|
الهی! امانت عرضه کردی بگریخت کوه چون است که امانت بهره من آید تجلی بهره کوه الهی نامه عشق و عقل، چگونگى ارتباط؟بخش نخست سيد سعيد لواسانى عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولى عشق داند كه در اين دايره سرگردانند بحث ارتباط عقل و عشق از مباحث شيرينى است كه در ادبيات فارسى و عرفان اسلامى درباره آن بسيار سخن گفته شده است. در اين باره سه نظر عمده در ميان متفكران و عارفان مسلمان ديده مىشود: 1. برخى از متكلمان و فلاسفه اصالت را به عقل مىدهند. در نظر اين گروه، تنها ارزشى كه انسان را به سرمنزل مقصود مىرساند عقلاست و عشق سخنانى موهوم وخيالاتى باطل است كه به علت سوء مزاج بر انسان عارض مىشود. اگر هدف معرفت الاهى و عبادت است، عقل تنها ابزار شناخت و بندگى به شمار مىآيد و عشق گم كردن راه است. 2. برخى از عرفا اصالت را به عشق مىدهند و بر اين اعتقادند كه عشق به معناى فنا در معشوق است و با منفعت و منطق منفعتطلبانه كه راه عقل شمرده مىشود سازگار نيست؛ بنابراين، «عقل را با عشق دعوى باطل است»؛ زيرا عقل پاىبند انسان است و عشق رها شدن از اين پايبندىها. 3. در مقابل اين دو گروهى عرفاى محقق و حكماى عارف قرار دارند معتقدند عقل و عشق منافى هم نيستند، ارتباطى تنگاتنگ دارند و انسان براى رسيدن به مقصود نهايى(لقاء الله) به هر دو نيازمند است. صراحى اى و حريفى گرت به چنگ افتد به عقل نوش كه ايام فتنهانگيز است حاشا كه من به موسم گل ترك مِى كنم من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم مشورت با عقل كردم گفت: حافظ مى بنوش ساقيا مىده به قول مستشار مؤتمن (حافظ) براى روشن شدن ارتباط و مصاف عقل و عشق و تبيين دليل نظريهها، تعريف عقل و عشق ضرورت دارد. عقل چيست؟ شايد اين ادعا صحيح باشد كه تعريف هيچ واژهاى به اندازه تعريف عقل مشكل نيست؛ زيرا پى بردن به حقيقت عقل بسيار مشكل است. در طول حيات بشرى تعاريف مختلفى از عقل ارائه شده است كه چه بسا در مقابل هم قرار دارند. به هر حال، در نظر متفكران اسلامى، عقل به دو بخش نظرى و عملى تقسيم مىشود. عقل نظرى عبارت است از قوهاى در آدمى كه به واسطه آن تفكر مىكند و سخن مىگويد و مطالب را از هم تميز مىدهد؛به عبارت ديگر، عقل نظرى قوه درك كليات است. عقل عملى قوه تدبير زندگى و سعادت اخروى يا قوه تميز خوب و بد است. عقل به اين معنا دو مرتبه دارد: يكى آنچه فقط به تدبير امور زندگى دنيوى مىپردازد و عقل مصلحتانديش(فردى يا جمعى) است و از نظر حكماى ما، به تبع قرآن و حديث، عقل بدلى، نيرنگ و شيطنت است. نه عقل حقيقى؛ و دوم عقل ايمانى كه شهوات و تمايلات باطل را در بند مىكشد و سعادت دنيوى و اخروى انسان را حاصل مىكند. عقل ايمانى چو شهنه عادل است پاسبان و حاكم شهردل است... عقل در تن حاكم ايمان بود كه ز بيش نفس در زندان بود... عقل ضد شهوت است اى پهلوان آنكه شهوت مىتند، عقلش مخوان (مولوى) بنابراين، در يك نگاه كلى، عاقل كسى است كه داراى قدرت فهم و تجزيه و تحليل است؛ عنان زندگى خود را به دست عقل داده و شهوات و نفسانيت را در بند كرده است. عشق چيست؟ عشق از ماده «عَشَقَ» بر گرفته شده است و در عربى نام گياهى است كه به هر چيز برسد در آن مىپيچد؛ آن را تقريبا محدود و محصور مىكند و در اختيار خود قرار مىدهد. اين گياه در فارسى پيچك خوانده مىشود. در انسان حالت محبت شديد كه او را منحصرا متوجه محبوب مىكند، نوعى يگانگى بين فرد و محبوبش به وجود مىآورد و همه چيز فرد را در اختيار محبوبش قرار مىدهد، عشق خوانده مىشود. عشق دو مرتبه دارد: يكى عشق مجازى كه شايد ترجمه آن به دلبستگى مناسبتر باشد؛ يعنى عشقى كه نفسانى و غريزى است و با رسيدن به معشوق و مقصود و اطفاى غريزه خاموش و ساكت مىشود؛ و ديگر عشق حقيقى و روحانى كه روح انسان و حقيقت انسان با آن همراه است؛ زيرا انسان عاشق خدا است و همواره مىخواهد با او متحد شود؛ و اين همان معناى فنا فى الله است، محى الدين ابن عربى در تعريف عشق مىنويسد: «العشق و هو افراط المحبة و كنى عنه فى القرآن «بشدة الحب» فى قوله الذين آمنوا اشد حبا لله و هو قوله «قد شفقها حبا» اى صارحبها يوسف على قلبها كالشفقان و هى الجلدة الرقية التى تحتوى على القلب فهى ظرف له محيط؛ عشق عبارت از افراط در محبت است و قرآن از آن به محبت شديد ياد كرده است: «الذين امنوا اشد حبا لله»(كسانى كه ايمان آوردند، شديدترين محبت را به خدا دارند) و [همچنين از آن به شفاق(پرده دل) و حالت شيفتگى و جنون] ياد كرده است؛ [در قصه علاقه زليخا به يوسف] مىفرمايد: «قد شقفها حبا(عشق اين جوان [يوسف] در اعماق قلب او [زليخا] نفوذ كرده است) و معناى آن به اين است كه حب همانند پرده و پوستهاى نازك قلب زليخا را در برگرفت و بر آن محيط گشت. عشق قهار است و من مقهور عشق چون قير روشن شدم از نور عشق عرفا فقط عشق حقيقى را عشق مىدانند كه همان فناى فى الله و عشق به معشوق حقيقى است و هيچ گاه خاموش نمىشود. هر دو تعبير عشق در روايات ما آمده است. در عشق مجازى كه شديدا انكار و تقبيح شده، روايات متعدد است؛ براى مثال امام صادق(ع) درباره عشق سؤال شد، فرمود: «دلهايى كه از ياد خدا خالى است، خداوند دوستى ديگرى را به آنها مىچشاند.» اميرمؤمنان(ع) نيز فرمود: «عشق بيمارى است كه نه اجر دارد و نه بدل.» درباره عشق حقيقى و ممدوح در روايات آمده است: «قال رسولالله(ص) افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبّها بقلبه و باشرها بجده؛ با فضيلتترين مردم كسى است كه به عبادت عشق مىورزد و دست به گردن آن مىآويزد و آن را با قلبش دوست دارد و با بدنش به آن اقدام مىورزد... .» روشن است كه عبادت وسيله تقرب به معبود است و عشق به عبادت مقدمه عشق به معبود. البته رسيدن به كنه عشق حقيقى و بيان آن امكان ندارد. بنابراين، ادبيات عرفانى به تمثيل روى آورده و كوشيده است با بيان تمثيلى شمهاى از آن حقيقت رإ؛ئئن بازگو كند. هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل مانم از آن (مولوى) مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد بشوى اوراق اگر همدرس مايى كه علم عشق در دفتر نگنجد (حافظ) «اى درويش، از عشق حقيقى - آن چنان كه حق عشق است - نمىتوانم نوشت، كه مردم فهم نكنند و كفر دانند؛ اما از عشق مجازى چيزى بنويسم تا عاقلان از اين جا استدلال كنند.» مصاف عشق و عقل به نظر مىرسد، با روشن شدن تعريف عقل و عشق، نظر دقيقتر به ارتباط آنها ممكن گرديده است. مىتوان اين بحث را در چهار بند خلاصه كرد: 1. اگر منظور از عقل، عقل بدلى باشد كه تمام توجهاش دنيا و زندگى دنيوى است، اين عقل مصلحتانديش را با عشق كارى نيست؛ از بن با آن مخالف است و آن را فقط خيالات عاشقانه و هوسهاى جوانى مىپندارد؛ اما منظور عرفا و حكماى ما از عقل اين عقل نيست؛ زيرا اين عقل در حقيقت بىعقلى بزرگ است. 2. اگر