. 30) جامى، هفت اورنگ، ص 758. 31) مثنوى طاقديس، ص 27. 32) همان. 33) مثنوى معنوى، ص 422. 34) مثنوى طاقديس، ص 28. 35) مائده (5)، آيه 54. 36) محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 21، ص 3. 37) مثنوى طاقديس، ص 28. 38) ديوان حافظ، ص 292. 39) مثنوى طاقديس، ص 28. 40) سهيلا صارمى، همان، ص 426. 41) مثنوى طاقديس، ص 52. 42) جامى، هفت اورنگ، ص 758. 43) مثنوى طاقديس، ص 133. 44) همان، ص 182. 45) همزه (104)، آيه 6- 8 . 46) مثنوى طاقديس، ص 182. 47) سهيلا صارمى، همان، ص 430. 48) مصطلحات عرفانى و مفاهيم برجسته در زبان عطار، مثنوى معنوى، ص 46. 49) مثنوى طاقديس، ص 182. 50) سهيلا صارمى، همان، ص 429. 51) مثنوى طاقديس، ص 279. 52) سهيلا صارمى، همان، 434. 53) مثنوى طاقديس، ص 392. 54) مثنوى معنوى، ص50. 55) مثنوى طاقديس، ص 392. 56) سهيلا صارمى، همان. 57) همان. 58) مثنوى طاقديس، ص 392. 59) مثنوى معنوى، ص 294. 60) همان. 61) مثنوى طاقديس، ص 392. 62) ديوان حافظ، ص 61. 63) همان. 64) مثنوى طاقديس، ص 412. 65) همان. 66) مثنوى معنوى.
نويسنده: ويليام اى. مان مترجم: مجتبي گل محمدى و على عباس بيگى منبع: روزنامه شرق 7/1/1384 اميد نيز مانند ايمان و در مقام فضيلتى الهى محتواى گزاره مند مشخصى دارد، كه براساس آن فرد مرگ و روز داورى را از سر مى گذراند تا از ديدار سعادت بخش خداوند بهره مند گردد. آگوستين در كتاب ايمان، اميد و نيكوكارى، ادعا مى كند كه اميد (spes) تنها به امور خيرى منتهى مى شود كه انسان اميدوار در آينده به آنها خواهد رسيد. به نظر مى آيد كه براين اساس امكان اينكه شخص به رستگارى ديگران اميد ببندد منتفى مى شود. اگر انسان تنها بتواند به رستگارى خودش اميدوار باشد، معلوم نيست چرا اميد را مى بايد يك فضيلت به حساب آورد، فضيلتى كه اعتبارى اخلاقى به صاحبش مى دهد. آكوئيناس معتقد است كه اميد برخلاف آرزوانديشى، طاقت فرسا است. نخست اينكه اميد ايمان را پيش فرض مى گيرد: كسانى كه به برنامه هاى خداوند براى نوع بشر هيچ باورى ندارند، به هيچ وجه نمى توانند اميدوار باشند كه خداوند نجات شان خواهد داد. دوم، با وجود اينكه فضايل الهى به آموزه حد وسط تعلق ندارند، به نظر آكوئيناس اميد مسيرى را ميان دو صفت ناپسند طى مى كند، يأس و جسارت. كسانى كه مأيوس مى شوند ذره اى اميد ندارند؛ آنها اميد را به تمامى رها كرده اند، با باور به اينكه بيش از آن گناه آلوده اند كه مورد عشق خداوند واقع شوند. جسارت نيز به همين شكل چندان به اميد نزديك نيست؛ بلكه بيشتر نوعى انكار ضرورت اميد است، براساس اين اعتقاد كه شخص بدون يارى خداوند نيز مى تواند رستگار شود يا اينكه خداوند آنقدر رحيم است كه توبه نكردگان را هم مشمول رستگارى خواهد كرد. برداشت آكوئيناس از اميد به واسطه اظهارات او درباره عشق فزونى مى گيرد. او براى اشاره به مفهوم معمولى عشق يعنى اشتياق شديد از اصطلاح amor استفاده مى كند، و اصطلاح caritas [«بشردوستى» يا عشق به هم نوع] را براى گونه اى از عشق حفظ مى كند كه فضيلتى الهى به حساب مى آيد. آكوئيناس براى توضيح و واكاوى مفهوم «بشردوستى» از اظهارات ارسطو درباره دوستى در كتاب اخلاق نيكوماخوسى كمك مى گيرد. دوستى اى (amicitia) كه برسازنده «بشردوستى» است، سه مؤلفه دارد: (۱) شخص بايد مشتاق امر خيرى باشد كه چيز يا فرد محبوب مى تواند آن را مهيا كند. چنين اشتياقى، براى جداكردن caritas از amor لازم است ولى كافى نيست، چون اين اشتياق متوجه حيوانات و اشياى بى جان نيز مى تواند باشد، در حالى كه انسان نمى تواند با آنها وارد رابطه دوستى شود. (۲) شخص بايد خيرخواه محبوبش بوده و به دنبال تحقق علائق او باشد. آكوئيناس معتقد است كه شخص واقعاً نمى تواند اين نوع اشتياق را نسبت به حيوانات داشته باشد، زيرا چيزى در مورد ابژه «بشردوستى» پيش فرض گرفته مى شود كه حيوانات فاقد آنند: داشتن اختيار در انتخاب علائق. برآورده شدن دو مؤلفه نخست با پنهان يا يك طرفه بودن عشق سازگار است، و از اين رو براى تحليل «بشردوستى» در مقام نوعى دوستى كافى نيست.(۳) سومين شرط اين است كه حس «بشردوستى» بايد در ميان كسانى كه در آن سهيم اند به اشتراك و همرسانى گذاشته شود. مؤلفه اول، كه با اين اصل كامل مى شود عشق شخص بايد با خير معشوقش سازگار باشد، اين ادعاى آكوئيناس را تقويت مى كند كه «بشردوستى» مستلزم اين است كه شخص خداوند را از هر چيز ديگرى و ازجمله خودش بيشتر دوست بدارد، زيرا خداوند خير محض و منشاء تمامى نيكى هاست. مؤلفه دوم به آكوئيناس اجازه مى دهد تا قلمروى شمول «بشردوستى» را به اشخاص ديگر گسترش دهد، ازجمله دشمنان شخص و نيز همه افراد ديگرى كه با سرشتى نيك آفريده شده اند. بنابراين مؤلفه دوم كه چگونه مى توان به رستگارى ديگران اميد بست: اگر انسان به واسطه «بشردوستى» با ديگران متحد شود، برترين علائق نهايى ايشان را نيز همچون علائق خودش مى پذيرد. اظهارات آكوئيناس درباره اميد و تصوير مورد نظر او از عشق به منزله شركت كردن در رابطه دوستى با خداوند بازتابى است از برداشتى محتاطانه و خوش بينانه از وضعيت بشر با بذل توجه نسبت به خداوند. اين برداشت با ديدگاه هاى ارائه شده در كتاب «گفتارهايى درباره روميان» لوتر آشتى ناپذير مى نمايد. «عشق ناب» به خداوند، كه به نظر لوتر والاترين مقامى است كه شخص در زندگى اش مى تواند به آن برسد، نفرت شخص از خود را در پى دارد، به خاطر آگاهى از ناتوانى شخص در اجتناب از گناه و نيز نفرت خداوند از تمامى گناهكاران. انگاره عشق ناب لوتر به طور تلويحى مى گويد كه حتى اگر اميد يك فضيلت باشد، براى رستگارى لازم نيست و اينكه يأس لزوماً نقيصه يا صفتى ناپسند (vice) نيست. از اين گذشته، فهم اينكه چگونه عشق به ديگران براى كسى كه عشق ناب خداوند را در دل دارد مى تواند فضيلت باشد دشوار است: اگر او از خودش بيزار باشد و تشخيص دهد كه همه انسان هاى ديگر نيز به همين اندازه نفرت انگيزند، از ديگران نيز بيزار خواهد شد. منبع: دانشنامه فلسفى راتلج (REP، نسخه يك، ۱۹۹۸) نويسنده: محمدجواد رودگر منبع:روزنامه همشهري