منظور از عشق، عشق مجازى يعنى دلبستگى به شهوات و نفسانيت و غرائز است، عقل خدابين و ايمانى چنين عشقى را محكوم مىكند؛ زيرا عقلى كه رو به سوى خدا دارد، تسلط شهوت بر انسان را نمىپسندد؛ مخصوصا اگر شهوت به حد افراط برسد. 3. اگر منظور از عقل، عقل متعارف ايمانى و مراد از عشق، عشقى حقيقى و فناى فى الله باشد، اين دو در مراحلى درگيرى دارند؛ زيرا عقل دربند منفعت آدمى است و تمام اعضا و جوارح آدمى را به بند منفعتطلبى خود در مىآورد؛ و عشق كه عبارت از ايثار و از خودگذشتگى و فداكارى در راه معشوق است، به هيچ وجه با خودمحورى سازگار نيست. عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده به جز از عشق تو باقى همه فانى دانست اى كه از دفتر عقل آيت عشقآموزى ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست. راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست آن جا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است كس آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى عشق داند كه در اين دايره سرگردانند امثال اين تعبيرات در اشعار فارسى فراوان است؛ زيرا كار عقل مصحلتانديشى و مصلحتطلبى است و كار عشق از خود بى خود شدن. عرفا كاملاً منكر عقل متعارف نبوده، آن را مانند چراغ و نردبان براى ترقى در عالم معنا لازم مىدانند؛ البته وقتى انسان به بالا رسيد، ديگر به آن نياز ندارد؛ به عبارت ديگر، در مرحله اول لازم است و در مراحل بالاتر حجاب و زيان. سعدى در اين باره مىگويد: «عقل با چندين شرف كه دارد نه راه است بلكه چراغ راه هست، و اول راه ادب طريقت است و خاصيت چراغ آن است كه به وجود آن راه از چاه بدانند و نيك از بد بشناسند و دشمن از دوست فرق كنند و چون آن دقايق را بدانست برين برود كه شخص اگر چه چراغ دارد تا نرود بمقصد نرسد.» عرفان رهروان راه عشق را دعوت مىكند از استدلالهاى خشك و خستهكننده كه چه بسا ره به جايى نمىبرد، لحظهاى فاصله بگيرند و گوش و چشم خود را به حقايق ازلى و ابدى عالم باز كنند. تلاش عرفان باز كردن راه شهود است. شهود معنوى كه آمد و روح صيقل خورد، حظ روحى حاصل مىشود و خدا بندهاش را به آن مسيرى كه لازم انسانيت او است، سوق مىدهد؛ زيرا در وراى قيل و قالها حقيقتى وجود دارد كه نياز است از آن سخن گفته شود؛ و آن معرفت عشقى است كه حكمت به معناى حقيقى كلمه است و اگر كسى به آن(عرفان) راه نيابد، حقيقت درونى خود را نشناخته است. در روايات ما به اين مساله اشاره رفته است. امام صادق(ع) مىفرمايد: «بندگان سه گروهند: گروهى خداى عزوجل را از ترس عبادت مىكنند، آن بندگى بردگان است. گروهى خداى تبارك و تعالى را براى به دست آوردن ثواب بندگى مىكنند، اين عبادت مزد بگيران است؛ و گروهى خداى عزوجل را به خاطر محبت او بندگى مىكنند، آن بندگى آزادگان و بهترين و برجستهترين عبادت است.» امام على(ع) مىفرمايد: «خدايا، تو را از ترس عقابت و به طمع ثوابت پرستش نكردم، بلكه چون تو را براى عبادت شايسته يافتم، سر بر بندگيت ساييدم.» روايات در اين باره بسيار است. معناى اين روايات آن است كه گروهى خدا را تنها به نفع شخص خود و براى رسيدن به مقاصد خود عبادت مىكنند. آنها به مقصود خود(فرار از عذاب و رسيدن به ثواب) مىرسند، اما به مقام عالى كه همان لقا الله و ديدار يار است، نائل نمىآيند؛ زيرا براى اين كار بايد از «هر چه رنگ تعلق دارد آزاد شوند». تقبيح عابد و زاهد در اشعار نيز به همين معنا است؛ زيرا آنها به وجه عالى محبت نرسيدهاند. 