در نخستين بخش مطلب حاضر، نويسنده نخست به دو تفسير دروني و بروني از عشق پرداخت و آنگاه در قسمتي با عنوان «رنگ و بوي عشق از منظر عاشق» با استناد به آيات و روايت هاي متعدد به تبيين عشق از منظر عاشق روي آورد. از نظر نويسنده، انبياء هدف از بعثت خود را «بازگشت به خويشتن» انسان ها و تذكر به عشق و محبت مكنون دروني و شكوفاسازي آن برشمرده اند. واپسين بخش مقاله را كه اختصاص به موضوع «رنگ و رايحه عشق با نظر به معشوق» و «رنگ و بوي عشق از منظر وحدت عشق و عاشق و معشوق» دارد، مي خوانيم. ۲- رنگ و رايحه عشق با نظر به «معشوق» بر اصحاب خرد و ارباب انديشه پيداست كه عشق دو طرف «عاشق و معشوق» را مي طلبد و عشق بدون عاشق و معشوق امكان پذير نيست و به همين وزان، «عشق» در عالم و آدم، حكايت نسبت عاشقانه عالم با آفريننده اش و آدم با خالق خويش است. در آئينه هستي «معشوق» خودنمايي مي نمايد و همه چيز آئينه دار طلعت يار و جلوه دلبر و دلدار و آيه محبوب سرمدي است و اگر «آئينه دل» انسان جلاء و صيقلي يابد، عالم وجود را سراپرده جمال و جلال الهي مي بيند و هستي را «كتاب خدا» ، «كلمه الهي» و تجلي اسماء حق مشاهده مي نمايد كه آئينه و آيه، خويش را نمي نمايد كه خويشي و وجودي ندارد بلكه «جمال دوست» و «آفتاب وجود» را نشان مي دهد. اگرچه همه عالم نشان آن بي نشان اند و به تعبير وزين و متين قرآني «لله المشرق و الغرب فاينما تولوا فثم وجه الله» و بدين اصل اصيل، «وحدت تجلي» در پيدايش عالم با «وحدت شهود» و «وحدت وجود» كه همان توحيد شهودي و توحيد وجودي و به تعبيري «توحيد صمدي» است در پيدايي و پاياني و حدوث و بقاء هستي نمايان است و همه چيز از «او» (هو) سخن مي گويند و تفسير و تصويري از «هو» هستند و خداي سبحان از رهگذر آنها «اناالحق» مي گويد و انسان سالك عاشق «هوالحق» و «مع الحق» مي سرايد. و آيه كريمه: «كل شي ء هالك الاوجهه» و آيه شريفه: «كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذي الجلال و الاكرام» نمودار «ظهور معشوق» در عاشق است و معشوق با تجلي بر عاشق رنگ و رايحه خويش را در آن مي دمد و نفحات انس محبوب در قلب محب نفخه مي شود. محب و عاشق از خود رنگي و رايحه اي ندارد، چه اينكه در معشوق خويش فاني شده است و در شب شهودي آب حيات مي نوشد و از ظلمت و عنصرهاي فراق و فصل و هجران رهايي مي يابد و با تجلي صفاتي و تزكيه اي و تهذيب حق به مقام فنا و محو نائل مي گردد و نغمه وصال و قرب و وحدت مي شنود. لذا اساس حيات و حركت و كمالات وجودي «عاشق» از «معشوق» است كه عاشق به رحمت رحمانيه او هستي و وجود و به رحمت رحيميه اش كمالات وجودي را در خويش به منصه ظهور مي رساند. به تعبير مرحوم فروزانفر: «عاشق مانند پرده است كه از خود جنبشي و حركتي ندارد و آنگاه در حركت مي آيد كه باد يا دست آن را بجنباند. همچنين عاشق از خود هيچ ندارد و هرچه از او به ظهور مي رسد كاركرد معشوق است و اگر فرض كنيم كه پرده به معني مطلق حجاب است در آن صورت، مقصود اين خواهد بود كه عاشق حجاب ظهور معشوقست به نحو كمال و تمام؛ زيرا عشق در عاشق به تناسب ظرفيت و سعه وجود او جلوه گر مي شود و محدود است به حد وجودي او و بدين جهت جلوه عشق در عشاق مختلف است و...» اين است كه هر چه حد وجودي و سعه هستي عاشق بهتر و بيشتر باشد ظهور معشوق در او نمايان تر و گستره ظهور نيز بيشتر است. انسان سالك از خودنگري بايد بيرون آيد كه حجاب از خود اوست نه بيرون وجود. به تعبير مرحوم علامه طباطبايي مخلصين كساني اند كه بين آنها و حق حجابي نيست. رسول خد(ص) فرمودند: «آن هنگام كه موسي با خداي خويش به مناجات مي پردازد از او مي پرسد كه: پروردگارا آيا تو دور از مني تا بخوانمت يا به من نزديكي تا با تو نجوا كنم؟ خداوند پاسخ مي دهد:« انا جليس من ذكرني. » به علاوه تا از جانب معشوق كشش نباشد، كوشش عاشق به جايي نرسد كه مذكور اول به ياد ذاكر است و «ذكر» تحقق مي يابد و معشوق به ياد عاشق است و عشق تعين پيدا مي كند. به هرحال، عاشق هرچه خالص تر و ناب تر گردد و به حقيقت نوراني و دل انگيز و حرارت زاي «عشق » تقرب بيشتري يابد، به تدريج در سير و سلوك عاشقانه اش در درياي وجود معشوق غرق مي گردد و سلوك و سالك و مسلوك اليه يكي مي گردند. عاشق سالك بوي خدايي و رنگ رحماني مي يابد و مسافري از ديار قرب و وحدت است و رنگ و رايحه اسماء جمالي و جلالي دارد و « وجه الله» است و«اسماء الله ». حال اگر ما در متن حيات ديني و دين حيات زاي الهي كه به جز كيمياي عشق و محبت چيز ديگري نيست، فناي در محبوب اصل و حقيقي و محبوب هاي ديگر يعني وجود مقدس پيامبر اكرم (ص) و عترت طاهره اش(ع) پيدا نماييم، جلوه اي از آنها و نمودي از رنگ و بوي الهي، نبوي، علوي، فاطمي، رضوي و مهدوي نخواهيم شد؟ راستي بياييم قدري در سخن حكيمانه و عارفانه و عاشقانه حضرت زينب(س) تأمل جدي نماييم، آنجا كه فرمود: «ما رأيت الاجميلاً» كه شايد استغراق سالك عاشق را در معشوق ابدي و ازلي بيشتر و بهتر و عميق تر بشناسيم كه حداقل دو برداشت از آن قابل دريافت است: الف) «ما رأيت الا جميلاً» يعني ما آن قدر در جميل مطلق و محبوب غرق شده ايم و فاني گشته ايم كه «جز خدا» يا «جميل سرمدي» نمي بينيم ب) چون عالم وجود ميخانه عشق و لقاء و خمخانه محبوب و تجليگاه جمال دل آراي جميل مطلق است ، ما جز زيبايي چيز ديگري نيافتيم كه «هر چه آن خسرو كند شيرين بود» و ما راضي به رضاي او و تسليم امر او هستيم و او معبود ماست كه اين فراز خود تفسيري بر سخن امام حسين(ع) مبني بر «رضاً بقضائك، تسليماً لامرك، لامعبود سواك» خواهد بود كه زينب(س) فاني در عشق به حسين (ع) بود و از رهگذر ولايت و عشق به حسين(ع) به معشوق حقيقي اش يعني خداي سبحان راه يافت و به هر حال هر گاه معشوق «در ظرف وجود عاشق نمايان گردد، او را به رنگ خود در مي آورد و بوي خود را در آن قرار مي دهد. و اما آيا حديث انسان هاي در حرمان رفته و به محاق كشيده را كه خود عامل آن بوده اند، شنيده ايد؟ انسان هايي كه بدون عشق و محبت يار زندگي كه مردگي دارند و به تعبيرپيامبر(ص) «ان ابغض الناس جيفه بالليل و بطال بالنهار» هستند، يعني جسمي هستند كه شب را به صبح رسانده و روز ها را به بطالت و بي خبري و بلهوسي سپري مي نمايند. «اينان در اثر گناه از ديدار رخ محبوب، محروم گشته اند و محجوب از حقائق وجودي اند» ؛ «كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون »كه حيات تنگ و تاريكي دارند «و من اعرض عن ذكري فان له معيشته ضنكاً و نحشره يوم القيمه اعمي» و تجسم حقيقت اعمال آنها يا باطن حقيقي آنان تيرگي و كوري است و اين كه قرآن فرمود برخي در قيامت به جاي آب گوارا و شراب طهور، آب گنديده و بدبو مي نوشند، حقيقت اعمال و شاكله آنهاست كه ملكات علمي و عملي آنها چنين است. آنان اگر عطر هم بزنند در دنيا براي اهل معرفت بوي لجن زار مي دهند كه واردات و صادرات انسان رنگ و بوي خوب و بد، لذت بخش و عذاب آور به انسان مي دهد و جوهره انسان را مي سازد و انديشه، انگيزه، اخلاق و اعمال سوء و شيطاني، رنگ و بوي شيطاني و دنيايي و نفساني دارند. پس آن كه به جاي عشق رحماني از شهوت شيطاني و شك و شبهه نفساني برخوردار است و حاضر نيست از اين وادي لجن زار بيرون بيايد و حاضر نيست «معشوق حقيقي» در او ظهور يابد، يعني«خود حجاب خود» شده است، جز ضلالت و ظلمت ندارد كه حال و هواي انسانهايي كه در ظرف وجودشان «خدا» تجلي كرد و انسانهايي كه در ظرف هستي آنها خود و پندارشان ... متبلور شد در آيه كريمه:« و نفس و ما سويها، فألهمها فجورها و تقويها، قد افلح من زكيها وقد خاب من دسيها» نشان داده شده است، كه اصحاب فوز و فلاح چه كساني اند و صاحبان خسران و ضرر و زيان چه كساني اند؟ به هر تقدير بايد به درون خويش برگرديم تا ببينيم محبوب و معشوق ما چه چيز و چه كسي است؛ اگر خداست، ما از او حكايت مي كنيم و رنگ و رخ و رايحه وجودي ما آن سويي، ملكوتي، غيبي و نشاني از آن بي نشان است و اگر معشوق و محبوب ما «خود طبيعي» ما و هواهاي نفساني و تمايلات حيواني ماست و در قالب مال و مقام و زن و ...جلوه گر مي شود، بدانيم كه ما جز آنها چيز ديگري نيستيم كه به قول معروف:«هرچه كه در پي آني آني»و در حديث امام صادق(ع) نيز وارد شده است:«والمرء مع من احب»؛يعني انسان نيست مگر محبوب و معشوق خويش. لذا بايد بدانيم و بيابيم كه در پي چه هستيم؟ در جست وجوي چه چيزي برآمده ايم؟ يكي از امام(ع) پرسيد: من نزد خدا چه منزلت و ارزشي دارم؟ فرمود خدا نزد تو از چه منزلت و ارزشي برخوردار است؟ تو به همان ميزان نزد خدا داراي ارزش و اعتبار هستي. ۳- رنگ و بوي عشق از منظر وحدت عشق و عاشق و معشوق نظام تكوين و تشريح و كتاب خلقت، فطرت و شريعت همه دال و ناظر بر اين معنا هستند كه عالم نيست مگر «معشوق» و هستي مساوي با «محبوب»است؛ بر جهان وجود «وحدت» حاكم است و ديگر هيچ و انسان عارف سالك، وحدت شناس وحدت ياب وحدت مشرب است كه استغراق در «درياي وحدت» يافته و سير در وحدت با همه مراتب و شئون آن دارد و ساحل نمي شناسد و در وحدت بود و از وحدت نمود يافته و در وحدت به سر مي برد و حيات و حركت و شهود او در همان مقام است. انسان خودشناس، جهانشناس و خود ساخته و از ماسواي الهي رهيده، در دل عالم و آدم «مشهود» و«محبوب»مي بيند. حال به تعبير بسيار ژرف و بي كرانه از علي(ع) بنگريم كه فرمود:«فلينظر الانسان ناظراسائر هو ام راجع»، يعني هر انساني بايد بنگرد كه پيشرونده است يا پسرونده، صاعد است يا ساقط، سائر است يا راجع، سالك است يا ساكن و توقف و نزول دارد يا تحول و عروج؟ به كجا مي رود؟ دنبال چه چيزي است؟ استكمال وجودي دارد يا نه؟ كه خودشناسي تمام عيار و مراقبت وجودي همه جانبه و محاسبت نفساني همه سونگر مي طلبد كه اگر عاشق بود و سير مبتني بر عشق داشت، جز«جمال معشوق» نمي بيند و جز از او حكايت نمي كند و در او «فاني» مي گردد. اگر انسان «خليل آسا» دم از لااحب الافلين زند،«سيماي محبوب» را در مشرق و مغرب عالم مي بيند كه عالم نيست مگر جمال محبوب. سالك كوي دوست در اثر «درون شناسي» و نه نگاهي از «درون به برون» و نه بالعكس و از باب «المؤمن ينظربنور الله» ،«نور السموات والارض» را مي بيند. عاشق به «ديدار خدا» يا محبوب نائل مي گردد و به كلي از خويشتن رهايي مي يابد و ديگر هرگز از «خود »و رنگ و بوي خود نشاني ندارد و بلكه سراسر «نشان آن بي نشان» و رنگ و رايحه اوست و اساساً خود اوست به معنايي كه «خداگونگي» پيدا مي نمايد و «خدايي» مي گردد و از بالا به پايين مي نگرد و آنسويي است و تمام توحيد ناب را ادراك كرده است.ازجمله حقايق كه در عالم سير و سلوك حاصل آيد، اين است كه «عشق و عاشق و معشوق» وحدت يافته و معشوق سلطان عشق و عاشق است و اول و آخر عشق از«معشوق» است. و عشق عاشق پيچيده به«دو عشق »معشوق است: الف) افاضه عشق به عاشق ب) پذيرش و فناي عاشق در معشوق و اين معنا بخشيدن، رايحه معشوق را در حقيقت عشق و عاشق متبلور ساختن است. بنابر آنچه گفته شد: انسان است كه به «عشق»ماهيت و هويت مي بخشد، رنگ و بو مي دهد؛لكن نه رنگي و بويي از غير خود و«برون ذات» خويش بلكه هر دروني و شاكله اي كه خويش دارد به عشق نيز مي دهد چه اين كه خداي سبحان نيز فرمود:«كل يعمل علي شاكلته» و چون عمل و عامل و معمول وحدت دارد، انسان نيست مگر ملكات علمي و عملي خويش كه اين ملكات، بذرهاي صور اخروي اند كه انسان زرع و زارع و مزرعه خود است. *پي نوشت ها در دفتر روزنامه موجود است. نويسنده:محمدجواد رودگر منبع:روزنامه همشهري
به راستي عشق چيست؟ و رنگ و رايحه آن كدام است؟ آيا خود عشق در حد ذات خود رنگ دارد؟ آيا رنگ عشق به رنگ عاشق است؟ يا به رنگ معشوق؟ يا هر دو و يا هيچ كدام؟ و همين پرسشها پيرامون رايحه و بوي عشق متصور است و آيا اساساً نمي توان عشق كه از مقوله تجربي و شخصي است را تفسير كرد و از ماهيت رنگ و بوي آن سخن گفت؟ مقاله حاضر به اين سئوالات مي پردازد ، با هم مي خوانيم.
اگر چه عشق چشيدني و شهودي است، نه شنيدني و گفتني كه از مقوله قيل و قال برون است،اما چنين نيست كه مطلقاً از دايره شرح و بيان برون باشد و مي توان با زبان حكمت و فلسفه و ادبيات عرفاني و عرفان ادبياتي رشحه اي از آن معاني و رقيقه اي از آن حقيقت و قطره اي از آن بحر آتشين را در قالب الفاظ و اصطلاحات و البته با استمداد از آموزه هاي معرفتي- معنوي مبتني بر «وحي» و فرهنگ اسلامي متجلي ساخت و كار عظيم و سترگ عرفان را به برهان كشيدن و معنا را در مفهوم گنجاندن و مشهود را مفهوم و حضور و شهود را به حصول تبيين كردن، همانا تا حدي امكان پذير است. كه بزرگان معرفت ديني و ارباب سلوك و شهود و جامعان فهم و شهود و نظر و بصر در اين مسير گامهاي مؤثر و مهمي برداشتند و «حكمت متعاليه» را خلق كردند و «تعاضد عقل و عشق» را جايگزين «تضاد عقل و عشق» نمودند. به هرحال عشق و عرفان نيز ارزش معرفتي و ادراكي خاص به خود و فراتر از معرفت هاي عقلي و حسي را داراست و از ماهيت و لوازم خاص برخوردار مي باشد. برآنيم تا خوشه هايي از خرمن عشق را فراروي صاحبان دل قرار دهيم و به سختي و صعوبت اين امر نيز وقوف داريم كه عشق در تفسير فراتر از همزباني، همدلي و هم رأيي، همراهي لازم است. «عشق» را به دو صورت مي توان تفسير كرد: الف) تفسير «بروني» و از «راه دور» كه تفسيري انتزاعي، مفهومي و «علم اليقين» است. ب) تفسير دروني و «از نزديك» كه تفسير عيني؛ حقيقي و «عين اليقين» و بالاتر آن «حق اليقين» است. هر كدام از تفسيرهاي ياد شده مراتب و شئون مربوط به خود را داراست و به همين دليل است كه براي تفسيرهاي كلامي، فلسفي، عرفاني و حتي «ديني و مذهبي» از عشق، اقسام، انواع، پيامدها و عوارض آن پديدار شده است. ما در اين مقال بر آن شديم تا تفسيري با صبغه و سياق دروني و با مرتبه «عين اليقين» داشته باشيم و در اين رهگذر از معارف وحياني و سنت و سيره معصومان(ع) و اولياء الهي بهره گيريم تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد. اگر چه چون «بحر در كوزه» و «چو شبنمي است كه بر بحر مي كشد رقمي». ما اين بحث را در سه فصل پي مي گيريم: فصل اول: رنگ و بوي عشق از منظر «عاشق» . فصل دوم: رنگ و رايحه عشق با نظر به «معشوق» . فصل سوم: رنگ و بوي عشق از افق وحدت «عشق و عاشق و معشوق». * * * ۱- رنگ و بوي عشق از منظر «عاشق» گفته شد كه «عشق در حد ذات خود بي رنگ است» . اما پر پيداست كه در مرتبه ظهور خود از عاشق رنگ مي پذيرد و عاشق به قدر سعه وجودي خويش تأثير و ظهور عشق را محدود مي نمايد، يعني «عشق» براساس هندسه وجودي و قدر و اندازه عاشق و قابل عشق، حد و شأن مي پذيرد و هرگاه از آسمان در وجود عاشق متجلي گردد و در آن بستر ساري و جاري شود، صبغه و سياق آن را دارد. چنان كه از آيت كريمه: «وان من شئي الا و عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» حاصل مي گردد كه عشق مطلق و مطلق عشق تنزل و تجلي نمي يابد، بلكه در هر شيئي يا شخصي به قدر قابليت و ظرفيت وجودي اش ظهور مي يابد و بر محور قاعده «و انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها» رنگ خاص قابل و مستفيض را مي گيرد . همه عالم و آدم به عشق زنده اند و حيات و بقاء دارند يا به بيان ديگر حدوث و بقاء آنها به «حب الهي» و عشق رباني و الهي است كه «كنت كنزاً مخفياً فاجبت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف» عالم هستي و هستي عالم و انسان كامل مرهون «حركت حبي» است و اين «حركت حبي» ربط مستكمل به مكمل و انسان متكامل به انسان كامل و به زبان فلسفي و حكمي ربط حادث به قديم و ممكن به واجب و به زبان قرآني ربط فقير محض به غني مطلق است كه در آيه كريمه: «يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله والله هوالغني الحميد» ظهور يافته است و «حركت حبي» ، در قوس «نزول» بر مدار حبي و اشتياقي و ايجادي و اكمالي است و در قوس «صعود» ، استكمالي و احتياجي و فقر وجودي و نفسي است و استغنايي نه غنايي كه به حركت وجوديه و ايجاديه نيز موسوم است. «براي عبد سالك، هيچ نهجي شيرين تر از سير حبي نيست.» پس انسان اگر چه مفطور به عشق الهي و مجبول به حب خدايي است اما از اين ظرفيت و قابليت بنيادين برخوردار است كه در پرتو آگاهي (عرفان)، آزادي (اختيار) و انتخاب منطقي را هماهنگ با فطرت و شريعت نمايد و گاهي در چهره «مجذوب سالك» و گاهي در ثوب «سالك مجذوب» حركت حبي استكمالي خويش را تا رسيدن به سر منزل مقصود كه غايت القصواي كمال امكاني است ادامه دهد و «عشق» را در درون خويش بپرورد و مظهر اسماء و اوصاف جماليه و جلاليه معشوق گردد و «تجلي حبي و عشق تكويني و وجودي» را به «تجلي استكمالي و تكاملي و تشريعي» گره بزند و به همين دليل است كه عشق هر عاشقي به رنگ خود اوست و خصوصيات و مؤلفه هاي وجودي عاشق در عشق و رنگ و بوي آن نقش اول و حرف اول را داراست لذا ما بايد به «درون خويش» برگرديم و از «برون» انصراف يابيم، كه عشق در بيرون جان ما نيست بلكه در درون ما و جان جان ماست و آيه شريفه «يا ايها الذين امنوا عليكم انفسكم...» حداقل سه حقيقت متعالي را گوشزد مي نمايد: الف) ايمان به سريان و جريان عشق در هستي و به خصوص هستي ما و حقيقت وجودي ما. ب) سرچشمه عشق درون ما و ذات ماست. ج) راه عشق از درون ما مي گذرد و لاغير و انصراف از بيرون و انقطاع از غير خود راه پيروزي و فلاح و صلاح در اين مسير «مجاهده عاشقانه» است و آيه نوريه: «يا ايهاالذين امنوا استجيبوالله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه...» نيز چند اشاره لطيف در خويش دارد كه عبارتند از؛ الف- استجابت دعوت «عشق دروني» همانا لبيك به دعوت معشوق بالذات و بالاصاله يعني خداي سبحان و معشوق بالعرض و بالتبع يعني رسول خدا(ص) است كه عشق به پيامبر اكرم(ص) عشق به همه كمالات و اسماء حسناي الهي است و «طريقت» دارد و عشق به خداوند متعال «موضوعيت» . ب- عشق به خدا همان و شهود معشوق همان كه هم عشق در درون ما و هم معشوق در ذات ماست و آيه «وفي انفسكم افلاتبصرون» نيز بصيرتي به همين حقيقت است. ج- عشق زنده و بالنده به معشوق كه هر دو دروني اند نه بيروني هستي بخش و حيات دهنده است و عاشق، زنده پايدار و ماندگار است. اين است كه انبياء عظام الهي و خاتم انبياء پيامبر عظيم الشأن اسلام محمد مصطفي(ص) هدف از بعثت خويش را «بازگشت به خويشتن» انسان ها و تذكر به عشق و محبت مكنون دروني و شكوفا سازي آن برشمرده اند و خويش را مذكر و پيام خويش را ذكري، تذكره و ذكرو... ناميده اند. همه آمده اند تا ما را به خودمان بشناسانند و از مشغوليت هاي بيروني و جاذبه هاي طبيعي و دنيايي نجات دهند تا كشش هاي رباني و ملكوتي ما را در ربايد و از خود و در خود به سوي خدا حركت استكمالي و تكاملي خويش را آغاز نماييم لذا تا «انقطاع از بيرون» حاصل نگردد «اتصال به درون» ميسور نيست يا به بيان ديگر سخن از فصل و وصل است. فصل از ما سواي خود و «وصل به خود» كه فرجام و سرانجام كار انسان نيز چنين خواهد بود. و اگر كسي در «حيات دنيوي» كه فرصت اختياري وصل به اصل خويش است موفق نشد پس از مرگ در حيات برزخي و قيامتي يا اخروي او را به اصلش برمي گردانند. حال كه چنين فرصت طلايي و مباركي در اختيار ماست عارفانه و عاشقانه به خويشتن خويش برگرديم و محرم با خود خدايي و فطري و ملكوتي خويش گرديم و «كار خود كنيم نه كار بيگانه» و ببينيم در اندرون ما چه مي گذرد؟ آيا درون ما آكنده از «نور» ، خلوص، صدق و صفا و روحانيت است يا ظلمت و ضلالت و ريا و دروغ و نفاق؟ و بدانيم كه «عشق» به رنگ خودمان است يعني يا رنگ نوري، خلوص و صدق و صفا و روحاني دارد و يا تاريكي و كژي و پيچيدگي. پس ما كدام اوصاف را در درون خويش مي بينيم؟ ما عاشقيم اما با كدامين رنگ، رنگ رحماني يا شيطاني، رنگ خدايي يا نفساني؟ پس ما به عشق «رنگ» مي بخشيم مثل يك شيشه مشبك كه هر رنگي داشته باشد، شعاع خورشيد كه به آن مي تابد رنگ آن را مي گيرد. عشق نيز زلال و ناب است اما وقتي در ظرف وجود ما ريخته مي شود رنگ ما را مي گيرد كه خوب و بد، زشت و زيبا، نوري و ناري بودن عشق به خودمان و درونمان وابسته است چنان كه قرآن كريم مي فرمايد: «... الا من اتي الله بقلب سليم» ؛ خدا در قلب سليم جاي دارد . عشق سليم نيز در قلب سليم راه دارد و مأمن و خانه عشق مقدس و الهي، دل الهي و تقدس يافته است. هر عينكي كه به چشم خود بزنيم به رنگ همان عينك جهان بيرون را مشاهده مي كنيم و با هرعينكي تصوري و تصديقي به سيماي عشق بنگريم عشق را به همان رنگ و تصور و تصديق خويش مي بينيم. حال عشق را براي توجيه نفسانيات و رنگ هاي حيواني و مادون حيواني خويش مي خواهيم كه «شهوتي» باشد و يا عشق را براي روحانيات و كمالات وجودي و گرايش هاي ملكوتي و فوق ملكوتي مي طلبيم كه «شهودي» است، كداميك؟ بايد به درون خويش برگرديم. لذا هركسي از ظن خود «عشق» را تفسير مي نمايد و گاهي آن را از عرش به فرش و از آسمان به زمين تنزل مي دهد و هواهاي نفساني خود را «عشق» مي نامد و خود خاكي و ناسوتي و حيواني اش را در حجاب و پرده «عشق» پنهان مي نمايد، اما اگر آتش عشق الهي در تنور جان انسان سالك عاشق زبانه كشيد و ناله ها و لابه هايش در «فراق معشوق» بلند شد و از مركب راهوار شب و سحر استفاده كرد تا به وصال محبوبش بشتابد،چنين انساني عشق علوي دارد نه سفلي، عشق ملكوتي دارد نه ملكي (اگر عشق هاي ملكي و سفلي را عشق بناميم و بدانيم چه اين كه برخي آن را شهوت حلال يا حرام ناميده اند نه عشق). پس «عشق» با من، تو، او و ما تفسير مي شود و رنگ آن تعيين و تشخص مي يابد. حال من، تو، او و ما چه رنگ و تعيني داريم؟ «عليكم انفسكم» و... از سوي ديگر «عشق» چه بويي دارد، بوي دل انگيز و روح افزا و نشاط آور يا بوي تعفن و آزار دهنده جان و زجرآور؟! بوي سازنده و سوزاننده و گدازنده و پخته كننده يا بوي ويرانگر و سرد كننده و خمودآور؟! بوي بهشتي يا جهنمي؟ بوي آسماني يا زميني؟ بوي علوي يا اموي؟ بوي حسيني يا يزيدي؟ بوي رضوي يا هاروني و مأموني؟ بوي مهدوي يا سفياني يا دجالي؟! باز هم به خودمان برگرديم، خويشتن را بو كنيم ببينيم چه بويي از ما بر مشام مي رسد، بوي تعفن يا تأله؟ مگر نه اين است كه هر خلوص و صداقتي در درون ما بوي روحاني ايجاد مي كند و هر دروغ و نفاقي بوي جسماني؟ مگر نه اين است كه نماز، روزه، مناجات شبانه، انفاق، حل مشكل مردم، شفقت بر خلق و رأفت بر مردم بوي آسماني مي دهد و تنگ گرفتن بر مردم، خداگريزي، خلق ستيزي و... بوي شيطاني در وجود، ساطع مي نمايد؟ به راستي چرا در روايات ما آمده است فرشتگان شبانگاهان به كساني كه سحرخيزند و اهل بزم مناجات با قاضي الحاجات عطر مي زنند؟ يا شهيدي كه به لقاءالله پيوسته است را عطرآگين مي نمايند؟ يا حتي بوي خوش روحاني و ريحاني از انسان هاي اهل خدا و دوستان الهي مي گيرند و به آسمان مي برند و از آن رايحه دل انگيز عطر مي گيرند و مبتهج مي گردند؟ يا چرا در آموزه هاي ديني و اسلامي ما آمده است كه ملائكه نيمه هاي شب از برخي منازل سالكان بيدار و هشيار و شب زنده دار «نور» مي گيرند و ميان آسمانيان منتشر مي نمايند و از آن نور مي گيرند؟ يا چرا برخي در دنيا بوي بهشت مي دهند. مگر قرآن كريم نفرمود: مقربين كساني اند كه «فروح و ريحان، و جنت نعيم» يعني خود بهشت و ريحاني و روحاني اند؟ يا پيامبر اكرم(ص) فرمود: بهشت، عاشق سلمان فارسي است، يا در خصوص فاطمه زهرا(س) فرمود: از او بوي بهشت استشمام مي كنم، راستي چرا برخي به مقامي مي رسند كه «نور» مي شوند و «نوردهنده» ؟ كه خداي سبحان در وصف آنها فرمود: «يوم تري المومنين و المؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم و بايمانهم» و يا فرمود: «يجعل لكم نوراً تمشون به» و يا درباره انسانهاي سالك زنده شده به نور ايمان فرمود: «وجعلنا لهم نوراً يمشون به في الناس» ؟! پس لازم است به «درون شناسي» خويش بپردازيم و خويشتن را نقد و تأويل كنيم و حقيقت خويش را تحليل و آناليز نماييم تا ببينيم در كجا هستيم و كجايي هستيم؟چه بويي و نوري داريم؟ تحت «ولايت الهي» هستيم كه از ظلمات به نور درآمده و يا تحت «ولايت طاغوتي» هستيم و از نور به ظلمات حركت كرده ايم؟ قرآن كريم در يك فرمول كلي و كلان مي فرمايد: «كل يعمل علي شاكلته» يعني انديشه، انگيزه، اخلاق و اعمال ما چيستند، ما همان هستيم. انديشه و اخلاق و اعمال نوري اند يا ناري؟ با رايحه بهشتي يا جهنمي؟ و «تجسم اعمال» در آموزه هاي كلامي و ديني ما نيز حكايت همين حقايق وجودي و روايت عميق و تفسير دقيق همين دقايق است كه «يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضراً» و يا سخن از رؤيت حقيقت عمل چه خير و چه شر است. لذا ما در همين حيات و حركت خويش يا جنت هستيم و يا جهنم و بهشت و دوزخ، ظهور همين ملكات علمي و عملي وجود ما خواهد بود. از سوي ديگر به ما دستور مجالست با علماء رباني و اولياء الهي را داده اند كه عشقشان «رنگ خدا» و رايحه رحمان دارد تا ما در اثر انس با آنها و علاقه و محبت به ايشان سنخيت با آنها يابيم و چون زغالي در كنار و مجاورت آتش، رنگ آتش بگيريم و سرخ و گدازنده شويم و از سوي ديگر نهي كردند كه با انسانهاي غافل و اهل گناه قدم نزنيم و حشر و نشري نداشته باشيم تا رنگ شيطاني و بوي تعفن نگيريم چه اين كه نفس انسان تأثير پذير است، لذا «مراقبت» در تمامي وضع و اوضاع و احوال و حركات و اعمال لازم است كه وقتي حواريون عيسي بن مريم(ع) از او سؤال كردند با چه كساني دوست شويم؟ فرمود: «با كساني كه سه خصلت دارند؛ با ديدن آنها به ياد خدا مي افتيد، در همنشيني با آنها بر علم و معرفت شما افزوده مي شود و با ديدن اعمال آنها به ياد قيامت و رستاخيز مي افتيد.» پس انس با خدا و ياد معشوق و ارتباط با دوست يعني خدا و ارتباط وجودي در حشر روحاني با پيامبر اكرم(ص) و ائمه (ع) و فاطمه زهرا(س) كه «نورند» و «بوي خدا» دارند و اولياء الهي و عالمان رباني و عارفان الهي كه نورگيرندگان از خدا و رسول خدا(ص) و عترت طاهره اش(ع) هستند به انسان نور و روحانيت و معنويت و بويي ديگر مي بخشد. ببينيد «سلمان فارسي» چگونه از پيامبر، نور الهي و بوي خدايي گرفت؟ ابوذر غفاري چگونه رايحه رحماني و بوي آسماني دريافت كرد؟ اويس قرني عليرغم فاصله مكاني ولي با قرب مكانتي و حشر معنوي رايحه روح افزاي عرش گرفت؟ و... چگونه عمار ياسرها و كميل ها با علي(ع) حشر و نشر داشته و خدايي و خداگونه شدند و «صبغه الله» يافتند؟ حال سؤال اين است كه «من و شما» چه كرده ايم؟ و در چه كاريم؟ و چه مي كنيم؟ كه شخصي از امام صادق(ع) سؤال كرد ما به كجا مي رويم؟ فرمود: «به سوي عمل خود» . حال چه اعمالي را با چه انگيزه ها و چگونه انجام مي دهيم؟ نماز، روزه، زكات، خمس، حج، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر، تولي، تبري و... نورند و اگر در بستر و ظرف وجودي پاك و نوراني ما وارد و چون آب جاري شوند «نور علي نور» خواهند شد و اگر در بستر آلوده و لجنزار ساري و جاري گردند، همان رنگ و بو را مي گيرند و شايد راز «هدي للمتقين» و «و لا يزيد الظالمين الا خساراً» در همين نكته نهفته باشد. پس به تطهير و تزكيه نفس و درون خويش بپردازيم و تلطيف فكرت و تطهير فطرت همانا شفافيت عقل و نورانيت عشق مي آورد كه «نفس طيب» «عشق طيب» و روح پاك، رايحه پاك دارد. چنين عشقي از باطن پاك انسان به سوي خدا مي رود و انسان را خدايي مي نمايد و آيه شريفه: «والبلدالطيب يخرج نباته باذن ربه» خود به تمام و كمال گوياي سنخيت درون انسان و رنگ و بوي عشق و رشد و بالندگي آن است كه آيا بستر و زمينه، طيبه است يا خبيثه؟ نوري است يا ناري؟ ثمره چنين شجره طيبه اي همانا «حيات طيبه» است كه رنگ ذكور و اناث ندارد بلكه رنگ وجودي دارد يعني رنگ خُلقي دارد نه رنگ خَِلقي: «من عمل صالحاً من ذكرا و انثي فهو مؤمن فلنحيينه حياه طيبه...» يعني رنگ ايمان و وحياني دارد و انسان اين چنيني فرازماني «كل حين باذن ربها» و فرازميني «و جعلني مباركاً اينما كنت» و مايه بركت و خير است و «وجود كوثري» دارد. پس عشق در او عشق پاك و كوثري است نه عشق آلوده و تكاثري؛ عشق ايماني، ايقاني و فرقاني است نه عشق كفرآلوده و شك و شبهه اي و شيطاني. قلب المؤمن عرش الرحمن، پس دل انسان سالك مالامال از «عشق» است، عشقي به رنگ رحماني و بوي خدايي كه مظهر رنگ عرش و بويي غيبي است و جاذب انسان هاي مشتاق كمال و شايق وصال است و ديگر هيچ. نويسنده: فرزان شهیدی شرايط عشق:
اصولاً عاضقي با خودبيني و خودخواهي منافات دارد، آنكه عشق جانان گزيده بايد از جان گذر كند كه اين جان همان حجاب بين عاشق و معشوق است:
در آموزههاي عرفا و اهل سلوك، توصيه به مرشد و رهبر و خضر طريق بسيار به چشم ميخورد. حافظ عشق را محتاج راهبري ره يافته ميداند كه سالك را به سرمنزل مقصود دلالت ميكند:
از شروط مهم وصول به گوهر عشق بلاپذيري و تن دادن به مصائب و سختيهاست، لذا سالك بايد از تنعم گريخته و دل ديده به طوفان بلا بسپارد:
بر سالك راه عشق رموزي منكشف ميشود و به حقايقي دست مييابد، اما بايد لب فروبندد و سري فاش نسازد:
معشوق داراي طبعي بسيار لطيف و خاطري حساس است؛ چون مجموع كمالات و زيباييهاست، اين است كه عاشق بايد مراقب باشد، چرا كه به محض لغزشي از فيض وصال محروم ميگردد و بايد جهد دوباره كند. اين تحولات و فراز و نشيب و سردي و گرمي و وصل و فراق به ناز غمزه و كرشمه و شوخي از جانب يار تعبير ميشود و وظيفه عاشق در اين ميان چيزي نيست جز نياز و نازكشي:
نويسنده: فرزان شهیدی
مستي و بيهشي: جمال يار آنچنان جذاب و دلربا است كه عاشق از خود بيخود ميشود و دچار مستي و صعق ميشود:
چون جلوهاي از حسن يار بر عاشق منجلي ميگردد، او را ميسوزاند و دل و جانش ميگدازد و دردي عميق و اندوهي جانكاه بر قلب او مينشاند. غزليات حافظ آكنده از اين شكوه و آه و سوز و گدازهاست:
5. انقطاع از غير معشوق: زيبايي و حسن معشوق با هيچ جمالي قابل قياس نيست:
ماحصل عشق نزديكي و سنخيت است، لذا عاشق از بارقهاي از انوار بيپايان حسن و كمال مهشوق بهرهمند ميشود و ترقي يافته و به دولت ميرسد:
عشق داراي شكوه و عظمت است؛ چون حكايتگر بالاترين و زيباترين مظاهر وجود است. دامنه فراگير عشق همه كائنات از ذره تا كره و از ناسوت تا لاهوت را در برگرفته و عاشق را با اعماق هستي پيوند ميدهد. اين است كه عاشق چون شاهبازي سدرهنشين صفير از شجر طوبي و كنگرۀ عرش برميآورد:
نويسنده: فرزان شهیدی
از صداي «سخن عشق» نديدم خوش تر يادگاري كـه در ايـن گنبـد دوار بمـانـد مقدمه:غزليات جاودانه «خواجه شمس الدين محمد شيرازي» ـ غزلسراي بيبديل قرن هشتم هجري ـ با برخورداري از فصاحت و بلاغت و سطح ادبي بالا از يك سو، و احتوا بر مفاهيم و معاني سترگ و ژرف از سوي ديگر، ساليان دراز نظر اديبان و محققان و دانشمندان و اهل ذوق و عرفان و هنر را به خود معطوف داشته است. ديوان حافظ تنها يك گنجينۀ ادبي و تاريخي نيست، بلكه دريايي است مشحون از در و گهر معاني و عرفان و حكمت و اخلاق و سير و سلوك كه خواجه شيراز آن را در لفافه ايهام و كنايت، از سويداي دل خويش در قالبي زيبا و بديع سروده و پارهاي از اسرار و اماني عشق و عرفان را در آن به زبان آوحافظ همه بيتالغزل معرفت است
در ازل پرتـو حسنت ز تجلـي دم زد
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
عالم عشق عالمي بيمنتها و جاوداني است و هر كه خرقۀ عشق جانان به دوش كشد، به حيات ابدي و عمر جاوداني دست مييابد؛ چون با حي مطلق سررشتۀ پيوند يافته است:
عشق طوفنده است و تلاطمزا و سر تا به پاي عاشق را فرا ميگيرد و او را زير و رو ميكند و آرام و قرار از او ميربايد، اين است كه عشاق واله و سرگردان و پريشانند:
دارم از زلف سياهش گله چنـدان كه مپرس كه چنان زو شدهام بيسروسامان كه مپرس
عقل و عشق از نگاه حافظ نوشته يوهان کريستف بورگِل ترجمه خسرو ناقد آن که با شعر فارسی و يا عرفان اسلامی آشناست، تضاد ميان عشق و عقل را میشناسد؛ تحقيری را می شناسد که سرايندگان عشق ناسوتی و لاهوتی در اسلام با آن از عقل سخن میگويند. اين سنتی است کهن که تجربه آموزی و نظرپردازی در آن به هم پيوند خورده اند. افلاطون در «فايدروس»1 عشق را «جنونی الهی» می نامد، و سرودی که پولسِ رسول در نخستين نامه اش به قرنتيان در ستايش عشق می خواند، به تعبيری معنوی، جهتی مشابه را نشان می دهد.2 در شعر عربی - تقريباً از همان آغاز - با مقوله جنون عشق روبروئيم. مجنون در سرتاسر شعر عاشقانه ی اسلامی به شخصيتی اسطوره ای و به يکی از رموز کليدی تبديل می گردد. عرفان اسلامی که قالب زبانی شعر غنايی را تقريباً به طور کامل از آن خود ساخته است، ديوانگی عشاق را نيز می شناسد. برای نمونه اين بيت از مولانا جلال الدين که می فرمايد: دور بادا عاقلان از عاشقان / دور بادا بوی گلخن از صبا مولانا در شعری ديگر ديوانگی را همچون راه رسيدن عاشقان به رستگاری چنين می ستايد: چاره ای کو بهتر از ديوانگی؟! / بُسکلدصد لنگر از ديوانگی ای بسا کافر شده از عقل خويش / هيچ ديدی کافر از ديوانگی؟! رنج فربه شد، برو ديوانه شو / رنج گردد لاغر از ديوانگی در خراباتی که مجنونان روند / زور بِستان لاغر از ديوانگی اه چه محرومند و چه بی بهره ان؟! / کيقباد و سنجر از ديوانگی شاد و منصورند و بس با