4. عشق حقيقى و عقل بالغ هيچ منافاتى با هم ندارند و در سير و سلوك روحانى همواره همراهند؛ زيرا عشق به معناى فناى فى الله است و عقل برين به معناى ذوب شدن در توحيد. «انسان آنگاه كه به مرحله عشق مىرسد تازه مىفهمند كه عقل حقيقى همان «عقل برين» است كه او دارد و ديگران گرفتار عقال و وهمند و آن را عقل مىپندارند.». كوه عقل و بيابان جنونم دادهاند حيرتى دارم از اين، كين هر دو چونم دادهاند (فيض كاشانى) بنابراين، در بررسى رابطه عقل و عشق سه گزاره زير رخ مىنمايد: 1. عشق محصول شناخت است. انسان با براهين عميق عقلى(عقل نظرى) به خدا ايمان مىآورد و با عزم و شوق و عشق و اخلاص از راه عقل عملى به او راه مىيابد. اما اين مرحله اول راه است. 2. عقل در برابر عشق باطل مىايستد و آن را كه در بند شهوات بودن است، محصور و محكوم خود مىكند. عقل شهوت و غضب و غرائز را در بند مىكشد و به خدمت انسان در مىآورد. 3. انسان وقتى به مرحله عشق رسيد، عقل متعارف را كنار مىگذارد - چنان كه انسان مؤمن در مرحله ابتدايى عقل بدلى را كنار مىنهد - و آنگاه به مقام حقيقى عقل بار مىيابد. در اين صورت عشق فرمانرواى عقل است. عشق در وجود انسان مانند حاكم است و عقل وزير و مستشار او به شمار مىآيد. در اين مرحله، انسان سالك به مقام جمع عقل و عشق مىرسد؛ زيرا عقل برين همان عشق به عبادت و فقط ديدن معبود است. از کودکان نیز می توان آموخت استاد مصباح بیان کردند :«آقای بهجت می فرمودند:من روزی داخل اتاق نشسته بودند و سر و صدای بیرون منزل را می شنیدم. بچه همسایه دم در بازی می کرد. فقیری آمد و به او گفت :برو از خانه تان چیزی برای من بیاور. آن بچه رو به فقیر کرد و گفت:خب برو از مامانت بگیر .فقیر جواب داد:من مامان ندارم،تو برو از مامانت بگیر و بیاور. آقای بهجت می فرمودند :من از این گفتگوی بچه با فقیر یک نکته دستگیرم شد. با خود گفتم این بچه آنقدر به مادرش اطمینان دارد که فکر می کند هر چه بخواهد،می تواند از او بگیرد . و افزودند :اگر ما به اندازه ای که این بچه به مادرش اطمینان دارد به خداوند اطمینان داشتیم، و می دانستیم که هر چه از او بخواهیم می دهد،هیچ مشکلی نداشتیم و همه کارهایمان درست می شد.»
فریادگر توحید اتل متل یه بابا یه بابای شکسته خیلی پهلوون ولی نحیف و زار و خسته ** بپرس ازش تا بگه چه جور میشه سوخت و ساخت با فروش زندگی اجاره خونه پرذاخت *** بپرس رنگ فاطمه برای چی پریده یا از کجا می یاره اجاره خونه می ذه ** آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته مامان بابا بچه ها کنار هم نشسته ** حمیده پشت بابا نشسته رو شونه هاش محمد و ملیحه دست می کشن رو ماهاش ** یه خورده اون طرفتر مامان کنار دیوار زل زده به بابا جون با اون دو چشم بیمار ** تو خونه هر کی امروز از بابا چیزی میخواد چون که قراره باب ا با دستای پر بیاد ** با صد هزاران امید برای دریافت وام بچه ها رو می بوسه میگه دست پر میام ** کفش ها رو پا کرد و بعد اون بابای مهربون برای دریافت وام زد از تو خونه بیرون ** الهی که بمیرم با صد هزاران امید اون بابای امیدوار رفت و به مقصد رسید ** پا گذاشت تو ساختمون یه گوشه آروم ایستاد وقتی که نوبتش شد تقاضای وام رو داد ** تقاضا رو اون آقا گرفتش و خیلی سرد یه نگاه به تقاضا یه نگاه به بابا کرد ** با تلخی گفت:"ببینم علی ملک تو نیستی؟ من تو رو می شناسم چهل درصدی تو هستی ** اون که یه تیکه ترکش جا خوش کرده تو سرش یه جا سالم نداره تو همه پیکرش ** یه بار که وام گرفتی دیگه وا سه چی می خوای؟ مگه خونه خالته راه به راه اینجا می آی؟ ** چرا جواب نمیدی؟ بگو که نگرفتی؟ دیگه نداریم بدیم به ما چه جبهه رفتی" ** سر رو پایین میندازه راه گلوش می گیره آبروش رو میبرن می گن برو نمی ذه ** قلب بابام شکسته رنگ بابام پریده اگر بره جوابِ صاحب خونه رو کی می ده؟ ** شیر خشک فاطمه خرج دوا و درمون اشک های چشم مادر آذوقه خونمون ** فاطمه بی قراره در انتظار شیره قسطها عقب افتاده باید وامو بگیره ** صد دفعه توی اتاق زنده میشه می میره میگن برو نمیره میگن برو نمیره ** هرچی غمه تو دنیا تو قلب اون می شینه یک دفعه پشت اون میز دوشکا چی رو میبینه ** حس میکنه تو فکه توی کانال اسیره فضای توی اتاق پراز ترکش و تیره ** خون جلوی چشمای باباجونو میگیره میگن برو نمیره میگن برو نمیره ** داد می زنه:"نمیرم چرا میگی نمیشه" می زنه توی صورتش با سر میره تو شیشه ** بچه من مریضه در انتظاره شیرهه صابخونه امروز می یاد احارشو بگیره ** یقه شو وا می کنه سینه شو نشون میده داد میزنه یا حسین(ع) علی داره جون می ده ** اون مرده داد میزنه: "این همه دور ور ندار اینجا دیگه جبهه نیست صدا تو پایین بیار ** سو استفاده کردی هرچی هیچی نمیگیم حالا که اینجوریه داریم ولی نمیدیم" ** قلب بابام می گیره با سوزو آه و با شرم میگه دیگه نمی خوام خیلی مردی دمت گرم ** بیرون می یاد ار اتاق سر رو میندازه پایین با بغض میگه حسین جان(ع) عشقه و عشقه همین ** تکیه میده به دیوار روی زمین می شینه عکس حسینش رو بر روی دیوار می بینه ** اشک آقا (ع)می چکه از توی چشم ترش نشسته بود کنار نعش علی اکبرش دفتر آبی-ابولفضل سپهر
تقدیم به آنانی که با عشق زندگی می کنند... اتل متل يه بابا،كه اون قديم قديما،حسرتشو ميخوردن،تمامي بچهها اتل متل يه دختر،دردونهي باباش بود،بابا هرجا كه ميرفت،دخترش هم باهاش بود اون عاشق بابا بود،بابا عاشق اون بود،به گفتهي بچهها،بابا چه مهربون بود يه روز آقتابي،بابا تنها گذاشتش،عازم جبههها شد،دخترو جا گذاشتش چه روزاي سختي بود،اون روزاي جدايي،چه سالهاي بدي بود،ايام بي بابايي چه لحظهي سختي بود،اون لحظهي رفتنش،ولي بدتر از اون بود،لحظهي برگشتنش هنوز يادش نرفته،نشون به اون نشونه،اون كه خودش رفته بود،آوردنش به خونه زهرا به او سلام كرد،بابا فقط نگاش كرد،اداي احترام كرد،بابا فقط نگاش كرد خاك كفش بابا را،سرمهي تو چشاش كرد،بابا جونو بغل زد،بابا فقط نگاش كرد زهرا براش زبون ريخت،دو صد دفعه صداش كرد،پيش چشاش ضجه زد،بابا فقط نگاش كرد اتل متل يه بابا،يه مرد بي ادعا،براش دل ميسوزونن،تمامي بچهها زهرا به فكر باباست،بابا تو فكر زهرا،گاهي به فكر ديروز،گاهي به فكر فردا يه روز ميگفت كه خيلي،براش آرزو داره،ولي حالا دخترش،زيرش لگن ميذاره يه روز ميگفت:دوست دارم،عروسيتو ببينم،ولي حالا دخترش،ميگه به پات ميشينم ميگفت:برات بهترين،عروسي رو ميگيرم،ولي حالا ميشنوه،تا خوب نشي نميرم وقت غذا كه ميشه، سرنگ را بر ميداره،يك زردهي تخم مرغ،توي سرنگ ميذاره گوشهي لپ بابا،سرنگ رو ميفشاره،براي اشك چشمش،هي بهونه ميياره غصه نخور باباجون،اشكم مال پيازه،بابا با چشماش ميگه،خدا برات بسازه هر شب وقتي بابا رو،ميخوابونه توي جاش،با كلي اندوه و غم،ميره سر كتاباش حافظ رو بر ميداره،راه گلوش ميگيره،قسم ميده حافظو،خواجه!بابام نميره دو چشمشو ميبنده،خدا خدا ميكنه،با آهي از ته دل،حافظو وا ميكنه فال و شاهد و فال و،به يك نظر ميبينه،نميخونه چرا كه،هر شب جواب همينه اون شب كه از خستگي،گرسنه خوابيده بود،نيمه شب چه خواب،قشنگي رو ديده بود تو خواب ديدش تو يك باغ،تو يك باغ پر از گل،پر از گل و شقايق،ميون رودي بزرگ نشسته بود تو قايق،يه خرده اون طرف تر،ميان دشت و صحرا،جايي از اين جا بهتر… بابا سوار اسبه،مگه ميشه؟محاله…بابا به آسمون رفت،تا پشت يك در رسيد… دفتر آبی+مرحوم ابوالفضل سپهر شب است و سکوت است و ماه است و من فغان و غم و اشک و آه است و من شب و خلوت و بغض نشکفته ام شب و مثنوی های ناگفته ام شب و ناله های نهان در گلو شب وماندن استخوان در گلو من امشب خبر می کنم درد را که آتش زند این دل سرد را بگو بشکفد بغض پنهان من که گل سر زند از گریبان من مرا کشت خاموشی ناله ها دریغ از فراموشی لاله ها کجا رفت تاثیر سوز و دعا کجایند مردان بی ادعا کجایند شور آفرینان عشق علمدار مردان میدان عشق کجایند مستان جام الست دلیران عاشق شهیدان مست همانان که از وادی دیگرند همانان که گمنام و نام آورند هلا ! پیر هشیار درد آشنا بریز از می صبر در جام ما من از شرمساران روی توام زدردی کشان سبوی توام غرورم نمی خواست اینسان مرا پریشان و سر در گریبان مرا غرورم نمی دید این روز را چنان ناله های جگر سوز را غرورم برای خدا بود و عشق پل محکمی بین ما بود و عشق نه ! این دل سزاوار ماندن نبود سزاوار ماندن دل من نبود من از انتهای جنون امدم من از زیر باران خون آمدم از آنجا که پرواز یعنی خدا سر انجام و آغاز یعنی خدا هلا ! دین فروشان دنیا پرست سکوت شما پشت ما را شکست چرا ره نبستید بر دشنه ها؟ ندادید آبی به لب تشنه ها نرفتید گامی به فرمان عشق نبردید راهی به میدان عشق اگر داغ دین بر جبین می زنید چرا دشنه بر پشت دین می زنید؟ خموشید و آتش به جان می زنید زبونید وزخم زبان می زنید کنون صبر باید بر این داغها که پر گل شود کوچه ها باغها شب است و سکوت است و ماه است و من.... تا کنون میگفتم جهان را برای ما آفریدی
اکنون میفهمم که خودت هم برای مایی... الهی نامه ********************************************************************************** دل بی حضور چشم بی نور است نه این صورت بیند و نه آن معنا ... الهی نامه
ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیار در کمین و بار گران بر دوش یا هادی اهدنا الصراط المستقیم الهی نامه الهی
در سر آب دارم در دل آتش در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش در دریایی نشستم که آن را کران نیست به جان من دردی که آن را درمان نیست دیده من بر چیزی آمد که وصف آنرا زبان نیست خصمان گویند کاین سخن زیبا نیست خورشید نه مجرم ار کسی بینانیست خواجه عبدالله انصاری
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
خدای من !
عفو و بخششت را در برابر ستم او {دشمنان عشق من به تو } به من عطا کن و به جای سوء رفتار او با من رحمتت را پاداشم قرار ده زیرا هر نا خوشایندی در برابر ترس از قهر تو نا چیز است و هر مصیبتی پیش خشم تو آسان طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت به در آ تا ببینی طیران آدمیت و من عشقه قتلته معشوق خدا کشته عشق است |
|
||||||