دولتند / فارِسانِ لشکر از ديوانگی بر رَوی بر آسمان همچون مسيح / گر تو را باشد پَر از ديوانگی شمس تبريزی! برای عشق تو / برگشادم صد در از ديوانگی به اين ترتيب، حافظ نيز با ابراز نظرهائی مشابه که درباره ی عشق و عقل دارد، متکی به سنتی کهن با شاخه هايی گوناگون است. منظور از توضيحاتی که در پی می آيد نيز روشنتر نمودن نظرگاه حافظ است در اين زمينه. در اين گفتار ما با اشارات تلويحی گوناگونی که با اين مضمون مرکزی شعر او ملازمت دارد، آشنا خواهيم شد تا احتمالاً در آخر کار به رهنمودهايی برای تفسير غزليات حافظ دست يابيم. اينکه عشق موضوع اصلی شعر حافظ است، قاعدتاً شناخته شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت يک عاشق را دارد. حافظ در ابياتی بيشمار، عشق را در کنار «رندی» می نهد؛ شيوه ای ديگر از زندگی که مُعرف شاعران فارسی زبان است. اين بيت به بهترين وجه معنای رندی را نشان می دهد: کجا يابم وصال چون تو شاهی / منِ بدنام رند لاابالی باری، رند کسی است که از نام و ننگ در جامعه نمی پرسد و بر خلاف هنجارهای اجتماعی زندگی می کند، و نهايتاً با در پيش گرفتن اين شيوه از زندگی، در خلاف عقل متعارف عمل می کند. بنابراين، آنجا که حافظ در اشعارش عشق و رندی را به هم پيوند می زند، تقابلِ عقل و عشق را نيز در نظر دارد. عاشق و رند و نظر بازم و می گويم فاش / تا بدانی که به چندين هنر آراسته ام نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ / طريق رندی و عشق اختيار خواهم کرد در بيت اخير، رندی در تباين با نفاق ظاهر می شود تا ديوانگیِ متضمن در شيوه ی رندانه زيستن، نخستين جنبه ی مثبت خود را بيابد. می دانيم که حافظ نه تنها عاشق، بلکه سراينده ی عشق است و خود معترف است که او را عشق تعليم سخن داده و شاعر ساخته است و شهرت شاعری خود را نيز مديون همين آموزش است: مرا تا عشق تعليم سخن داد حديثم نکته ی هر محفلی شد زبور عشق نوازی نه کار هر مرغيست بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش آنچه در بيت دوم جلب توجه می کند، کلمه «زبور» است که حافظ با به کارگيری آن، شعر خود را همطراز متون وحيانی قرار می دهد؛ همچنانکه در ابيات ديگری، حتی از الهام گرفتن از جبرئيل، روح القدس و يا سروش، فرشته ی پيام رسان آئين زرتشتی، سخن می گويد. گر چه به اين نکته در اينجا تنها به طور ضمنی اشاره ای توان کرد. به هر حال حافظ مدعی است که بيشتر از «واعظ» از عشق می داند. او در ابياتی بسيار در برابر واعظ همانگونه به ميدان آمده است که در برابر زاهدان قشری. حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد اين موضوع بيانگر همان تقابل ديرين است که ميان طريقت و شريعت وجود دارد؛ ميان باطن و ظاهر و يا به عبارتی ديگر، ميان درک باطنی از دين و دنيا و فهم ظاهری از آن. و يا ميان عشق و عقل که در ابياتی از اين دست مشاهده می کنيم. چنانکه پيشتر شنيديم، نکوهش نفاق و زرق هم متضمن اين نظرگاه است. بازی عشق، مکر و تزوير را پذيرا نيست. عشق با قفل نهادن بر باب دل منافقان و مزوران، کين خود از آنان می ستاند و - آنچنانکه يوزف فان اِس در کتابش درباره «جهان انديشه های حارث ابن اسد محاسبی» به آن اشاره دارد - راه آنان را به «ژرفای معنوی» می بندد.3 صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت عشقش به روی دل در معنی فراز کرد باری، عشق دربرگيرند ی همه ی آن لايه های عميقی است که در اشعار مولانا در واژه های «معنی» و «معانی» و «معنوی» نهفته است؛ و اين بسيار بيش از پُرگويی های علماست و «ورای مدرسه و قال و قيل مسئله». چنانکه در غزلی از حافظ که گوته نيز ابيات نخستين آن را در «ديوان غربی - شرقی» خود با تعبيری ديگر به نظم کشيده، آمده است: به کوی ميکده يارب سحر چه مشغله بود که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت ورای مدرسه و قال و قيل مسئله بود ابياتی که حافظ در آنها عشق را فراتر از علم مَدرسّی قرار می دهد، طنينی بی گزند و شوخ دارند: نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مُدَرس شد البته منظور حافظ در اينجا بيش از آن است که نگاری زيبا را که خواندن و نوشتن نتواند، فراتر از صف مدرسان قرار دهد. ابياتی نظير بيت زير به طور آشکار مؤيد اين ادعاست و منظور حافظ را به وضوح نشان می دهد: حريم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستين دارد اينجا برای نخستين بار بازتاب آن جهان نگری که تمام شعر حافظ بر آن بنياد شده است، پيش روی ما قرار می گيرد؛ يعنی مراتب وجود نوافلاطونی که از زمان ابويوسف يعقوب کندی و ابونصر فارابی به فلسفه اسلامی راه يافته بود و بعدها فيلسوفان متأخر، به ويژه فيلسوفان شرق چون ابن سينا، شهاب الدين سهروردی و نيز ابن عربی اندلسی، آن را بسط و توسعه دادند. در اين جهان نگری، عشق همچون بالاترين اصل جهان و فراتر از «جان انديشمند» (nous) است و برتر از عقل است با مراتب گوناگونش. آنچه جهان را به جنبش می آورد و ادامه حرکت آن را ممکن می سازد، و در اساس وجود جهان را به اثبات می رساند، عشق است؛ اشتياق بازگشت به مبداء و غم غربت ملکوتی است. نغمه ی ستايش عشق، همچون اساس و نيروی محرکه ی کل عالم وجود، بسيار پيشتر از حافظ در شعر فارسی يافت می شد. برای مثال در پيشگفتار «خسرو و شيرين» نظامی با عنوان «کلامی چند درباره ی عشق» می خوانيم: فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاکِ عشق آبی ندارد غلام عشق شو کانديشه اين است همه صاحب دلان را پيشه اين است جهان عشقست و ديگر زرق سازی همه بازی است الا عشقبازی اگر نه عشق بودی جان عالم که بودی زنده در دَورانِ عالم از جلال الدين محمد رومی نيز اشعاری مشابه می خوانيم: عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ای او صد دليل آورده و ما کرده استدلال ها از عشق گردم مؤتلف، بی عشق اختر منخسف از عشق گشته دال الف؛ بی عشق الف چون دال ها اما نيروی عشق که قادر است جهان را به جنبش درآورد، در نزد مولانا از آنجا که اغلب در رفيق طريق متجلی می گردد، بيشتر در مدح شمس الدين تبريزی يا صلاح الدين زرکوب و يا حسام الدين نمايان می شود. بيت زير نشان می دهد که حافظ نيز نگاهی مشابه دارد:
و يا در جای ديگر می گويد: طفيل هستیِ عشقند آدمیّ و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری عشق ناسوتی رمزی است برای شوق وصال حق. اين انديشه ی در نهايت نوافلاطونی، بسيار پيشتر از حافظ جزئی از فرهنگ عرفانی و شعر متأثر از آن بوده است. مثلاً ابن عربی در يکی از اشعار عرفانی - نظری خود در «فتوحات مکّيه» اين انديشه را به طور واضح بيان می دارد: و اذا قلت هويت زينبا أو نظاما او عنانا فاحکموا انّه رمز بديع حسن تحته ثوب رفيع معلم و انا الثواب علی لابسه والّذی يلبسه مايعلم واژه رمز که ريشه در ادبيات کيمياگری دارد، در اشعار مولانا نيز راه يافته است و برای او تمام تجليات خلقت، و طبعاً پيش از همه عشق، جنبه نمادی دارند.4 اين همه رمز است و مقصود اين بود / که جهان اندر جهان آيد همی بيت زير از حافظ را نيز بر همين اساس بايد دريافت: به درد عشق بساز و خوش کن حافظ / رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول عشق ناسوتی گذراست و مشخصه ی آن ناکامی؛ ناکام ماندن شوق وصال لازمه ی عشق ناسوتی است. تنها مرگ و يا ترک نفس است که کاميابی غايی را با خود دارد. اما آموختن اين امر مشکل است؛ آن چيزی است که عقل حاضر به قبولش نيست. اهميت اين موضوع به حدی است که ديوان حافظ آشکارا با اين مشکل آغاز می شود: الا يا ايهاالساقی ادرکأساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها شعر ديگری با همين مضمون گمان ما را تأئيد می کند و دوباره با الفاظی مشابه از مشکلات عشق سخن می گويد؛ همزمان اما توضيح بيشتری در معنای آن می دهد: تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد / از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل حلاج در اين ابيات نمودار عرفان است، و شافعی نماينده علم کلام و اجماع فقه. مشکلی که اينجا مطرح است ايثار نفس است از سر عشق؛ درخواستی که در بيت پايانی نخستين غزل ديوان حافظ نيز نمايان می شود: حضوری گر همی خواهی از و غايب مشو حافظ متی ماتلق من تهوی دع الدنيا و اهملها «حضور» اشاره ای می تواند باشد به «علم حضوری» که سهروردی آنرا در برابر «علم حصولی» عقل قرار می دهد. «علم حضوری»، يا معرفت شهودی و اشراق حضوری، تنها آنگاه حاصل می شود که انسان روح را از قيود جوهر مادی برهاند.5 اما «خود» که همان نَفْس باشد، مانع راه است: ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجابِ خودی حافظ، از ميان برخيز اين «خود» نمی خواهد دريابد که مسئله بيش از عالَم ناسوت و قلمرو جهان ماده است: ای که دايم به خويش مغروری گر ترا عشق نيست، معذوری گِرد ديوانگان عشق نگرد که به عقل عقيله مشهوری مستی عشق نيست در سر تو رو که تو مست آب انگوری از اين رو که عشق مشکل می افتد. اما اگر نَفْس را رها کنی، حياتی تازه و زندگی حقيقی پاداش توست: منِ شکسته ی بدحال زندگی يابم در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول و در جای ديگر: طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليک چو درد در تو نبيندکه را دوا بکند هر که به عشق زنده نيست، مُرده است: هر آن کس که در اين حلقه نيست زنده به عشق بَرو نمرده به فتوای من نماز کنيد حافظ چون عارفان ماسبق، در عشق آن امانت الهی را می بيند که - آنچنان که در سورهء احزاب آيه 72 آمده است - خداوند نخست بر آسمان ها و زمين عرضه کرد و چون آنها از تحمل آن سر باز زدند و بار اين امانت بر دوش نتوانستن کشيد، آنگاه به انسان عرضه داشت: آسمان بار امانت نتوانست کشيد قرعه ی کار به نام من بيچاره زدند و در جای ديگر می گويد: عاشقان زمره ی ارباب امانت باشند لاجرم چشم گهربار همانست که بود ادامه دارد
پانوشته ها: 1- سقراط در «فايدروس» می گويد: «نه، اين سخن راست نيست که غير عشق را بر عشق برتری بايد نهاد؛ چون عشق مبتلای ديوانگی است. اگر ديوانگی بد بود، در درستی آن ترديد نمی داشتم، ولی راستی اين است که ما آدميان بزرگترين نعمت ها را در پرتو ديوانگی به دست آورديم و مراد من آن ديوانگی است که بخشش الهی است... از اين رو فقط اين نکته را يادآوری می کنم که پيشينيان ما که به هر چيز نامی داده اند، ديوانگی را ننگين نشمرده اند... زيرا ديوانگی بخششی است الهی در حال آنکه هشياری جنبه ی انسانی دارد». (فايدروس. دوره ی آثار افلاطون. ترجمه محمدحسن لطفی. تهران 1367 صص 1311 تا 1312) 2- «اگر من به زبان آدميان و فرشتگان سخن گويم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سنجی پُرطنين و چون طبلی توخالی ام * و اگر پيامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش های گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نيروی ايمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هيچم * و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود * عشق شکيباست، عشق مهربان است، برانگيخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نيست، خشمگين نمی شود و کينه ی کس به دل نمی گيرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقيقت شادی می کند. عشق هرگز پايان نمی گيرد، آنگاه که سخنان پيامبرانه به انتها می رسند، زبان ها خاموشی می گيرند و دانش ها به سر می آيند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پيامبرانه ی ما جزء، و چون امر کل درآيد اينها تمام از ميان برخيزند. (کتاب عهد جديد. نامه ی اول پولس، بخش 13). 3- J. van Ess, Die Gedankenwelt des Harit al-Muhasibi. Anhand von uebersetzungen aus seinen Schriften dargestellt und erlaeutet von J. v. E. Bonner Orientalische Studien. Neue Serie Bd. 12, Bonn, 1961, S. 35. 4- Vgl. M. Ullman, Die Natur- und Geheimwissenschaften im Islam (Handbuch der Orientalistik, Erste Abteilung, Eegaenzungsband VI, Zweite Abschnitt. Leiden 1972, S. 184. واژه «رمز» را يک بار نيز در قرآن در سوره آل عمران می توان ديد؛ آنجا که پروردگار زکريا را به يحیی بشارت می دهد و وقتی که زکريا از خداوند می خواهد که برای او نشانه ای پديدار کند، به او می فرمايد تا سه روز با مردم سخن نگويد مگر به رمز «الا رَمزًا». (قرآن، سوره عمران آيه 41). بديهی است که عارفان مسلمان، آنگاه که از «رمز» سخن می رانند، اين آيه از قران را نيز در نظر داشته اند. 5- بنگريد به: Henry Corbin. Histoire de la philosophie islamique I. Paris 1964. S. 291. * اين گفتار در بيست و نهمين کنگره شرقشناسان که در ماه ژوئيه سال 1973 ميلادی در پاريس برگزار شد، قرائت گرديد. گر ماه من بر افكند از رخ نقاب را
بُرقع فرو هِلَد به جمال آفتاب را گويى دو چشم جادوى عابد فريب او بر چشم من به سحر ببستند خواب را اول نظر ببرد ز دستم عنان عقل وان را كه عقل رفت چه داند صواب را گفتم مگر به وصل رهايى بود ز عشق بىحاصل است خوردن مستستقى آب را دعوى درست نيست گر از دست نازنين چون شربت شكر نخورى زهر ناب را آتش بيار و خرمن آزادگان بسوز تا پادشه خراج نخواهد خراب را »سعدى« نگفتمت كه مرو در كمند عشق تير نظر بيفكند افراسياب را سعدى عشق، يك واژه است و تمام واژهها را معنا مىبخشد... بهشرط آنكه واقعى باشد و بهغير حق آلوده نگردد...
كوچك و بزرگ بايد بدانيم: راه يگانه برای سعادت دنيا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترك معصيت است در اعتقاديات و عمليات.
آنچه را كه دانستيم، عمل نماييم و آنچه را كه ندانستيم، توقف و احتياط نماييم تا معلوم شود، هرگز پشيمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ اين عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفيق و ياری خواهد بود. آیت الله بهجت ******************************************************************* غرض از خلق، عبوديت است (و ما خلقت الجن و الانس إلا ليعبدون. سوره ذاريات/۵۶ ) و حقيقت عبوديت؛ ترك معصيت است در اعتقاد كه عمل قلب است و در عمل جوارح. |
|